به همین نزدیکی

عکس و تصویر زندگی کردن با مردم این دنیـا همچون دویدن در گله اسب است! تا می تازی ...

 

یه وقتهایی هست همه اش پشت سر هم بد میاری. انگار که افتاده باشی تو سرازیری بد بیاری. هی بد پشت بد، بد پشت بد، اینقدر این بد بیاری ادامه پیدا می کنه که بلاخره میخوری به بن بست. هی از خدا میخوای کمک حالت باشه. هی دستهات رو با خلوص بالا می بری و التماسش می کنی. بهش میگی که جز اون کسی رو نداری و تو چنین شرایطی فقط باید خودش به دادت برسه. 

درست در همین لحظات فاجعه ای بزرگتر رخ میده و یه بد بیاری بزرگتر برات پیش میاد. نا امیدانه سرت و بالا میگیری و قهر آلود با طعنه به خدا میگی : " من چی میخوام تو چی میدی خدایا"

یعنی این مراحل شاید بارها و بارها تو زندگی برام پیش اومده و نتیجه این شده که حالا دیگه یاد گرفته ام  فقط بهش اعتماد بکنم و ایمان داشته باشم که خدا همین نزدیکیهاست و حساب همه چی تو دستش هست و مثل همیشه منو از همه سختی ها عبور خواهد داد.

حالا اطمینان دارم خدا همین نزدیکهاست پشت هر دستی که کمک حالم میشه، پشت هر لبخند و مهربانی که از طرف عزیزانم نثارم میشه، پشت همه مراقبت های دلسوزانه ی همسرم و پشت نگاه های نگران و به غم نشسته ی پسرم.

اگه بخوام از همه ی اینهایی که برام اینهمه خوب هستند و منو شرمنده ی مهربانی شون می کنن تشکر بکنم میدونم که فقط کافیه بگم: " ممنونم خدای مهربونم. ممنونم که به هر سو که می نگرم هستی و مراقبمی حالا به هر شکل و لباس ممکن"

 

فریده دونه: چقدر دوست دارم ترکیب رنگ این عکس رو. دلم یه روسری این رنگی میخواد.  اصلا زنده باد دل که تو هر شرایطی قارغ از همه عالم و آدم حرف خودش رو می زنه

امید

عکس و تصویر گاهی آنقد دلم از دنیا سیر میشود که میخواهم.. تا سقف آسمان پرواز کنم و ...

 

یک بعد از ظهر بهاری دل انگیز. هوا عالیه و همین هوای عالی کافیه که حال منم عالی بشه. 

میرم آشپزخونه و می خوام کیک بپزم. خیلی وقته فر اجاق گازم خرابه و کیک نپخته ام ولی مهم نیست امروز تو پلوپز می پزم. خیلی هم عالی از آب در میاد. کلا حال دل که خوب باشه از کنار همه چی به آرومی و خوبی عبور می کنی و من الان حال دلم خوبه.

دیشب دکتر خیلی نا امیدم کرده بود و پر کشیدن امید از دلم ساعاتی منو به زانو در آورد ولی دوباره دست دراز کردم و ستاره های امید رو از گوشه کنار زندگی جمع کردم و آویزون سقف دلم کردم و خودم دل خودمو روشن کردم. 

 همیشه گفته ام که امید باید آخرین چیزی باشه که می میرد و خیال دارم تا زنده ام زندگی بکنم نمیشه که قبل از مرگم بمیرم. اتفاقا اگه این ته مونده ی زندگی منه باید لذت همون ته دیگ رو ازش ببرم. باید همچین چمباتمه بزنم و انگشت اشاره ام رو بکشم دور در و دیوار زندگی و با لذت نوش جانش بکنم.

زنده باد زندگی. زنده باد امید. زنده باد مهربانی. زنده باد هرچی که رنگ زندگی رو قشنگ و قشنگ تر می کنه.

 

فریده دونه: سخت‌ترین و خوشبخت‌ترین چیزها این است که کسی در رنج‌هایش، در رنج‌های ناخواسته‌اش، عاشق این زندگی باشد. " جنگ و صلح. تولستوی"

من عاشق زندگی ام. همچین سریش وار حتی

 

بهاره فعلا

عکس و تصویر هر کسی برای خود روزهایی دارد شنبه یکشنبه چند شنبه اش مهم نیست یادش که ...

قرار بود آزمایش بدم ببینیم داروی گیاهی دکتر تک دهقان که میخورم تاثیری داشته یا نه؟ امروز جواب آزمایش بردم دکترم گفت تاثیری نداشته. گفت در مورد جراحی سه تاعمل بزرگ هست که اگه تحمیل بکنیم بهت اصلا تضمینی نیست که نتیجه بگیریم و با زبان بی زبانی گفت بی نتیجه است. گفت تصمیم با خودته که عمل بکنی یا همینطور بشینی. یعنی در هر دو صورت سرطان کار خودش رو خواهد کرد با این تفاوت که وقتی عمل بکنم میگم به هر حال کاری کردم. 

نمیدونم اینکه تصمیم های اینطور بزرگ رو  بذارن برای خودت اصلا قشنگ نیست. بین اینهمه فشارجسمی و عصبی فشار تصمیم گیری هم می اندازن گردن خودت.

میخوام هنوز دارو گیاهی رو ادامه بدهم چون با اونجا تماس گرفتیم گفتن به این زودی نتیجه نشون نمیده و شما فعلا ادامه بده باید ماه ها ادامه بدی تا نتیجه ببینی. در هر صورت بهتر از عمل جراحی بی نتیجه است. حداقل با این داروها خودمو سرگرم میکنم تا روزها بگذرن و بین سرطان و من یکی مون برنده بشیم بلاخره.

وقتی مقابل دکتر می شینی و دکتر باهات این حرفها رو می زنه سخته شنیدنش ولی هر بار میگم خدایا شکرت که خودم درگیر هستم و عزیزانم درگیر نیستن. 

خدارو برای سلامتی پسرم شاکرم و از خدا میخوام خانواده ام در سلامت به سر ببرند من خودم با مشکلاتم یه جوری کنار میام بلاخره

بازم نا امید نیستم و بازم زندگی همچنان زیباست و سعی می کنم تا لحظه ی آخر ازش لذت ببرم

 

فریده دونه: نا سلامتی بهاره فریده خانم. حالشو ببر فعلا

فریده دونه: رو نیست که سنگ پای قزوینه اونم از جنس اصل اصل

فریده دونه: اینجا نوشتن همیشه حالمو بهتر می کنه. همین

به یقین

عکس و تصویر ..بی قرارت گشتم و میخواهمت دیوانه وار.... #صـبر را با آدمِ دیوانه اصلاً ڪار نیسـت ...

امروز یکی دو ساعت تو خونه تنها بودم. مدتیه دیگه نمی تونم خلوت خاص خودم رو تو خونه داشته باشم. همسر که بیکار هست و اکثرا تو خونه و ...

به روزهایی فکر می کنم که اکثرا تو خونه تنها بودم و اغلب یا با کتاب سرگرم بودم یا توی نت. گاهی می رفتم پیاده روی های طولانی و هر از گاهی یه بستنی یا آبمیوه خودمو مهمون می کردم بی هیچ دلهره ای از ضرر و زیانش 

غروبها همسر با دست نسبتا پر می اومد خونه و درسته که همیشه کارش جوری بود که فقط خرج خورد و خوراکمون در می اومد ولی خب همینش هم جای شکر داشته 

اینروزها بیکاری همسر و بیماری پر هزینه ی خودم و هزار مشکل ریز و درشت دیگه حسابی آرامشم رو به هم زده و بین اینهمه تنش و نگرانی و درماندگی گاهی با به خاطر آوردن روزهای گذشته با خودم فکر می کنم ما گاهی چقدر غافلیم از نعمتهایی که در اختیارمون هست و چه زیبا بوده اند اون روزهای ساده و سرشار از سلامتی 

گاهی لازمه مشتت رو باز بکنی و ببینی چی تو مشتت داری قدر همونها رو بیشتر بدونی.

نا امید نیستم . یه حس خوبی بهم میگه این نیز بگذرد. روزهای خوب و سرشار از شادی و سلامتی در راهند. هرچند دور. هرچند دیر. ولی به یقین.