
بعد مدتهای مدید یه موسیقی ملایم باز می کنم (موسیقی خیلی وقته که از زندگیم رخت بر بسته) و میام می شینم اینجا و اول چرخی تو وبم می زنم و از پستهای قدیمی به یاد روزهایی که گذرونده ام می خونم و بعدش هوس می کنم بنویسم.
یادش بخیر روزهایی که با چه شور و شوقی آهنگ های قدیمی و قشنگ پیدا می کردم و همراه پست جدید میداشتم روی وبم و حتی کد و لینک دانلودش رو تهیه می کردم و میذاشتم که خواننده هام استفاده بکنند. چقدر خوش بودم اونروزها و چقدر این وب مایه ی شادی ام بود و من چه راحت اجازه دادم دلخوشی ام رو ازم بگیرند.
بگذریم...
اغلب پیاده روی که میرم هرجا نیمکتی می بینم یا یه جای با صفایی گاهی دلم میخواد بگیرم کمی بشینم و از طبیعت لذت ببرم ولی بعدش به خودم میگم نه حیفه بهتره وقتم رو تلف نکنم و پیاده روی بکنم که شاید خدا خواست و دو سه گرم چربی هم سوزوندیم و بعدش هم که باید زود برگردم خونه که مثلا کتابم رو بخونم یا به شام و نهار برسم و...
چند روز پیش دم غروب از جایی بر می گشتم و خواستم سوار تاکسی بشم ولی از اونجایی که نم نم بارون می بارید و هوا عالی بود تصمیم گرفتم پیاده بیام و مسیرم رو انداختم از تو پارک و چند قدم نرفته بودم که دیدم ای بابا هوا اینقدر خوب و بوی بارون و بوی سبزه و بوی خاک... بلاخره خودم رو راضی کردم که نه پیاده روی و نه خونه و نه کتاب و نه هیشکی و نه هیچی فقط و فقط خودمو بارون و پارک.
خلاصه کشیدم کنار و نشستم روی یه نیمکتی که درختهای بالایش چتری بود برای بارون و یک ساعتی همونجا از بوی بارون و از تماشای زمین و آسمون لذت بردم و ههمه اش تو این فکر بودم که واقعا گاهی چقدر الکی واسه خودم سخت میگیرم.
گاهی واقعا چقدر نیاز دارم به اینکه که فقط بزنم کنار و آروم بشینم و آروم بگیرم.
گاهی چقدر نیاز دارم به اینکه تنهام بذارن و خودم باشم و خودمو و خودمو و خودم