جبر

عکس و تصویر گل از دامن فرو ریز و چو باد از این چمن بگذر که جز خون ...

"باید از اول شروع کنی. همه همین را می‌گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛ آدم وقتی محبوبش را از دست می‌دهد که دیگر واقعا نمی‌تواند «از اول شروع کند». بیش‌تر چیزی است شبیه « ادامه دادن بدون او»"

تکه ای از کتاب:"اولین تماس تلفنی از بهشت " که البته خودم هنوز نخوندم 

 

به هر حال شروع از اول هم که نباشه شروع به ادامه دادن را مجبوریم و نفسی هست که باید بکشیم و صبح و شبی که باید بگذرانیم و هزار راه نرفته و جبر هزار تلخ و شیرین نچشیده که انتظارمان را می کشند و ما همچنان خیلی خیلی قوی تر از آنی هستیم که فکرش را می کنیم و ادامه می دهیم دور از همه عزیزانی که جا ماندند و یا بهتر بگویم جا ماندیم و آنها رسیدند.

 

فریده دونه: به روحانی رای دادم. من زن صلح و آرامشم . کاش گزینه های بهتری هم برای انتخاب بود ولی اینجا ایران است و همیشه یک جا که سهله صد جای کار می لنگد 

پرواز روژین

ظاهرا مرگ قوی ترین پدیده ی زندگی هرکسیست و هر قدر هم که قوی باشی و  هر پست و مقامی که داشته باشی بلاخره می رسد روزی که تسلیم اراده ی مرگ خواهی شد و تا آن سر دنیا و کهکشانها هم که بری روزی در گوشه ای از هستی بیکران دست سردش دست گرمت را خواهد فشرد. 

امروز خبر بسیار تلخ پرواز  روژین عزیز نویسنده ی وبلاگ "مهربانی شما چه رنگی است " را شنیدم 

 

روژین عزیز شنیدم پرواز کرده ای سلام ما را هم به خدا برسان و بهش بگو زمینش گاهی وقتها اصلا جای قشنگی نیست. 

کتابخونه

 عکس و تصویر

کتابخونه رو خیلی دوست دارم یعنی می تونم ساعتهای مدید اونجا بشینم و از سکوتش لذت ببرم بدون کوچکترین خستگی. سالنی پر از  دختر بچه ی مدرسه ای و پر از سکوت و سکوت و سکوت. هرکسی پشت نیمکت خودش و سرش تو کار خودش . گاهی یکیشون آروم بلند میشه و میره از یکی دیگه سوالی به آرومی می پرسه جوری که برای هیشکی مزاحمتی ایجاد نشه و دوباره بر می گرده آروم میشینه سر جایش. 

چقدر خوب بود همه جای زندگی به این شکل اداره میشد. همونقدر آرامبخش و همونقدر هرکی سرش تو کار و زندگی خودش و همونقدر مقید به رعایت حال جمع . درسته که اونجا هم سکوتش ظاهریست و خدا میدونه تو دل هر کدوم از اون بچه ها چه غوغایست و پشت اون سکوت چقدر حرف و حدیث و نگرانی نهفته است ولی خب مهم اینه که هرکسی مشکل و نگرانی های خودش را دارد و حداقل به سر بغل دستی اش آوار نمی کند. هرکسی به هر صندلی در هرکجای سالن که گیرش بیاید قانع است و چشمش به صندلی دیگری در جای بهتری نیست. مهم ترین چیز برای همه استفاده ی بهینه از وقت و یادگیری بیشتر است.

حالا واقعا کتابخونه اینقدر محسنات داره یا به چشم من اینطور اومده؟؟؟ 

 

فریده دونه: مسلم است که در سکوت و در اندیشه ها و احساسات خموش آدمیان، چیزهای بسیاری وجود دارد که حتی شاعران نابغه هم از عهده ی بیانش بر نمی آیند. "مکبث. شکسپیر.  "

 

یادش بخیر

خاله منصوره که قبلا هم  اینجا در موردش نوشته بودم اینروزها کمی کسالت داره وگاهی میرم پیشش که تنها نباشه . چه حالی میده صبح تا عصر کنارش بودن و باهاش از زمین و آسمون گفتن. کلا بعید میدونم پیش کسی جز خاله من اینقدر احساس آرامش و لذت بکنم خصوصا که همیشه از قدیما میگه و منم که عشق نوستالژی

امروز از همسایه های قدیمی گفتیم. از بقالی ها و مغازه دارهای قدیمی محله مون ( هم محل بودیم با خاله) و اینکه چطور با اونهمه همسایه و اصناف و کسبه اونقدر صمیمی و خودمونی بودیم در صورتی که امروز همسایه طبقه بالا یا پایینی رو نمی شناسیم چه برسه به همسایه های توی کوچه خیابون. قدیمها حتی همسایه های کوچه روبرویی یا همسایه های خونه ی  دایی و عمو و عمه و ... رو هم  می شناختیم و با هم همونقدر صمیمی بودیم. واقعا چی شد که اینطور شد. ما صمیمیت رو کجای زندگی جا گذاشتیم. حالا همسایه ی بغلی رو بی خیال میشیم و در دنیای مجازی از اونسر کشور و دنیا دنبال دوست و مونس می گردیم. امروز حتی همخونه رو بیخیال میشیم که به همدم های مجازی مون برسیم.

 افسوس... کاش میشد گوشی ها رو کناری گذاشت و دوباره در خونه ها رو زد. از اون در زدنهایی که یکی  از اون سر حیاط داد بزنه کیه؟؟؟ و تو با صدای بلند بگی منم . یادش بخیر واقعا...

صفا

عکس و تصویر ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت یا ناقصل الڪمالیم یا ڪامل القصوریم ...

گاهی فکر می کنم من از اون دست آدمها هستم که دو دستی گذشته رو می چسبند و اصلا خیال بروز شدن ندارند که اگه اینطور نبود منم تونسته بودم مثل بقیه با اینستا هماهنگ بشم و مثل خیلیا حس و حال وبلاگم رو منتقل بکنم اونجا و قطعا اگه اونجا می تونستم ارتباط لازم رو برقرار بکنم به دلیل کثرت مخاطب ها تشویق به فعالیت بیشتر و بهتر هم میشدم و یک سبد زندگی ام همون یک سبد قدیمی میشد و دوباره شور و دوباره نشاط و دوباره زندگی در سبدم جریان داشت.

ولی متاسفانه نمی تونم و از اونجایی که خلوت بلاگفا هم دلم رو تنگ می کنه ترجیح میدم تو خلوت خودم بنویسم و وقتی تو خلوت می نویسی هیچ عجله ای هم برای بروز شدن نداری چون کسی رو پشت در منتظر پست جدید نمیدونی و همین انگیزه ات رو کمتر می کند.

کلا نمیدونم جریان چیه که همه چی گذشته اش با صفا تر و قشنگ تره چه زندگی واقعی مون که گذشته اش با صفا تر و صمیمی تر بود و چه دنیای مجازی که از نظر من صفای یاهو مسنجرها یا وبلاگ ها و ایمیل ها چیزی سوای دنیای  تلگرام ها و اینستاها و .... بود.

ظاهرا چرخ پیشرفت روی نابودی صفا استوار است.

خودمو خودم

 عکس و تصویر میدانم...! یک روز برایت یک کتاب خواهم نوشت... جایی میان کلماتم ، خواهی فهمید که ...

بعد مدتهای مدید یه موسیقی ملایم باز می کنم (موسیقی خیلی وقته که از زندگیم رخت بر بسته) و میام می شینم اینجا و اول چرخی تو وبم می زنم و از پستهای قدیمی به یاد روزهایی که گذرونده ام می خونم و بعدش هوس می کنم بنویسم.

یادش بخیر روزهایی که با چه شور و شوقی آهنگ های قدیمی و قشنگ پیدا می کردم و همراه پست جدید میداشتم روی وبم و حتی کد و لینک دانلودش رو تهیه می کردم و میذاشتم که خواننده هام استفاده بکنند. چقدر خوش بودم اونروزها و چقدر این وب مایه ی شادی ام بود و من چه راحت اجازه دادم دلخوشی ام رو ازم بگیرند.

بگذریم...

 

اغلب پیاده روی که میرم هرجا نیمکتی می بینم یا یه جای با صفایی گاهی دلم میخواد بگیرم کمی بشینم و از طبیعت لذت ببرم ولی بعدش به خودم میگم نه حیفه بهتره وقتم رو تلف نکنم و پیاده روی بکنم که شاید خدا خواست و دو سه گرم چربی هم سوزوندیم و بعدش هم که باید زود برگردم خونه که مثلا کتابم رو بخونم یا به شام و نهار برسم و...

چند روز پیش دم غروب از جایی بر می گشتم و خواستم سوار تاکسی بشم  ولی از اونجایی که نم نم بارون می بارید و هوا عالی بود تصمیم گرفتم پیاده بیام و مسیرم رو انداختم از تو پارک و چند قدم نرفته بودم که دیدم ای بابا هوا اینقدر خوب و بوی بارون و بوی سبزه و بوی خاک... بلاخره خودم رو راضی کردم که نه پیاده روی و نه خونه و نه کتاب و نه هیشکی و نه هیچی فقط و فقط خودمو بارون و پارک.

خلاصه کشیدم کنار و نشستم روی یه نیمکتی که درختهای بالایش چتری بود برای بارون و یک ساعتی همونجا از  بوی بارون و از تماشای زمین و آسمون لذت بردم و ههمه اش تو این فکر بودم که واقعا گاهی چقدر الکی واسه خودم سخت میگیرم. 

گاهی واقعا چقدر نیاز دارم به اینکه که فقط بزنم کنار و آروم بشینم و آروم بگیرم.

گاهی چقدر نیاز دارم به اینکه تنهام بذارن و خودم باشم و خودمو و خودمو و خودم