Npq1u

چشمهامو که باز می کنم هوای اتاق خیلی سرده متوجه میشم حاج آقامون طبق معمول دیشب خودش گرمش شده بخاری رو خاموش کرده و صبح هم همینجور راهشو کشیده رفته لابد قبل رفتن پنجره رو هم باز کرده بوده که دیگه از ترس من بسته و رفته. همیشه به بچه های فامیل سفارش می کنم موقع ازدواج اولین سوال که می پرسین این باشه که طرف سرمایی هست یا گرمایی و این یه مورد رو سعی کنید حتما هماهنگی داشته باشین که موردی بسیاری موذی و به ظاهر کوچیک ولی بسیار آزار دهنده است

حسش نیست از جام بلند بشم و خودمو می پیچیم به لحاف و دلم میخواد بازم بخوابم. خوابم نمیاد ولی خسته ام. چرا خسته ام ؟؟؟ شاید به خاطر مهمانی که دیروز داشتم . نه خسته تر از این حرفهام. تو دلم حساب می کنم و با خودم میگم من خسته ی یک سال ؟؟؟ نه پنج ؟؟؟ نه ده ؟؟؟ نه پانزده یا شایدم خسته ی خیلی سالهای بیشتر هستم. سالهاست که نه زندگی رو غلتک بوده و نه من کمی به خودم آسون گرفتم . روزهایی که زندگی رو برای خودم تعطیل کردم و سوختم به پای مامان و ابی که بلاخره اونها راهشون رو کشیدند و از این دنیا رفتن ولی زندگی برای من ادامه داشت با اون روح و تن خسته . بعدها دنیای نت و ادامه تحصیل و اینکه همه جا باید به بهترین شکل ظاهر بشم و سنگ تموم بذارم. اینجور چیزها واقعا به موقع لذت بخش و حتی غرور آفرین هست ولی وقتی ازش عبور کردی تازه می فهمی چقدر خودت رو خسته کرده ای. بعد تقریبا سی سال فاصله نشستن تو کلاس درس و اینکه بخوای حتما همه نمره هات بیست باشه یا اینکه وقتی میری سر کار بخوای تو یه کار گروهی کارهای تو بهترین باشه اینکه تو فضاهای مجازی بخوای به بهترین شکل ممکن ظاهر بشی اینا هیچی نیست جز کار زیادی از خود کشیدن زندگی در همه صحنه هاش با نمره پانزده هم به شکلی قشنگ و قابل قبول میگذره اینکه بخوای حتما بیستش بکنی هیچی نیست جز خسته کردن خودت.

قانع باش فریده خانم بخدا ما با نمره پانزده هم قبولت داریم حداقل تو این سن و سال دیگه به پانزده راضی باش و شادی و رضایت رو در جایی دور از بهترین بودن جستجو کن