بابک رفت
بابک هم رفت
بعد از بابا و مامان و ابی و حسین شنبه شب درست همین موقع بابک هم بار سفرش رو بست
از اون خانواده هشت نفری که دور یک سفره می نشستیم حالا فقط سه نفرمون زنده است
دلم برای همه شون تنگ میشه حالا احساس می کنم بیشتر اونطرفی هستم تا اینطرفی . حالا دیگه مرگ رو به عنوان بخشی جدا نشدنی از زندگی قبول کرده ام
خدا رو چه دیدی شاید نفر بعدی نوبت خودم باشه چقدر آماده ام برای رفتن نمیدونم فقط اینو میدونم کار اونی که نفر آخر خواهد بود خیلی سخت تره . خیلی سخت و خیلی تلخ... تلخ...تلخ...تلخ
دلم خیلی گرفته... خیلی ... خیلی...
باید چیزی بالاتر از اشک هم داشتیم برای مواردی در زندگی

زندگانی سیبی است