رباب
پاییز باشد و تنها باشی و دلت گرفته باشد و مانده باشی که چه کنی با این حجم دلتنگی و تنهایی که ناگهان در خانه را بزنند و باز کنی و رباب را جلوی رویت ببینی.
رباب دوست چهل ساله ات. همان یار دبستانی و همان یار همیشگی. همانی که پیش هیچکس به اندازه ی او احساس سبکبالی نمی کنی. همانی که فقط پیش اوست که هیچ قفلی روی لبهایت نمی نشیند و می گویی هر آنچه که دل تنگت می خواهد.
چقدر خوبه داشتن بعضی ها تو زندگی. رباب از اون دوستان و نعمتهایی است که همیشه ی خدا شاکرم از داشتنش و امروز چقدر با هم گفتیم و خندیدیم و گاهی هم چشمی تر کردیم. هرچی نباشه هم زخمهای همو خوب می شناسیم هم دلخوشی های همو. چقدر خوبه که یکی باشه اینقدر تو رو بفهمه و اینقدر روحت در کنارش احساس شادی و آرامش داشته باشد.
کاش می تونستیم کاری برای زخمهای هم بکنیم ولی ...
تنها کاری که می تونیم برای هم بکنیم همین فهمیدن همدیگه است که حداقل برای من یک دنیا می ارزد و می دونم که برای رباب هم همین کافیست.
زندگانی سیبی است