یلدا شب شاد من

و بلاخره یلدا قشنگ ترین شب سال برای من
چرا؟؟؟ نمیدونم . شاید چون شب تولد بابا بود و از بچگی این شب رو خیلی مفصل و شاد برگزار می کرد و این ذهنیت برام مونده که حتما در چنین شبی باید شاد باشم .
بابا با مفصل برگزار کردن شب تولدش یه ذهنیت قشنگ دیگه هم در من تزریق کرده اونم اینکه مثل بابا همیشه خوش باشم از بدنیا اومدنم و به نوعی زندگی رو تحت هر شرایطی و هر طور که گذشته یا خواهد گذشت دوست داشته باشم.
بابا مردی بود که واقعا با همه مشکلاتی که تو زندگیش داشته همیشه عاشق زندگی و مهم تر از همه عاشق همسر و خانواده اش بود و همین عشق کمکش کرد یک عمر به روی زندگی بخندد و هیچ غم و اندوهی زورش به گرفتن خنده از لبهاش نرسد.
و من امروز بعد پنجاه سال زندگی بهتر می فهمم که پدرم چقدر قوی و با اراده بود برای اونطور شاد و خنده به لب زیستن و بهش افتخار می کنم که تونست با اون خنده ها و صلح عمیقش با زندگی حداقل من یکی رو اینطور با زندگی آشتی بدهد که بتونم منم امروز بعد پنجاه سال زندگی با اونهمه فراز و نشیب و تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشتم هنوز عاشق زندگی باشم و بتونم از صمیم قلب بگم "زندگی زیباست"


















یعنی کافیه من بگم قدم در این راه گذاشتم بخدا استاد خود شما زندگی رو به چشمم سیاه می کنی و شب و روز نکات آموزشی و بعدش هم هی چه خبر و چقدر نوشتی و تا کجا نوشتی و چرا ننوشتی و چرا کم کاری کردی و ..... اووووو سرسام گرفتم بخدا از تصورش. نمیخوام آقا نمیخوام حداقل اینکه الان در شرایط روحی مناسبش نیستم شما رو به خیر و ما را به سلامت.
































زندگانی سیبی است