همسر

 عکس و تصویر

تو خونه تنهام و خواب از سرم پریده همسر جان با داداشم رفتن ویلا و پسر جان طبقه پایین پیش دوستشه . امروز یکی از همسایه های آقا فوت کرده بودند و خانمش چقدر پشیمون و گریان و نالان بود از اینکه دوسه روز بوده با همسرش قهر بوده. فکر می کردم به اینکه خوبه که حداقل ما هرگز با هم قهر نمی کنیم یعنی در این همه سال حتی پنج دقیقه قهر نبوده ایم البته شده که اینقدر رو اعصابم رفته که  نقشه ی قتلش را کشیده باشم ولی هیچوقت قهر نکرده ام چون بلاخره برای عملی کردن نقشه هم که شده آشتی باشم بهتره

از شوخی گذشته هر وقت حرفمون میشه یاد خسرو شکیبایی می افتم که می گفت : "حرف که می زنیم " و این میشه که درست در لحظه ای که باید قهر کنم میگم چایی میخوری بیارم؟؟؟ و این یعنی درسته که خیلی بدی ولی فعلا در حد یه چایی دادن بهت می تونم تحملت بکنم. در کل همه می دونن که من تو زندگیم هیچوقت با هیشکی قهر نکرده ام بجز یه همکلاسی در سالهای خیلی دور که اونم خودش قهر کرد و هرچی اصرار کردم آشتی کنه قبول نکرد و منم دیگه بی خیال آشتی شدم و گفتم منت کشی هم باید مرزی داشته باشه

ولی همسر جان خداییش تا من می پرسم  چایی میخوری اونم زود جوابم رو میده و نمیذاره قهر بمونیم . در کل مرد خیلی خوبیه میشه گفت هیچوقت به چشم همسر نگاهش نکردم بلکه بهترین رفیق بود. رفیقی که شاید زمین تا آسمان حتی آسمان هفتم با هم تفاوت داشتیم و داریم ولی مثل هر رفیقی که رفیقش رو با همه تفاوتها و ایرادهاش قبول داره ما هم همدیگه رو اینطور پذیرفتیم و هرگز نخواستیم همدیگه رو تغییر بدهیم و این خودش زندگی رو برامون راحت تر و قشنگ تر و قابل تحمل تر کرد. هرگز منو در هیچ چیزی محدود نکرد و من در کنارش آزادی رو به معنای تمام کلمه احساس کرده ام. هیچوقت نتونست زندگی خوبی از نظر مادی برایم فراهم کند ولی این اطمینان رو بهم داده که همه تلاشش رو برای این هدف کرده و همین تلاشش برام از کل ثروت دنیا با ارزش تره و دستهای مهربون و خسته اش  رو برای اینهمه زحمتی که کشیده می بوسم. همسر من یکی از فداکار ترین مردهای روی زمین است فداکارترین و وفادار ترین و خانواده دوست ترین. هیچوقت مرد رویاهام نبود هیچوقت رمانتیک نبود هیچوقت از نظر روحی و فکری و اخلاقی با هم کوچکترین نزدیکی نداشته ایم ولی برای یک همسر و پدر خوب بودن هیچی کم نذاشته و همین قابل ستایش است و از یک ازدواج سنتی که کل آشنایی تا رفتن زیر یک سقف دو ماه بیشتر طول نکشیده توقعی بیش از این هم نمی تونه باشه .

میدونم با اونهمه اختلافات فکری و اخلاقی که بینمون هست اونم خیلی وقتها اذیت شده و شاید بهتر بود یکی مثل خودش کنارش بود ولی خب اونم منو به بهترین شکل تحمل کرده و  منم همه تلاشم رو کرده ام که تا جایی که می تونم اذیتش نکنم و این تحمل رو براش آسون تر بکنم.

خیلی دوست داشتم اینها رو اینجا بنویسم و ازش تشکر بکنم ولی هی امروز فردا می کردم که قسمت امشب بود که خودش خونه نیست و جای خالیش دیده میشه . یه روز اگه خدای ناکرده تو زندگیم نباشه عظیم ترین بخش زندگیم رو با خودش خواهد برد . فکر زندگی بدون اون مثل زندگی در کویری می مونه بی هیچ تکیه گاهی .

دوستت دارم بهترین تکیه گاه و بهترین رفیق و مونس . خوبه که هستی سعی کن همیشه باشی

بار گران

soa5_500x750_1461347595631490.jpg

چقدر خوبه که کامنت دونی ندارم هر وقت دوست داشته باشم میام هر وقت بخوام میرم هر جور دوست داشته باشم می نویسم یعنی دنیایی واسه خود خودم. یعنی بتونم یه گوشه از زندگی واقعا یک سبد زندگی واسه خودم داشته باشم که گاهی بیام بشینم اینجا و دونه دونه از شادیها و غمهام بچینم تو سبدم و احساس سبکی که نمیشه گفت یه جور احساس آرامش و دلخوشی بکنم چون برای سبک شدن باید خیلی حرفها زد که متاسفانه اینجا جاش نیست نه اینجا نه هیچ جای دنیا .

من هرگز اهل درد دل نبوده ام  قلب من گنجینه ایست پر از حرفهای نگفته. حرفهایی که نه هرگز تونسته ام به کسی بگم نه حتی تونسته ام در دفتر خاطرات یا حتی در وبلاگ بنویسم . حرفهایی برای هرگز نگفتن حرفهایی که گاهی که برای پیاده روی میرم  رو به آسمون میگم چون میدونم  اونی که اون بالاست من نگفته خودش همه چی رو میدونه چون خودش مهمون همیشگی قلبم بوده و هست و از اونچه که بر من گذشته و میگذره با خبره.

خدایا چقدر خوبه که حداقل تو همه چی رو میدونی چون واقعا برام خیلی سخت بود تنهایی به دوش کشیدنش. ممنون که حمایتم می کنی برای حمل این بار گران.

 

 فریده دونه: چه درونم تنهاست...

همین

hk6i_500x500_1456582105117655.png

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

                                      که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

فعلا همین. خودش کلی حرفه فقط چشم بصیرت میخواد بتونی بخونی

خیلی ماهم

عکس و تصویر

واقعا من چه جوری آدمی هستم ؟؟؟

نمی تونم بفهمم مثلا زیادی مغرور بوده ام یا اعتماد به نفسم خیلی پایین بوده؟؟؟

چرا گاهی خیلی مطیع و فرمانبردار بوده ام و گاهی لجباز و یک دنده؟؟؟

یا گاهی بسیار لطیف و زنانه گاهی ضمخت و خشن

گاهی خیلی رویایی و رمانتیک گاهی کاملا واقع بین و جدی

کلا جونم برات بگه همچین شخصیت قاراشمیشی دارم که خودمم توش مونده ام 

حتی ظاهرم هم همینطوره . مامان می گفت وقتی به دنیا اومدی همراه کیسه آب بدنیا اومدی و گفتن این دختر یه روز خوشگل خواهد شد و یه روز زشت که همینطور هم شد بعضی روزها واسه خودم خوب و قابل قبولم و بعضی روزها حتی خودمم چشم دیدن خودمو ندارم فقط موندم تو حکمت خدا که چرا جوری تنظیم نکرد که این روزهای خوشگلم جلوی چشم بعضیا باشم که دوست داشتم به چشمشون بیام یا حداقل خودم تعیین کنم که چه موقع خوشگل باشم و کی زشت. خدا جون قربونت برم بنده خلق می کنی خب دستی هم به تنظیمات پیشرفته اش  بکش جای دوری نمیره

 هیچی دیگه اومدم همینو بگم که کلا در جریان باشید من خیلی ماهم

فریده دونه: پستهای قبلی بلند شده بود گفتم یه پست کوتاه مهمونتون کنم. چیه خب کوتاهه دیگه نکنه میخواین بگم سلام خداحافظ؟؟؟ 

تودار

9i90_294324_140379342728387_136233293142992_143830_218234583_n.jpg

راه می افتم که برم پیاده روی. میگه چتر هم بردار داره بارون میاد میگم نمیخوام و به اصرار چتر رو تو دستم میذاره و راه می افتم. داره نم نم بارون میاد و هوای بهاری عااالی حیف نیست تو این هوا چتر بردارم؟ نم نم بارون روی صورتم می زنه و مست میشم از این احساس قشنگ. سعی می کنم آدمها و خیابون رو نبینم و بیشتر روی درختها و آسمون و طبیعت تمرکز داشته باشم بارون رفته رفته شدید تر میشه ولی بازم چتر باز نمی کنم و حتی عینک رو از روی چشمم بر نمیدارم خوشم میاد از پشت شیشه ی بارون زده ی عینکم زندگی رو تماشا کنم رسیدم طرفای خطیب و از جلوی غذا خوری سامان که رد میشم بوی آبگوشت حالمو بد می کنه حیف نیست سر صبحی این هوای بارونی بهاری و بوی آبگوشت؟؟؟ یاد سالهای گذشته می افتم که تقریبا هر پنجشنبه برای شام می اومدیم این غذا خوری و همسر جان همیشه آبگوشت سفارش میداد. من آبگوشت دوست ندارم خودش هم میدونه دوست ندارم ولی می گفت اگه تو غذای دیگه بخوری آبگوشت به من نمی چسبه و آبگوشت لطقش به اینه که جمع خورده بشه منم اعتراضی نمی کردم و می خوردم فقط برای اینکه اون از آبگوشتش لذت ببره.

از جلوی غذا خوری دور شده ام دیگه بوی آبگوشت نمیاد حالم بهتر میشه و بارون شدید تر شده  مردمی که از جلوم رد میشن با تعجب نگاهم می کنند که چتر توی دستمه و بازش نمی کنم حتما تو دلشون میگن یا عاشقه یا دیونه و من تو دلم جوابشون رو میدم که جفتش یه معنی میده .

پرنده ای روی شاخه ی درخت تو اون شر شر بارون خیس آب شده و داره می خونه تو دلم خنده ام میگیره بهش میگم پرنده جون عاشقی یا دیونه؟؟؟ نمیدونم حتما پرنده تو دلش میگه : جفتش یه معنی میده.

از رو میرم و چتر رو باز می کنم میگیرم روی سرم

گل وحشی کنار پیاده رو با سمجاجت تمام زیر شلاق بارون قد راست می کنه و اجازه نمیده بارون به خاکش بماله. یاد صبح هایی می افتم که صبح زود می رفتم پیاده روی و اومدنی نون تازه می خریدم و هرجا هم از این گلهای خوشگل خودرو می دیدم می چیدم با خودم می آوردم خونه که برای همسر جان یک صبحانه رمانتیک با گلهای وحشی توی سفره بچینم ولی وقتی می رسیدم خونه می گفت الان اشتها ندارم نون رو بذار می برم مغازه با دوستهام می خورم . بعد موقع رفتن به من سفارش می کرد تو هم حتما صبحانه بخوری ها می گفتم باشه ظهر که می اومد نون دست نخورده بود . 

- صبحانه نخوردی؟ 

- نه

- چرا

- کلا دوست ندارم صبحانه 

- دیونه ای صبحانه رو حتما باید بخوری

- باشه

و حالا که فکرشو می کنم همه ی اون پنجشنبه هایی که اون به اصرار خواسته اش رو بیان کرد تونست از آبگوشتش لذت ببره و منی که هیچوقت نتونستم بگم تنهایی صبحانه نمی چسبه هرگز نتونستم از صبحانه لذت ببرم و این شد که اون همچنان عاشق آبگوشت هست و من برای همیشه دلسرد از صبحانه خوردن.

آدمهای تودار زندگی رو برای خودشون خیلی سخت میگیرن و فقط خودشون رو اذیت می کنند خوش به حال اونهایی که از دلشون تا زبونشون راهی نیست بر عکس منی که دلم تا زبونم همیشه به بن بست میخوره.

 رسیدم نزدیکای خونه  چتر رو گرفته ام روی سرم ولی انگار بارون خیلی وقته قطع شده و بازم مردم نگاهم میکنند. چتر رو با کمی خجالت می بندم و خوشم میاد که این مردم در همه حال فقط نگاه می کنند کلا عادت کرده اند در مقابل هر پدیده ای فقط نگاه کنند و بگذرند؟؟؟

تاراج

دلم میخواد بنویسم ولی بازم نمیدونم از چی فقط می خوام که بنویسم. راستش نوشتن برای من یه چیزی مثل گرسنگی می مونه یهویی دلم ضعف میره و دیگه حالیم نیست که چیزی هست برای خوردن یا نه همینجور هی ضعف میره و ضعف میره تا بلاخره یه لقمه چیزی پیدا کنم بنویسم تا ضعفم خوب بشه. اینجور مواقع مثل همون گشنه ای که در یخچال رو هی باز و بسته می کنه تا چیزی برای خوردن پیدا کنه منم میام می شینم اینجا و هی اطرافم رو نگاه می کنم زمین ، زمان، بالای کمد، توی کشو، بلاخره باید چیزی باشه که بشه ازش نوشت اینطرفا که چیزی پیدا نمی کنم میرم رو صفحه شاید از آرشیو  بتونم در مورد مطالب گذشته چیزی پیدا کنم و بنویسم . چشمهامو می بندم و عین کسی که میخواد واسه خودش قرعه کشی کنه چشم بسته موس رو می برم روی آرشیو و شانسی یکی رو می زنم اسفند نود باز میشه و بالاترین پستش مربوط به  بیست و هفت اسفند هست.  می خونم و خنده ام میگیره از نوشته ام بابا من خیلی با مزه بودم اون زمانها حالا می فهمم چرا همه منو به عنوان طنز نویس شناخته بودند و وقتی می اومدن وبم دنبال پست خنده دار بودند یادش بخیر می گفتم دلقک گیر آوردین واسه خودتون به هر حال منکر نیستم که همین تمایل دوستان به خوندن مطالب شاد در وبم باعث میشد که منم ذهن و نگاهم روی شادی ها و نکات مثبت متمرکز باشه تا بتونم چیزی برای نوشتن داشته باشم و همین نگاه و ذهن شاد خودبخود منو شادتر می کرد.

دارم سعی می کنم تا جایی که بتونم برگردم به اون دوران و فریده ی فاصله گرفته از شادی رو دوباره با قشنگی ها آشتی بدم. احساس کسی رو دارم که مدتی تبعیدم کرده بودند به یک جای وحشتناک و تکه تکه همه انرژی مثبت و اون شور و شعف رو عین گوشت از تنم می کندند و از من کسی رو می ساختند که من نبودم. 

هرگز اجازه ندهید شما رو از اونچه که هستید جدا بکنند . اینکه ملک و اموالت به تاراج برود، اینکه حتی جسمت به تاراج برود یک چیز است ولی اینکه روحت به تاراج برود چیزی دیگر. 

میخوام خودم باشم. توقع زیادی نیست . نمیگم ایرادی ندارم ولی همین فریده ی سر تا پا ایراد رو ترجیح میدم به کسی که من نیستم.

فریده دونه: خوبه حالا حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم اینهمه نوشتم . نه انگار واقعا داره حالم خوب میشه

فریده دونه: اینم آدرس اون پست شادم که لبخند روی لبهای خودم نشاند دوست داشتی بخون: کلیک کنید

خاطره

vjg0_421910278_51911.jpg

هوا گرم شده و باید سعی کنم پیاده روی رو بندازم اول صبح . عاشق پیاده روی هستم چون پیاده روی منو به خودم نزدیک تر می کنه و فرصتیست برای قدم زدن در طول و عرض زندگیم از گذشته های دور گرفته تا آینده های نیامده هی قدم می زنم و هرچی یادو خاطره هست از گوشه کنار ذهنم می کشم بیرون و گاهی به یادشون اشک از چشمم جاری می کنم و گاه دهنم رو با یادشون شیرین . مثل امروز که موقع پیاده روی نوازش گرمای خورشید روی صورتم دستمو گرفت و منو برد به یک بعد از ظهر گرم تابستان در سالهای دور دور دوران مدرسه ... بعد از ظهری که با رباب می خواستیم بریم خونه ی ناهبد و تو راه گم شدیم. خدا میدونه با چه مکافاتی دو ریالی پیدا کردیم و از یه تلفن همگانی زنگ زدیم خونه ناهید و تا داداشش حسین گوشی رو برداشت من زدم زیر گریه که ما گم شدیم  حالا هرچی می پرسید الان کجا هستین بیام دنبالتون گریه امانم نمی داد بهش بگم . تا سالها هر وقت حسین  منو می دید ادامو در می آورد و می گفت اوووووم ما گم شدیییم. نااامرد 

بازم راه میرم و یاد حسین که افتاده ام اینبار یاد شب عروسی ناهید می افتم و اون شب برفی با اون برف های درشت که از آسمون می بارد و ما از پشت پنجره حسین رو می بینیم که تو حیاط زیر نور چراغ و اون دونه های درشت برف با اون موهای طلایی و چشمهای درشت و دریایی رنگش که اونو شبیه یک شاهکار هنری کرده ایستاده و از پشت شیشه ادای گریه ی منو در میاره و همه مون می خندیدم. بعدها برام یک خودکار هدیه خریده و تو جعبه اش روی کاغذی شعر "درد عشقی که کشیده ام که مپرس" را نوشته  و در انتها نوشته بود "دوستت دارم فریده" 

این اولین دوستت دارمی بود که برام نوشته شد ولی من نتونستم دوستش داشته باشم چون حسین خیلی بچه سال بود و من اونروزها تو رویاهام منتظر شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی بودم که قرار بود روزی بیاید و من باید منتظر خودش می بودم همون شاهزاده ی چهل ساله با موهای جوگندمی همون مردی که زیاد می دانست و کم می گفت همون مرد آروم و تو دار سنگین و با صلابت همون مردی که تو کتابها توصیفش را خوانده و ندیده عاشقش شده بودم همون مردی که  هرگز نیامد و منو تا بیست و پنج سالگی منتظر گذاشت و آخرش هم مجبور شدم اونو تو رویاهام جا بذارم و سلام کنم به اونچه که سرنوشت برایم نوشته بود.

دارم از پیاده روی بر می گردم و هنوز تو اونروزها و اون سالها قدم می زنم . اینبار دارم به سرنوشت تلخ حسین فکر می کنم و تو دلم از خدا میخوام که بتونه خودشو از اون مصیبت خانمانسوز نجابت بدهد و بتونه دوباره خانواده اش رو زیر یک سقف جمع کرده و مرد و پدر خانواده اش باشد.

فریده دونه: قرار بشه با هر پیاده روی بیام اینجا اینهمه اعتراف بکنم فکر کنم آبرو برام نخواهد ماندتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

صدای فریده

عکس و تصویر سلام مونس فهیم ِدقایق دیدی هزار راه رفتیم و عاقبت بازهم به سلوک ِعشق رسیدیم ...

داشتم تو آرشیو می گشتم ببین چی پیدا کردم  یه روز بهمن مسابقه فایل صوتی گذاشته بود و قرار شد صدامون رو بفرستیم براش که بذاره تو مسابقه یادم نیست نفر چندم شدم کلا خود مسابقه هم یادم رفته بود اگه این پست رو نمی دیدم و خدا میدونه چقدر شوکه شدم وقتی رفتم دیدم لینک سالمه و صدای اونروزم دست نخورده سر جاشه. یادش بخیر با چه ذوقی با اون گوشی کوچولوی سامسونگم صدامو ضبط کرده بودم. امیدوارم بهمن عزیز هر جا که هست شاد و سلامت باشه و سکه هایی که اونروزها می خرید و سرمایه گذاری می کرد اونو به نوایی رسونده باشه چون بهمن لایق بهترین ها بود.

فریده دونه: این پست اونروزم : کلیک کنید

اینم لینک صدام: کلیک کنید

 

ترس

8qib_500x888_1443722825978627.jpg

تو خونه تنهام بچه ها هنوز از ویلا برنگشته اند. تنهایی رو دوست دارم خصوصا وقتی که اینجا رو داشته باشم. یه کاپوچینو واسه خودم درست می کنم و میام می شینم اینجا و اول کلی تو آرشیو می گردم و تجدید خاطره می کنم و بعد میام نوشته جدید می زنم که پست بذارم . دوست دارم هر طور شده امروز یه چیزی بنویسم ولی حضور ذهن برای یافتن سوژه واسه نوشتن ندارم چون تمام دیشب رو از ترس نخوابیدم و خصوصا که برقها هم رفت و داشتم سکته می کردم شکر خدا بچه ها تو گروه کنارم بودند و کلی کمک حال همه اش نگران این بودم که اگه شارژ گوشی تموم بشه و برقها نیاد چه خاکی تو سرم بریزم . رفته بودم پشت پنجره نشسته بودم که اگه جنی روحی ظاهر شد خودمو از طبقه هفت بندازم پایین و خلاص  البته شب اول اینطور ترسناکه قبلا ها که چند بار چندین روز تنهام گذاشته اند شب اول همه چراغها رو روشن گذاشته و رفته ام پشت در ورودی خوابیده ام که اگه اتفاقی افتاد زود بپرم تو راه پله . شب دوم تمام چراغ ها روشن و خواب سر جای خودم و شب سوم چراغها خاموش و بگیر بخواب بچه جان جن تو رو ببینه خودشو باید قره سیده گورستماخ بکنه (نشون دعا نویس بده)

خلاصه شب سختی گذروندیم خصوصا که قبلش هم تو گروه دعوا شد و اونجا هم روی اعصابمون قدم زنی اساسی کردند .

 

فریده دونه: فریده خانم دیدی نیازی به فکر کردن واسه سوژه نیست تو بیا بشین اینجا دست ببر روی کیبرد پست جدید خودش خلق میشه شوخی که نیست وب یک سبدت هست اینجا

فریده دونه: یه نفر بره از طرف من کمی بخوابه من خوابم میاد ولی وقت ندارم. دقت کردین من کلا مدتیه همه پستهام خواب آلو تموم میشه؟؟؟ 

 

سبد من

km0p_img_20160403_224920.jpg

بلاخره تمام آرشیو رو برگردوندم حالا حس خیلی بهتری نسبت به اینجا دارم. راستش تا آرشیوم نیومده بود احساس غریبی می کردم ولی حالا حس می کنم دوباره تو خونه ی خودم هستم و خدا رو شکر می کنم که اون قایل پشتیان رو قبل از حذف از وبم گرفته بودم وگرنه حالا همه اون خاطرات و نوشته ها رفته بود روی هوا. آدمیزاده دیگه از خود روزها  میگذره ولی از خاطراتشون نمی تونه دل بکنه. حالا که آرشیو رو چک می کنم می بینم چقدر نسبت به اون زمانها عوض شده ام. حداقل با مقایسه مطالب چند ماه اخیر با اون سالها میشه این تفاوت رو حس کرد. اونوقتها با وجود اونهمه مشکلات و ناراحتیهای روحی که داشتم با اومدن به وبم همه ی اون غم و غصه ها رو فراموش می کردم و اینجا شاد شاد می شدم ولی الان اینجا هم زیاد شادم نمی کنه نمیگم آرومم نمی کنه آروم میشم حتی خیلی خیلی آروم ولی هنوز تا شادی قبلی فاصله دارم. به هر حال خوشحالم اینجام. سبد قشنگم خوشحالم دوباره دارمت گفته بودم که هیچوقت از دستت نمیدم مگه نه؟؟؟ دیدی مثل روز اول باز سازیت کردم؟ ققط دیگه کامنت ها رو نداری و اونهمه دوست رو از دست دادیم. نمیدونم شاید یه روز دوباره بخوام کامنت دونی رو باز کنم و فعالیت وبلاگی داشته باشم ولی فعلا نه.

 فعلا خوابم میاد تنهام. بچه ها رفتن ویلای خسرو و تنها مونده ام. می ترسم بخوابم مجبورم تا روشن شدن هوا خودمو مشغول کنم. چرا من هیچ مخاطب خاصی ندارم اینجور مواقع با من بچته؟؟؟

آدم نمیشی فریده جان جون به جونت بکنن آدم نمیشی