خلوت خاص

 عکس و تصویر

در زندان بود که فهمیدم،
ارزش خلوت آدمی،
بیش از آزادی اوست...!

 "داستایوفسکی"

نمیدونم چقدر درست گفته ولی اینو میدونم که خیلی به این خلوت نیاز دارم . اصلا همین که بتونی خلوتی با خود داشته باشی قشنگ ترین آزادیست. خلوتی که مجبور نباشی در اون به مشکلات و وظایف روزمره فکر بکنی. خلوتی که یاد کسی دیگه در اون رسوخ نکنه. خلوتی فقط و فقط خاص خودت. رو در روی خودت و فقط و فقط حرف و حدیث خودت.

بعضی وقتها حس می کنم خیلی حرفها دارم با خودم ولی اون آزادی رو ندارم که با خودم خلوتی داشته باشم. تا میخوام خلوت بکنم هزار فکر و خیال تجاوزگر از هر سوراخ ذهنم سرک می کشند و حواسم رو از خودم پرت می کنند. انگار که همه کس و همه چیز تو زندگی الویت داره به نشستن پای درد دل خودم. انگار که همه عالم دست به دست هم داده اند که من با خودم تنها نباشم.

در ظاهر اکثرا تنهام مثل الان که تو خونه تنهام و دارم اینا رو می نویسم ولی تنهایی فرق می کنه با اون خلوت خاص.

نمیدونم شایدم شجاعتش رو ندارم به هر حال خیلی شجاعت میخواد اینکه بخوای در مقابل کسی بشینی که میدونی هیچی از اون پوشیده نیست . به چیزی مثل حضور در محشر می مونه. باید خیلی رو سفید باشی که هیچ ترسی نداشته باشی . من باید جوابگوی خیلی حق هایی که از خودم ضایع کرده ام باشم . نشستن در محضر چنین خلوت و قضاوتی خیلی شجاعت میخواد.

وبلاگستان

عکس و تصویر کاش هر صبح تو بخندی و من از خنده ی تو #گل_بچینم ،،،

من نمیدونم چرا اغلب مردم با جمعه مشکل دارند. جمعه به این قشنگی و ماهی. خانواده کنار هم و روز استراحت و فرصت کافی برای نق زدن به همسر و اهل خونه. والا بوخدااا 

 چقدر دلم تنگ شده بود برای این شکلک

شما هم حتما دلتون تنگ شده بود مگه نه؟ منظور از شما خواننده های قدیمی هست البته اگه هنوز از خواننده های قدیمی کسی باشه که اینجا رو می خونه که میدونم اگر هم باشه تعدادشون حالا از تعداد انگشت هم کمتره. همه به دنیای وبلاگ نویسی پشت کردین و رفتین چسبیدین به تلگرام و اینستا ولی یادتون باشه هیچ جای دنیا وبلاگ نمیشه و من هنوز امیدوارم همه تون یه روز توبه کنید و به آغوش پر مهر وبلاگستان برگردین 

 

فریده دونه: این از اون پستهای زیر سنگی بود. یادتونه که؟ 

تخیل

عکس و تصویر

هیچوقت داستانها و فیلم های تخیلی رو دوست نداشتم . هری پاتر یا ارباب حلقه ها یا هر فیلم و کتابی از این دست که سالهاست خیل عظیمی از مردم طرفدارش بوده اند برای من کوچکترین جذابیتی نداشت.

کلا آدمی تخیلی نیستم و نمی تونم ذهنم رو زیاد دور از واقعیت پرواز بدهم و این صد البته ضعف بسیار بزرگیست خصوصا برای کسی که  همیشه رویای نوشتن داشته است.

امروز به این موضوع فکر می کردم که شاید این برمیگرده به اینکه هرگز در کودکی کسی برام قصه نگفت و کسی یادم نداد که میشه سوای زندگی دور و بر یه زندگی بهتر و دوست داشتنی تر هم در ذهن و رویا پروراند. کسی برام قصه های تخیلی نخوند و نگفت که می تونم گاهی دل ببندم به فرشته ای که از راه خواهد رسید و منو زیر سایه ی بالهای سفیدش خواهد گرفت یا اینکه کسی یادم نداد که میشه با جثه ی کوچکی از پس غولهای بزرگ هم بر آمد . اینجور تخیل ها معمولا در سنین کم با قصه پردازیها در ذهن آدمی ریشه می دواند و دور و بر من هرچی که بود حقیقت محض بود و هیچ راه فراری نه در رویا و نه در واقعیت از اونچه که در اطرافم می گذشت نداشتم .

درسته که اولین کتابهایی هم که خودم خوندم کتابهای صمد بهرنگی بود ولی دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که بدونم منظور نویسنده از ماهی سیاه کوچولو و بقیه شخصیتها چیه خصوصا با تفسیر های قشنگ  پسرعمو کریم که یادم میداد چطور حتی قصه های تخیلی رو واقع بینانه بخونم.

به هر حال جوری بار اومدم که خودمم هرگز به پسرم قصه های تخیلی نگفتم. همیشه سعی کردم واقع بین بارش بیارم چون فکر می کردم زندگی خیلی جدی تر از اونی هست که بشه باهاش رویایی بود. ولی الان پشیمانم و احساس می کنم آدمها گاهی  خیلی نیاز دارند به رویاپردازی و چه بسا با خلق رویاهای بهتر واقعیت های بهتری هم رقم زده بشود. 

 

 

رویای  من

عکس و تصویر

پائولو کوئلیو معتقده رویاها اونقدرها هم دور و دست نیافتنی نیستند و هرکسی که اراده کند و به دنبال رویاهایش برود قطعا روزی به آن خواهد رسید. 

 کل زندگی گذشته ام را نیم نگاهی می اندازم ببینم آیا هرگز دنبال رویاهایم رفته ام ؟ اگه رفته ام آیا هرگز رسیده ام ؟؟؟ اصلا چه رویاهایی داشته  یا دارم؟؟؟

فکرش را که می کنم در طول زندگیم یک رویا بیشتر نداشته ام. رویایی که از وقتی که به یاد دارم با من بوده و هست و خواهد بود. رویایی که همیشه اون دور دورها ایستاده و من هرچی بیشتر به طرفش قدم بر میدارم بر عکس گفته ی  کوئلیو بیشتر ازش فاصله می گیرم. 

یادمه قدیما وقتی ترک تحصیل کردم از ترک تحصیل اصلا ناراحت نبودم چون با خودم فکر میکردم من که میخوام نویسنده بشم پس چرا باید وقتم رو برای خوندن این درسهای اضافی تلف بکنم مگه نه اینکه برای نویسنده شدن باید بیشتر مطالعه کرد خب میشینم تو خونه و شب و روز مطالعه می کنم. 

همینکار را هم کردم. نشستم خونه و خوندم و خوندم و خوندم. هنوز هم می خونم ولی هرچی بیشتر می خونم کمتر می تونم بنویسم. انگار که هرچی بیشتر میخونم و به توانایی بعضی قلمها پی می برم بیشتر خجالت می کشم برای نوشتن. باخودم میگم یکی باید بنویسه که قلمش مثلا در این حد باشه و ارزش وقتی رو که براش گذاشته میشه داشته باشه تو چی؟ تو میخوای در مقابل چنین قلم هایی چی بنویسی که حرفی جدید و بهتر برای گفتن داشته باشی. یا حداقل اگه حرفی تکرای میخوای بزنی باید با لطف و شیوایی بیشتری بزنی که به تکرارش بیارزد. و من هر روز دور و دورتر میشم از این لطف و شیوایی قلم.

فریده دونه: سوای رفتن دنبال رویاها باید قدر فرصتها را هم دانست. گاهی شانس فقط یکبار در خانه را می زند و ظاهرا من اون شانس رو سالیان سال پیش از دست داده ام.

بهار اینجاست

عکس و تصویر

روابط اشتباه تارهای عنکبوتی هستند که پهن شده اند در هر گوشه از زندگی و منتظر ذره ای غفلت که تو را در بند بکشند جوری که تا به خودت بیایی هزاران روز از زندگیت در دست و پا زدن بر باد رفته باشد و تو همچنان درگیر و دست و پا در بند.

حالا فرقی هم نمی کند این روابط واقعی باشد یا مجازی . شبکه ای باشد یا انفرادی . رابطه ی غلط رابطه ی غلط است و وقت گذاشته شده عمر به تاراج رفته. 

زندگی بسیار زیباست و فرصت زندگی نه چندان زیاد.  قدر دقایق رو بیشتر بدونیم و سرمون رو از گوشی ها کمی بالاتر بگیرم و یادمون نره بهار اینجاست و تا سر بجنبانی رفته است.

خاطره

عکس و تصویر

به پسر و عروسم میگم تا می تونید خاطره ی خوش برای خودتون بسازید. یه جاهایی حتی دست  از صرفه جویی بردارید و بهایی لازم برای خاطره ای خوش بپردازید.  روزها خواهند گذشت و شما فرصت خواهید داشت تا صاحب همه چیز بشوید ولی هرگز فرصت بازگشتن به این روزها را نخواهید داشت. شاید خونه های زیادی عوض بکنید و اسباب اثاثیه ها کهنه بشوند و جدید هایش را بخرید ولی اونچه که برای همیشه برایتان تازه خواهد ماند خاطره ای دور از همین روزهاست .

زندگی هزاران صفحه ورق خواهد خورد و شما باید از بین اون هزاران صفحه چندین صفحه ی بیاد ماندنی داشته باشید که در روزهای کسالت بار زندگی با یاد آوریش رگه ای از شادی توی روح و جانتان بدود.

 

فریده دونه: اینهمه ناشیگری و فقط یک بار حق زندگی؟؟؟ عند بی انصافیه والا