رباب

عکس و تصویر

پاییز باشد و تنها باشی و دلت گرفته باشد و مانده باشی که چه کنی با این حجم دلتنگی و تنهایی که ناگهان در خانه را بزنند و باز کنی و رباب را جلوی رویت ببینی.

رباب دوست چهل ساله ات. همان یار دبستانی و همان یار همیشگی. همانی که پیش هیچکس به اندازه ی او احساس سبکبالی نمی کنی. همانی که فقط پیش اوست که هیچ قفلی روی لبهایت نمی نشیند و می گویی هر آنچه که دل تنگت می خواهد.

چقدر خوبه داشتن بعضی ها تو زندگی. رباب از اون دوستان و نعمتهایی است که همیشه ی خدا شاکرم از داشتنش و امروز چقدر با هم گفتیم و خندیدیم و گاهی هم چشمی تر کردیم. هرچی نباشه هم زخمهای همو خوب می شناسیم هم دلخوشی های همو. چقدر خوبه که یکی باشه اینقدر تو رو بفهمه و اینقدر روحت در کنارش احساس شادی و آرامش داشته باشد.

 کاش می تونستیم کاری برای زخمهای هم بکنیم ولی ...

تنها کاری که می تونیم برای هم بکنیم همین فهمیدن همدیگه است که حداقل برای من یک دنیا می ارزد و می دونم که برای رباب هم همین کافیست.

سلامی دوباره خواهم داد

 عکس و تصویر گاهی دوست داری غافلگیر شوی مثلا بفهمی یک نفر آن دور دورها آن جایی که ...

به آفتاب و ماه و باد و باران سلامی دوباره خواهم داد

دوباره سیب خواهم بویید 

دوباره دوست خواهم داشت

دوباره اشک خواهم ریخت 

دوباره خواهم افتاد 

دوباره بر خواهم خواست

دوباره زندگی خواهم کرد

امروز جواب پاتولوژی رو گرفتم و شکر خدا مشکلی نبود و این دومین باریست که خدا با کشیدن یهویی زندگی از دستانم تلنگری بهم می زند برای درک بهتر اونچه که به عنوان زندگی در مشتم گذاشته است و وا داشتنم به دقت در دلبستگی ها و خواسته هایم از زندگی .

خدا همیشه بهترین مربیست اگه ما شاگرد حواس جمع کلاسش باشیم . 

خدایا ممنون برای این آزمون مجدد و کمک به محک زدن خودم در قبال زندگی.

امید که لایق هدیه ی قشنگ زندگی که هر روز و هر لحظه ارزانی ام میداری باشم.

خدایا شکرت

عکس و تصویر دوست بدارید و بگذارید دوست داشته ‌شوید آدم بدونِ این بساط ها زندگی از گلویَش ...

 

متنهای تلگرامی رو می خونم. همه از شادیهای کوچک و خوشبختی های ساده و دم دست می نویسند و اینکه خوشبختی رو باید در همین چیزهای جزئی زندگی جستجو کرد. بعد هم هی کپی پست و فوروارد و هی انتشار ...

هر بار که به این متنها بر می خورم با خودم میگم آیا اونی که اینو نوشته یا فوروارد کرده خودش چقدر به این مسئله واقف بوده و باورش داشته. آیا شعار گونه نوشته که چیزی نوشته باشد برای کانال و گروهش یا واقعا چیزی رو نوشته که لمسش کرده.

به هر حال نویسنده با هر حس و نیتی که نوشته باشه من با تمام وجود لمسش می کنم. 

لمس می کنم اینو که خوشبختی هرگز جایی دور نبوده و این ما بودیم که به جای لمس خوشبختی هایی که تو مشتمون بوده دستمون رو دراز کرده بودیم برای گرفتن خوشبختی از دور دستها. 

بخدا که خوشبختی همون سپری کردن روزها در سلامت و در کنار عزیزان و همون خوردن و خوابیدن های ساده و صمیمی در کنار هم بود و بس. خوشبختی همون منتظر اومدن بچه ها از مدرسه و گم شدن در ازدحام اتوبوس و خرید از دست فروش های دم عید بود و بس. خوشبختی ورق زدن کتابی و گم شد در فضای داستانش در بعد از ظهر کشدار تابستانی بود و بس.

خوشبختی همینجا بود و همینجا است درست توی مشتمون . لمسش کنیم . احساسش کنیم قبل از اینکه مشتمون  توان نگهداشتنش رو از دست بدهد.

 

فریده دونه: زمانی شاید روزانه ده بیست ساعت می نشستم اینجا پشت کامپیوتر بدون ذره ای احساس خستگی ولی الان برای نشستن دقایقی اینجا روی صندلی و نوشتن پستی جدید باید هی امروز و فردا بکنم و منتظر حالی مساعد باشم. خوشبختی اصلا جای دوری نبود و قطعا هنوز هم جای دوری نیست.

خدایا شکرت