یلدا شب شاد من

4Lnf7

و بلاخره یلدا قشنگ ترین شب سال برای من

چرا؟؟؟ نمیدونم . شاید چون شب تولد بابا بود و از بچگی این شب رو خیلی مفصل و شاد برگزار می کرد و این ذهنیت برام مونده که حتما در چنین شبی باید شاد باشم .

بابا با مفصل برگزار کردن شب تولدش یه ذهنیت قشنگ دیگه هم در من تزریق کرده اونم اینکه مثل بابا همیشه خوش باشم از بدنیا اومدنم و به نوعی زندگی رو تحت هر شرایطی و هر طور که گذشته یا خواهد گذشت دوست داشته باشم.

بابا مردی بود که واقعا با همه مشکلاتی که تو زندگیش داشته همیشه عاشق زندگی و مهم تر از همه عاشق همسر و خانواده اش بود و همین عشق کمکش کرد یک عمر به روی زندگی بخندد و هیچ غم و اندوهی زورش به گرفتن خنده از لبهاش نرسد.

و من امروز بعد پنجاه سال زندگی بهتر می فهمم که پدرم چقدر قوی و با اراده بود برای اونطور شاد و خنده به لب زیستن و بهش افتخار می کنم که تونست با اون خنده ها و صلح عمیقش با زندگی حداقل من یکی رو  اینطور با زندگی آشتی بدهد که بتونم منم امروز بعد پنجاه سال زندگی با اونهمه فراز و نشیب و تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشتم هنوز عاشق زندگی باشم و بتونم از صمیم قلب بگم "زندگی زیباست"

 

scK1A

سرم شلوغه

25Ryk

 

اینروزها سرم خیلی شلوغه نمیدونم چه جوریه که یا مهمون دارم یا مهمونی میریم یا یه برنامه ای از یه گوشه کنار در میاد که به هر حال همه اش در بدو بدو هستم و اینطور که معلومه تا فردای یلدا هم همین برنامه ادامه داره. کاش هرچه زودتر این چند روز هم بیاد بره و دوباره خودم باشم و کتاب صوتی توی گوشم و پیاده روی های بسیار بسیار طولانی. 

دیروز کمی وبگردی هم داشتم دیدن اعضا فعال در بلاگفا خوشحالم می کنه فرقی نمی کنه این اعضا از دوستان قدیمی باشند یا ناشناس همین که ببینم مردم دارند می نویسند خوشحالم می کنه شاید چون احساس می کنم نوشتن راحت و آرومشون می کنه همونطور که خودمو راحت و آروم می کنه.

 

فریده دونه: هنوز شنبه است مگه نه؟؟؟ الوعده وفا:

خنک آن دم كه نشينیم در ايوان من وتو
به دو نقش و به دو صورت به يكى جان من وتو

من وتو بى من وتو جمع شويم از سرذوق
خوش و فارغ زخرافات پريشان من وتو

مولانا

fNx7J

 

فردا روز دیگریست

 عکس و تصویر

هی می نویسم و پاک می کنم باز از اول یه موضوع دیگه می نویسم و باز اونم پاک می کنم و باز موضوعی دیگه و بازم دکمه ی دیلت روی کیبورد که با انگشت نگهش میدارم تا برسم ابتدای صفحه

گاهی هیچی جز سکوت راضی ات نمی کند . گاهی سکوت بیشترین حرف و بلندترین فریاد است.

 

فریده دونه: دوست داشتم شعر شنبه بذارم ولی حسش نیست نمیدونم شایدم صبح که شد گذاشتم هرچی نباشه فردا روز دیگریست

روز خوب

 نتیجه تصویری برای برف

امروز صبح زود از خونه زدم بیرون و تازه راه افتاده بودم که برف شروع کرد به باریدن از رو نرفتم و ادامه دادم. خیلی حال میداد دونه های برفی که می خورد به صورتم وپالتوی مشکی ام  که رفته رفته سفیدو سفید تر میشد حیف  دوربینم همراهم نبود و  شایدم چه بهتر که برنداشته بودم چون دیگه فکر ثبت نبودم و فقط لذت می بردم.

نهار هم خواهر شوهر نازنین با دختر و نوه ی خوشگلش اومدند و حضور پارلا کوچولو کلی گرما بخش  روز سرد و برفی مان شد و آقای همسر که عاشق پارلا کوچولو هستند کلی خوش به حالشان شد جوری که بعد از ظهر کار رو تعطیل کردند و به عشق پارلا کوچولو خونه موندن

 امروز  یه روز خوب بود یه روز خوب پر از بوی زندگی روزی که بیرون سرد بود و دلمون  گرم 

 

فریده دونه: چقدر دوست دارم شب یلدا بازم مثل پارسال همه رو دعوت کنم خونه مون ولی فکر نکنم بشه

 

 9Z2nz

E3Crx

 

تولد پسرم امید

n4Pgv

بیست و سه سال پیش در چنین روزی من برای اولین و آخرین بار مادر شدم.

بیست و سه سال با خنده اش خندیدم با گریه اش گریستم. بالا که رفت بالا رفتم شکست که خورد شکست خوردم. عاشق که شد عاشقی کردم سربازی رفت منم پا به پاش حس غربت کردم. شبها تو هوای سرد که کشیک داد منم تو رختخواب تا صبح یخ کردم . هرجا کلاف زندگی از دستش در رفت منم سرگردان شدم و هرجا تونست خودشو جمع و جور بکنه منم جمع و جور شدم. 

بیست و سه سال همیشه و همه جا او شدم که عشق یعنی از من جدا شدن و همه او شدن و من همه او شدم.

عشق زمینی من تولدت مبارک

 

xmfBz

 

مادرشوهری

hDuoi

عروسم دوسه روزه که نیومده. دلم براش تنگ شده

اینقدر یهویی و بدون پیش بینی و برنامه ریزی صاحب عروس شدم که راستش انگار هنوز گیج و منگ که سهله حتی گیج و هنگم

هیچوقت فکرش رو نمی کردم به این زودی و راحتی صاحب عروس بشم همیشه فکر می کردم پسرم حداقل باید بیست و هشت ساله بشه بعد.  اصلا نفهمیدم چی شد و چطور شد که الکی الکی شدم مادر شوهر.

آقای قاضی من اعتراض دارم منو غافلگیر کردند

خداییش از شوخی گذشته حالا خوشحال و راضی ام . اولا که خیالم راحته که اگه همین امروز هم غزل خداحافظی رو خوندم و رفتم یکی پیش پسرم هست که خیلی دوستش داره و مراقبش هست و این یعنی یک خیال راحت

دوما که مادر شوهر شدن اصلا حس بد و ترسناکی نبود و عروسم رو خیلی دوست دارم حتی اندازه دختر نداشته ام جوری که هرچی آرزوی خوبه برای اون میخوام و دوست دارم همه قشنگیها برای اون باشه.  مطمئن هستم که اونم منو دوست داره و این حس متقابل هست . مگه نه عروس؟ جرات داری بگو نه

 

فریده دونه: چقدر دلم برای استفاده از این شکلک ها تنگ شده بود این شکلک ها یعنی من حالم خوبه یا حداقل میخوام که خوب باشه  

 

فریده دونه: صد تا بیشتر کانال تلگرامی داشتم که همه رو حذفیدم جز این دوتا که بیشتر دوستشون دارم: 

 [ @chehel_salegi  و   @Sun_Shams ] . بعضی وقتها به سرم می زنه منم یه کانال تلگرامی بزنم بعدش میگم وبلاگ و بلاگفا و سبد خودم رو عشق است (اوج آرامش)

 

عکس و تصویر

عکس و تصویر و دستانی که لمس کنی محبت داغ شقایق را و آزادگیش را در زیستن و ...

حال خودم

عکس و تصویر دیوانه منم...!! بی آنکه باشی بی آنکه

خب شکر خدا بعد کلی کلنجار رفتن با خودمان از خیر داستان نویسی هم گذشتیم و همان آرامش خودمان را ترجیح دادیم به هر توصیه ای که بخواهد این آرامش را از ما بگیرد. 

استاد... فرمودند فضا سازی ام خوب بوده و نوشته ام تاثیر گذار و کلی هم نکات آموزشی ضمیمه کرده و ارسال فرمودند که با تشکر از زحمات  ایشون باید بگم والا بخدا اعصاب معصاب ندارم خصوصا اینروزها اصلا ندارم می زنم هرچی کتاب متاب دارم می سوزونم هاااا یعنی کافیه من بگم قدم در این راه گذاشتم بخدا استاد خود شما زندگی رو به چشمم سیاه می کنی و شب و روز نکات آموزشی و بعدش هم هی چه خبر و چقدر نوشتی و تا کجا نوشتی و چرا ننوشتی و چرا کم کاری کردی و ..... اووووو سرسام گرفتم بخدا از تصورش. نمیخوام آقا نمیخوام حداقل اینکه الان در شرایط روحی مناسبش نیستم شما رو به خیر و ما را به سلامت.

یه جمله ی معروف داریم که میگه "بذارین تو حال خودم باشم"

والا بخدا توقع بزرگی نیست اینکه از همه بخوام بذارن تو حال خودم باشم توقع بزرگیه آیا؟؟؟

 

 عکس و تصویر #عاشقانه ها

عکس و تصویر

 

داستان نویسی

عکس و تصویر بی آنکه بدونیم خیلی از ماها شبیه همیم باور کن..! خیلی هامون یکی رو بیشتر ...

چند روز پیش استاد ... تشویقم می کرد به نوشتن زندگیم و اصرار داشت که برای نوشتن وقت بیشتری بذارم و از موضوع زندگی خودم استفاده کنم برای محک زدن خودم در داستان نویسی. 

منو داستان نویسی؟ آقا ما تو همین وبلاگش هم مونده ایم و نمی تونیم هر روز دو خط موضوع متنوع و جذاب برای نوشتن پیدا بکنیم اونوقت بشینیم داستان بنویسیم اونم چی؟؟؟ داستان زندگی خودم؟؟؟ داستانی که لابد مجبورم از خط اول تا آخرش رو سانسور و فیلتر بکنم؟؟؟

خلاصه هیچی دیگه این شد که نشستیم و دو سه صفحه بخشی از زندگی خودشون رو داستان کردیم فرستادیم براشون که هم ببینند چند مرده حلاجیم در داستان نویسی و هم اینکه ایشون باشه دیگه هوس نکنه زندگی مردم رو داستانش بکنه

ولی خداییش کار خیلی خیلی سختی بوده داستان نویسی. هیچوقت حتی در حد داستان کوتاه هم تجربه اش نکرده بودم و نوشته هام همیشه در حد دفتر خاطرات روزمره  و همین وبلاگ نویسی ها چرخیده بود.

فعلا که جواب نداده ببینم چه نمره ای به داستانم میده خیلی مشتاقم بدونم بازم جرات می کنه تشویقم بکنه یا از خر شیطون پایین می پره و پامیذاره به فرار 

بدو استاد تا نیومدم باقی زندگیت رو بنویسم

 

عکس و تصویر

عکس و تصویر #یا_اله_العاصین . به نهایتش که فکر میکنم گاهی حس میکنم در زمین عشقی نیست که ...

چایی

عکس و تصویر صبح ها یکی از خاطراتت که بیشتر از همه دوستش دارم ،برایم شعر جدید دم ...

گاهی وبگردی می کنم. میرم وبلاگهای بروز شده رو می بینم یا از لینکدونی بعضی وبها میرم وبهای قدیمی رو چک می کنم و چقدر غم انگیز که وقتی می بینی شاید از هر صد تا وبلاگ قدیمی که هر روز می نوشتن یکیش کم و بیش و گاهگاهی می نویسه و بقیه همه تقریبا از سال نود و دو به اینطرف به صورت کاملا یا نیمه تعطیل در اومده اند. یادش بخیر روزهایی که وبم رو حذف کرده بودم چقدر دلتنگ وبلاگ نویسی میشدم و حسرت می بردم به همه اونهایی که می تونن هنوز وبشون رو داشته باشند و من نمی تونم و چه حماقت پایان ناپذیری بود اون ننوشتن ها و دور ماندن ها، حماقتی نابخشودنی از طرف خودم .

در هر صورت اونچه که مسلم هست وبلاگ نویسی با اون شیوه و عنوانی که ما می شناختیم به حالتی نیمه تعطیل و فراموش شده در اومده و همه اونهایی هم که در حال حاضر فعال هستند یا جنبه آموزشی و تبلیغاتی دارند یا مثل من کاملا شخصی و فقط واسه دل خودشون. شاید همینه که منم اینقدر شخصی  می نویسم و یه جورایی نوشته هام حول و حوش حلاجی روح و رفتار و شخصیت خودم می چرخد جوری که گویا وبم رو آینه کرده ام گرفته ام جلوی زندگیم و میخوام ببینم چه غلطی دارم می کنم و چه بلایی سر خودم آورده ام و دارم میارم 

به هر حال هرچی که هست بهتر از ننوشتن هست. شکر خدا کامنت دونی ندارم و  کسی رو تو رودربایستی خوندن قرار نداده ام و مزاحم وقت کسی هم نیستم و خودمم و خودم . 

پس راحت باش فریده جون و هر چه میخواهد دل تنگت بگو میدونم که اینجا دنج ترین جاییست که بهت آرامش میده سعی کن هر روز برای صرف یه چایی هم  که شده اینجا باشی

 

عکس و تصویر #والپیپر #تصویر_پشت_صفحه #تصویر_پس_زمینه #بک_گراند #wallpaper

عکس و تصویر

تغییر

عکس و تصویر حالِ خرابِ حضرتِ پاییز،مالِ من شأنِ نزولِ سوره‌ی باران به‌نامِ تو تنها نه من به ...

گفتم که وقتی بخوای یه عمر "بهترین" باشی نتیجه اش صد در صد ختم خواهد  شد به "خسته ترین".

حتی اگه بخوای همیشه خوب ترین هم باشی یه روزی ممکنه به نقطه خیلی بدی برسی، نقطه ای خیلی دور از اون خوبترین که همیشه بوده ای.

الان رسیده ام به نقطه ای که می تونم بایستم جلوی روی کسی و بهش بگم رابطه ام با شما برام آزار دهنده شده و میخوام فاصله بگیرم ازتون ( منی که می تونستم رابطه ای رو سالها کش بدهم در آزار دهنده ترین شکلش)

رسیده ام به نقطه ای که وقتی فضایی برام خوش آیند نیست در رو باز بکنم و بگم خوش باشین دوستان خدا نگهدار ( منی که فضاها رو در کسل کننده ترین و آزار دهنده ترین شکلش تحمل می کردم فقط به خاطر احترام گذاشتن به جمع حاضر)

رسیده ام به نقطه ای که صاف می ایستم جلوی همسایه و چشمهامو می دوزم به چشمهاش و میگم راه پله جای توپ بازی نیست اونم ساعت سه بعد از ظهر ( منی که هر وقت آقای همسر میخواست بهشون اعتراض کنه  می گفتم عیب نداره بچه است فکر کن بچه خودته)

من به کجا رسیده ام ؟؟؟ یا بهتر بگم به کجا دارم میرم؟؟؟ نمیگم باید مثل قبل باشم ولی در تغییر هم باید محتاط ترباشم. باید خیلی مراقب حرمتها خصوصا حرمت دلها باشم و همچنین حرمت خودم.

میدونم که دستهام خسته اند میخوان همه چی رو زمین بذارن و بی تعلق و رها باشند ولی رهایی بی تعلق معلق ماندن است نه رهایی و پرواز.

نباید همه چی رو از دست داد صرفا به جهت خستگی. دیروز یه جایی خوندم وقتی خسته اید استراحت کنید نه اینکه دست بکشید. 

 

 عکس و تصویر

 عکس و تصویر امشب منم و عشق تو و یک دل خسته یک سینه پر از خاطره ؛ ...

نگرانم

عکس و تصویر هنری

همه حرفها که گفتنی نیست بعضی حرفها هست که خودت باید بفهمی

یه وقتهایی بهت نمیگن برو خودت باید بفهمی که وقت رفتنت شده 

یه وقتهایی هم میشه که فهمت نمی رسه وبرعکس می فهمی و کاری میشه که نباید میشد

خدایا کمکم کن در پشت اینهمه نقابی که آدمها به چهره دارند بتونم حرفهاشون رو بهتر بفهمم.

خدایا کمکم کن وقت رفتنهام که رسید برم قبل از اینکه حرمت و غرورم بشکنه.

 

فریده دونه: میخوام مثل قدیما برای انتهای پستهام عکسهای بیشتری بذارم. عکسهایی که حالمو بهتر بکنه شاید وبم هم کم کم به حالت شاد و قشنگ قدیمی خودش برگشت

فریده دونه:امروز هوا برفی بود ولی دل من آشوب. نگران دوستی هستم خدا کنه نگرانی ام بی مورد باشه

 

عکس و تصویر امروزا از زندگی از خنده ی گل لذت ببر گلایه و تلخی را بسپاربه نسیم ...

نمره پانزده

Npq1u

چشمهامو که باز می کنم هوای اتاق خیلی سرده متوجه میشم حاج آقامون طبق معمول دیشب خودش گرمش شده بخاری رو خاموش کرده و صبح هم همینجور راهشو کشیده رفته لابد قبل رفتن پنجره رو هم باز کرده بوده که دیگه از ترس من بسته و رفته. همیشه به بچه های فامیل سفارش می کنم موقع ازدواج اولین سوال که می پرسین این باشه که طرف سرمایی هست یا گرمایی و این یه مورد رو سعی کنید حتما هماهنگی داشته باشین که موردی بسیاری موذی و به ظاهر کوچیک ولی بسیار آزار دهنده است

حسش نیست از جام بلند بشم و خودمو می پیچیم به لحاف و دلم میخواد بازم بخوابم. خوابم نمیاد ولی خسته ام. چرا خسته ام ؟؟؟ شاید به خاطر مهمانی که دیروز داشتم . نه خسته تر از این حرفهام. تو دلم حساب می کنم و با خودم میگم من خسته ی یک سال ؟؟؟ نه پنج ؟؟؟ نه ده ؟؟؟ نه پانزده یا شایدم خسته ی خیلی سالهای بیشتر هستم. سالهاست که نه زندگی رو غلتک بوده و نه من کمی به خودم آسون گرفتم . روزهایی که زندگی رو برای خودم تعطیل کردم و سوختم به پای مامان و ابی که بلاخره اونها راهشون رو کشیدند و از این دنیا رفتن ولی زندگی برای من ادامه داشت با اون روح و تن خسته . بعدها دنیای نت و ادامه تحصیل و اینکه همه جا باید به بهترین شکل ظاهر بشم و سنگ تموم بذارم. اینجور چیزها واقعا به موقع لذت بخش و حتی غرور آفرین هست ولی وقتی ازش عبور کردی تازه می فهمی چقدر خودت رو خسته کرده ای. بعد تقریبا سی سال فاصله نشستن تو کلاس درس و اینکه بخوای حتما همه نمره هات بیست باشه یا اینکه وقتی میری سر کار بخوای تو یه کار گروهی کارهای تو بهترین باشه اینکه تو فضاهای مجازی بخوای به بهترین شکل ممکن ظاهر بشی اینا هیچی نیست جز کار زیادی از خود کشیدن زندگی در همه صحنه هاش با نمره پانزده هم به شکلی قشنگ و قابل قبول میگذره اینکه بخوای حتما بیستش بکنی هیچی نیست جز خسته کردن خودت.

قانع باش فریده خانم بخدا ما با نمره پانزده هم قبولت داریم حداقل تو این سن و سال دیگه به پانزده راضی باش و شادی و رضایت رو در جایی دور از بهترین بودن جستجو کن

 

شجاعت قلم

 عکس و تصویر با من حرف بزن مجبور نیستی که راست بگویی فقط کمی مهربان تر از آن ...

به نظرم نویسندگی از شجاعانه ترین کارهاست. خیلی شجاعت میخواد اینکه بتونی بی مهابا بنویسی فکرش رو بکن برای یک وبلاگ درپیتی شخصی و ساده اینهمه خودت رو فیلتر می کنی و از هزار فکری که می تونه توی سرت بگذره میگردی یه چیز معمول و قابل نوشتن پیدا می کنی برای پست جدیدت در صورتی که اگه شجاعتش رو داشتی می تونستی از خیلی چیزهای دیگه بنویسی که متاسفانه شجاعتش رو نداری یا حداقل اینکه فعلا نداری.

شاید لازمه در کنار همون رنگ و پر و بالی که قراره به اندیشه ام بدهم کمی جسارت و شجاعت هم به قلمم بدهم . سخته خیلی سخت ولی باید سعی خودمو بکنم حالا اینجا نشد حداقل پشت پرده باید شجاعانه تر نوشتن رو تمرین بکنم  به هر حال باید قدمهایی برداشت برای بهتر از دیروز بودن.

باید شجاع تر باشم

 

طاقچه ی عادت

 عکس و تصویر من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم ! کسی دگر نتوانم که بر ...

به گمانم
رازِ زندگى را كشف كرده ام ؛
همین دور و بر بپلكید تا به آن عادت كنید ..

{ چارلز شولیز }

 

چه غم انگیز و نا امید کننده و بدبختی اینکه خیلی هم نزدیک به واقعیت و حتی خود واقعیت.

و تو سهراب عزیز چه خوش باورانه گفتی  "زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود" ولی رفت بد جوری هم رفت 

باید سعی کنم بیشتر زندگی بکنم . وقتی میگم زندگی یعنی زندگی نه پلکیدن و عادت کردن. حتی نه زندگی جسمی که دیگه اونقدرها مهم نیست زندگی روحی و فکری چون ذهن هم به اندازه ی جسم حتی بیشتر دچار عادت می شود و هی فکر و خیال های تکراری و تکراری . باید سعی کنم یادش بدهم اونم از چهار چوب عادت در بیاد و به جای اینهمه پلکیدن سعی کند پروازی داشته باشد . 

باید کمی رنگ قاطی فکرم بکنم. رنگهای تازه. رنگهای بهتر و غیر تکرای . باید دورش بکنم از این طاقچه ی عادت

 

عکس و تصویر هیهات اگر یار بخواهی و نباشم ! ای وای به من گر تو مرا یار ...

رنج

YjRxi

فاسد فساد را، زاهد زهد را، کاری کار را، عالم علم را، رنجور رنج را دوست می دارد ....

به این قسمت کتاب "عقیل عقیل" که می رسم دچار تردید میشم  کتاب رو می بندم و تو دلم میگم : ای بابا آقای دولت آبادی عزیز شما هم یه چیزی می فرمایی ها اینقدر از رنج و بدبختی نوشتی که دیگه رنج برات یه جور سرگرمی شده مگه میشه رنجور رنج را دوست بدارد چه مقایسه ناجوری می کنی: "عالم علم را فاسد فساد را و رنجور رنج را" . تن رنجور مگه میشه از رنج لذت ببرد؟؟؟

یاد رنج های خودم می افتم و یاد نگاه خودم به رنج هایی که کشیده ام و اینکه همیشه راضی بوده ام از رنج هایی که پشت سر گذاشته ام و همیشه گفته ام هر رنجی که پشت سر گذاشتم منو قوی تر و بهتر از قبل ساخته و اگه این رنج ها نبود من زن امروزی نبودم آیا این نگاه شاکر و قدر دان به رنج های گذشته دوست داشتن رنجها نیست؟؟؟ آیا منظور دولت آبادی هم همینه؟؟؟ ولی من درسته که راضی ام از پشت سر گذاشتن اون رنجها ولی موقع گذروندنشون اصلا دوستشون نداشتم. هیچوقت از رنجم لذت نبردم بعدها قدر دان شده ام ولی هرگز دوستشون نداشتم. رنج اصلا چیزی دوست داشتنی نیست . اصلانیست.

نمیدونم یا من منظور نویسنده رو بد فهمیدم یا نویسنده زیادی شعار داده پیش میاد بلاخره صلوات بفرست فریده خانوم 

گزارش یک قتل گابریل گارسیا رو هم به صورت فایل صوتی خوندم به نظر من مترجمهای آثار گارسیا بهتره اسامی شخصیت ها رو با اسمهای ایرانی عوض بکنند چون واقعا اسامی آثارش  پدر آدمو در میاره 

دهه چهل

 4JkRg

داشتم به دهه چهل زندگیم فکر می کردم و اینکه چطور گذشت و چه چیزهایی پشت سر گذاشتم تا وارد دهه پنجاه شدم . فکرش رو که می کنم می بینم دهه چهل عمرم دهه خوبی بود توی این دهه بود که با اینترنت آشنا شدم اولش  با دنیای وبلاگ نویسی بعد به ترتیب چتهای یاهو مسنجری و ایمیل و فیس بوک و این اواخر هم تانگو و وایبر و تلگرام و ... جالب اینکه همه این مراحل هم میشه گفت رد پای پررنگی از خودم جا گذاشتم و حضور فعالی داشتم خصوصا وبلاگ نویسی و یاهو مسنجر  ولی خب همه ی اینا یک طرف ادامه تحصیل در این دهه هم یک طرف اینکه تونستم بعد تقریبا سی سال برم بشینم تو کلاس درس و گچ و تخته سیاه رو مجددا  تجربه بکنم خیلی شیرین و جذاب و دلچسب بود . در کل دهه چهل دهه قشنگی بود یه دهه پر از سورپرایزهای جور واجور که البته همت خودمم دخیل بود در رنگین تر گذشتنش شایدم خواستم به عنوان یه زن دهه چهلی دهه چهل عمرم رو کمی پر رنگترش بکنم

باید فکر کنم ببینم با دهه پنجاه زندگیم میخوام چیکار بکنم؟ در حال حاضر جز مطالعه و پیاده روی برنامه خاصی ندارم کافیه آیا؟؟؟؟ 

 

ویتامین من

F7Shb

دیروز اینجا جلوی کامپیوتر نشسته ام و دارم اون پست آفتاب پاییزی رو می نویسم . پسرم رو مبل نشسته و با گوشی مشغوله بر می گردم طرفش و می پرسم:

امید تو آدرس وبلاگ منو میدونی؟؟؟ 

- نه

-خب شاید من امروز افتادم مردم 

- خب؟

- یعنی چی خب تو اونوقت دلت نمیخواد بدونی روزهایی که مامان می نشست پشت کامپیوتر چی می نوشت و اصلا کنجکاو نمیشی نوشته های منو بخونی

- نه

- ولی پسرم بهتره این آدرس رو بدونی میدونم که وقتی نباشم دلت برام تنگ میشه اونوقت می تونی مدتها با خوندن اینجا سرگرم بشی تا کم کم یادت برم . ببین اگه حفظ کردن آدرس سختت هست فقط روی گوگل سرچ کن یک سبد زندگی اونوقت مستقیم می رسی به وبلاگ من باشه؟؟؟ یادت نره ها

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می اندازه و سرش رو تکون میده و دوباره سرش رو می کنه تو گوشی

یعنی جیگرم حال میاد از اینهمه غلیان احساسات در وجودش بچه اینقدر بی احساس؟؟؟ کلا به باباش رفته ذره ای احساسات رمانتیک تو نهادش نیست که نیست بمیری فریده با این بچه بزرگ کردنت 

اصلا تو نخون هیچ کس دیگه هم نخونه مهم اینه که من همیشه  با نوشتن اینجا حالم خیلی خوب میشه و تک تک پستهای این وبلاگ و سطر سطر این وبلاگ همیشه کمکی بوده برای بهتر شدن حالم.

اینجا ویتامین منه

 

شادی گمشده

 عکس و تصویر و

خوابم نمیاد. چرا؟؟؟ نمیدونم... شایدم میدونم ولی نمیگم که تو خماریش بمونین؟؟؟ 

یکی از دوستان میگه درد دلهاتو اگه نمی تونی با کسی شریک بشی حداقل بنویس روی یک تکه کاغذ و پاره شون بکن.  عجب پیشنهادی خب اگه قراره پاره بکنم مگه مریضم که بنویسم؟؟؟ اصلا حیف قلم نیست که بشینی درد دل بنویسی؟؟؟ طفلک قلم. حالا گیرم که درد دل هم نوشتیم که چی بشه؟؟؟ نوشتن درد دل مگه چیه جز تکرار مکرر دردهایی که آزارت میده؟؟؟ ترجیح میدم درد دلهام مال همون دلم باشه و اگه قراه چیزی بنویسم از چیزهای بهتر و شادتر بنویسم. 

کسی این اطراف چیز شادی می بینه که من بشینم چند خطی از اونها بنویسم تا وقتی که خوابم بیاد؟؟؟

 

مقداری شادی گم شده است از یابنده تقاضا می شود به قلم ما تحویل بدهد و مژدگانی تحویل بگیرد.

آفتاب پاییزی

 عکس و تصویر

هوا آفتابیه . از پنجره که نگاه می کنم همه چی آروم و ساکت به نظر می رسه  انگار که زندگی لم داده باشه زیر آفتاب پاییزی و چرتش گرفته باشه. یاد دوران مدرسه افتادم فکر کنم قبلا هم تعریف کرده ام که زنگ های تفریح که میشد ناهید ما رو می نشوند روی سکوی رو به آفتاب و می گفت بیاین بشینین اینجا آفتاب پاییزی بخوره بهتون آفتاب پاییزی رنگ پوست رو سفید تر می کنه و ما هم که همه مون سیاه چرده ردیف میشدیم جلوی آفتاب و صورتمون رو می گرفتیم رو به بالا که آفتاب مستقیم تر بخوره تو صورتمون و پوستمون هرچی روشن تر بشه مثل دختر های امروزی هم نبودیم که انواع کرم های روشن کننده و تیره کننده تو کیفمون باشه و منت آفتاب مهتاب نکشیم خلاصه تمام  روزهای آفتابی پاییزی ناهید همینطور ما رو پهن می کرد  جلو آفتاب ولی دریغ از یک درجه روشن شدن پوست . بمیری ناهید که نمیذاشتی از زنگ تفریح برای بازی و تفریح استفاده بکنیم 

 

امروز حالم خوبه. خوب مثل یک روز آفتابی پاییزی که درسته سوز و سرما توش هست ولی یه آفتاب دلچسبی هم هست که سرماش زیاد اذیتت نکنه.

خدایا شکرت و مرسی که یادت همه تلخی ها رو نقطه ی شیرین است. تو رو داشتن کافیه

آدمهاااا....

عکس و تصویر یَکتا اَز عَلاعِمـ اَفسُردِگے اینـ کِهـ با خَندِهـ یِ بَقیِهـ اَفَهمے کِهـ بایَد بِخَندے ‌✨🤘🏿

چقدر جالبه این زندگی و آدمهاش آآآآآی آدمها .... آدمهااااا چقدر سخته شناختن شما نمیدونم شایدم من استعداد شناختن آدمها رو ندارم به هر حال گاهی چنان سورپرایز میشی و گاهی رفتاری از کسانی می بینی که کل اعتماد به نفست رو نسبت به شناخت اجتماعی و آدمهای دور و برت از دست میدی.

دارم سریال شهرزاد رو می بینم خیلی می چسبه چه جملات و شعرهای قشنگی داره این سریال :

"عشق کوتاه و زندگی بلند"

"ما سعی کردیم زندگی رو عوض کنیم ولی زندگی ما رو عوض کرد"

"آه ای دل مغموم… آروم باش آروم… ای حال نامعلوم… آروم باش آروم…"

" دوباره زنده شدم بعد از این همه مردن... دوباره پنجره ام بعد از این همه دیوار"

 

منو از من نگیرید

عکس و تصویر 🌾 اصلا خودت بگو ، من چگونه چشم های تو را ببینم ؛ و عاشقت ...

تو خونه تنهام. تنهایی و سکوت و آرامش . هیچی لذت بخش تر از این نیست که غروب پاییز باشه و تک و تنها باشی و یه چایی بریزی برای خودت و  روحت رو ولو بکنی در سکوت مطلق و آرامبخش خونه. فقط خدا میدونه چقدر نیاز دارم به این خلوت خاص و سکوت و سکون و چقدر نیاز دارم به حضور در این وبلاگ و نوشتن های الکی و بی سر و ته و به درد نخور.

به این نتیجه رسیده ام که وقتی کسی با گریه از جایی میره چیزی رو جا گذاشته که داره با گریه میره و همین باعث خواهد شد روزی برای اونچه که جا گذاشته بود باز گردد حتی اگه شده بعد سالیان سال. 

من هر بار که وبم رو حذف کردم با گریه حذفش کردم و همه حذف هام بر خلاف میل خودم بوده و این شده که همیشه بازگشته ام حتی اگه شده بعد سالها. 

من زن بسیار تنهایی هستم و بر خلاف همه زنها هیچ عادتی به صحبت کردن و درد دل کردن با هیچکسی رو ندارم و درسته که در وبلاگ هم هیچوقت درد دل نمی کنم ولی همینکه حس کنم اینجا پیش خودم هستم کلی کمک حالم میشه و یه جورایی تکیه گاه و دوست و همزبون خودم میشم .

من به بودن در کنار خودم خیلی احتیاج دارم منو از من نگیرید.

زنده باد زندگی

عکس و تصویر بوسه هایت طعم سیب تازه را میدهد، وقتی که از درخت می افتد، من مانند ...

جایی خوندم نمیدونم شایدم این جمله از همین دولت آبادی خودمون بود که نوشته بود تا به انزوای کامل نرسی نمی تونی نویسنده ی خوبی بشی و در ادامه گفته بود مثلا گابریل گارسیا یه روز وارد اتاقش شد و چند مدت بعد با صد سال تنهایی خارج شد . فکر می کنم بد نگفته چون آدم وقتی تنها تر میشه نیاز به نوشتنش بیشتر میشه و حتی فرصت تفکر بیشتری هم پیدا میکنه مثلا این نمونه کوچیکش این چند روزه که کمی منزوی تر بودم بیشتر اینجا فعال بودم و عطشم برای نوشتن بیشتر بوده. الان بهترین فرصت بود که قلم گابریل گارسیا یا دولت آبادی رو داشتم و می نشستم یه کلیدری یا صد سال تنهایی خلق می کردم متاسفانه این یه رقم رو ندارم پس به همین وبلاگ نویسی و زمزمه با خودم در این خلوت قانع میشم و عطش نوشتن رو فعلا با این چند قطره فرو می نشانم

"زنده باد زندگی" حالا روی چه حسابی هیچی همینجوری. همینکه دوباره این شکلکها رو گذاشتم پای نوشته ام خودش کلی زنده باد زندگیست

خداحافظ بامرامان

 عکس و تصویر تهران سفید از برف پاییزی وقتی که از تنهایی لبریزی لعنت به هرچی عشق و ...

دوست دارم بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه یعنی میشه گفت نیاز دارم که بنویسم ولی حرفی برای گفتن ندارم نه که حرفی نداشته باشم حرفهام از جنس حرفهای گفتنی نیست پس بازم همه رو خالی می کنم تو دلم و انگشتهام رو اینطور الکی روی کیبورد می چرخونم و با همین چند کلام خودم رو آروم می کنم و یه مهر می زنم روی قفسه سینه و میرم صفحه بعد زندگی.

امشب از گروه تلگرامی هم خارج شدم از فردا خودم هستم  و خودم امشب کمی از کتاب عقیل خوندم قلم دولت آبادی رو خیلی دوست دارم فقط ایرادش اینه که بدبختی از در و دیوار نوشته هاش میباره و وقتی نوشته هاشو می خونی با اون قلم شیوا و گیرا انگار که همه اون بدبختی ها سر خودت آوار شده و یه حس بدبختی خاصی بهت میده ولی خب عوضش بعدش که یادت می افته همه اینا مال تو کتاب هست و تو خارج از دایره اینهمه بدبختی نشسته ای کلی به حال و روز خودت شکر می کنی.

خدایا شکرت...

 

فردا باید روز خاصی باشه روزی بدون گروه تلگرام و دور از دوستان بامرام . باید سعی کنم شیرجه برم تو کتابها 

 

خواب بابک

عکس و تصویر امشب از آسمان دیده‌ی تو روی شعرم ستاره می‌بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه‌هایم جرقه ...

دیشب رفتیم خونه بابک. خونه بابک بی بابک. چقدر سخته رفتن به این خونه همون خونه ای که همیشه رفتن به اونجا رو بیشتر از هر جایی دوست داشتم.

یاد داشتهایی ازش پیدا کرده اند  و نشونم دادند که پارسال نوشته و گفته شب قبل بیست شهریور خواب دیده که مرده و رفته اون دنیا و اونجا ملاقاتهایی که با اموات فامیل و خانواده و در و همسایه داشته نوشته و اشاره کرده که خواب خیلی عجیبی بوده و به چشم خودش مرگ رو کاملا تجربه کرده صبح روزی که اون خواب رو دیده خبر فوت داداش حسینم رو شنیده و گفته ظاهرا خوابم اینطور تعبیر شد . درست یک سال بعد بیست شهریور خودش فوت می کنه این خیلی عجیبه که دو برادر درست در بیست شهریور با یک سال اختلاف از دنیا بروند و در فاصله کمی از یکدیگر دفن بشوند و بدون اینکه خانواده ها متوجه باشند شعری یکسان برای سنگ قبرشون زده بشه یعنی همون شعری که روی سنگ قبر بابک هست رو سنگ قبر حسین هم هست بدون کوچکترین هماهنگی و کاملا اتفاقی . هر دو سنگ تاریخ وفات ها یکی و شعرها یکی. عجب خوابی دیده بوده. خیلی هم مفصل توضیح داده خوابش رو و نوشته نتونستم به هیشکی خوابم رو تعریف بکنم و ظاهرا پناه آورده به یادداشت کردن. از احساساتش نسبت به مرگ و زندگی نوشته و میشه گفت به نوعی وصیت نامه ای به شکلی متفاوت و جالب.

چقدر خوبه که آدم اهل نوشتن باشه و گاهی از احساساتش بنویسه درسته که ما این یادداشتها رو دیر خوندیم و از اونچه که تو دل بابک می گذشته دیر باخبر شدیم ولی خب حداقل خودش با نوشتنشون قطعا در اون لحظه آرامتر شده بوده.

چقدر خوبه که منم فضایی مثل اینجا دارم برای نوشتن.

آیا بعد از مرگم کسی مشتاق خوندن این صفحات خواهد بود؟ برام اصلا مهم نیست که این صفحات بعد مرگم خونده بشه یا قبل مرگ اونچه که مهمه نوشتن آرومم می کنه چون من زن حرف زدن نیستم و همیشه گفته ام زبانم زیر انگشتانم هست هرچند انگشتانم رو هم از هزار فیلتر عبور میدم تا اجازه بدم چند خطی بنویسند و کمک حالم بشوند.

و چه حیف که ما همیشه وقتی یکی از دنیا بره مشتاق تر میشیم به فهمیدن بیشترش و دربدر دنبال دستخطی و نشانه ای و هرچه که مربوط به اون باشد می گردیم .

حیف و صد حیف و ناگهان چه زود دیر می شود....

دلخوشی

H1GN8

امروز رفتم پیاده روی گوشی رو گذاشتم خونه و بدون کیف و گوشی با دستهای رها و آزاد رفتم پیاده روی دوربین هم نبردم نخواستم حتی حواسم به ثبت چیزی باشه. خواستم فقط نگاه بکنم . 

خیلی لذت بخش بود چقدر دلم تنگ شده بود برای پیاده روی بعد مدتها خونه نشینی واقعا لذت بخش بود دیدن آدمها، مغازه ها ، ماشین ها، دستفروشها.... انگار که آدم تازه به دنیا آمده باشه یا تازه از جایی به شهر باز گشته باشه و خوشحال از اینکه همه چی مثل همیشه سر جاشه . هنوز بچه ها کلاس شنا هم میرن هنوز تاکسی ها برای دیالوگ با مسافر از بوق استفاده می کنن هنوز اونطرف خیابون که مغازه هاش کمتره خلوت تره از اینطرف خیابون که مغازه هاش بیشتره  و این نشون میده مردم هنوز از تماشای خواسته های ریز و درشتشون از پشت ویترین لذت می برند حتی اگه توان خریدش رو نداشته باشن و این امیدوار کننده هست که آدمها می تونن حتی از تماشای اونچه که دوست دارند از فاصله ای دورتر هم  لذت ببرند حتی بی لمس و بی تملک و اونچه که مهمه لذتی هست که به دل بشینه دل صاحب مرده ای که مدام ازت دلخوشی های ریز و درشت طلب می کنه.

به هر حال خوش گذشت پیاده روی و شکی نیست که پیاده روی از بزرگترین دلخوشی های منه

 

باید بپرم

sYeoc

باید سعی کنم برای خودم برنامه ای بنویسم و زندگی رو از سر بگیرم. بزرگترین مشکلم در حال حاضر بی برنامه گی و حبس شدن درخونه هست. باید سعی کنم مثل پارسال هر روز شیفت صبح رو اختصاص بدهم به پیاده روی و گردش و خلوت با خود و بعد از ظهر ها مطالعه و نوشتن و فیلم دیدن و هرکاری که به جلای روح و ذهنم کمک بکنه.

باید سعی کنم از زندگی لذت ببرم دوربینم رو بردارم و برم بیرون و کلی عکس بگیرم عکسهای پاییزی خوشگل. عکس از روزهای برفی. عکس از شکوفه های بهاری که خواهند اومد . عکاسی کمک می کنه دقیق تر نگاه بکنم همون نگاهی که همیشه کم دارمش .

باید سعی کنم خودمو از این یکنواختی نجات بدهم باید از این قفس بیرون بپرم احساس می کنم بدجوری گیر افتاده ام. باید بپرم . 

بپر فریده 

بپر...