رگ خواب

آهای خبردار ، مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار خوابی یا بیدار
تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و از راست از دور و نزدیک
یه نفر داره جار میزنه جار آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه ی من شده ای آوار از گلوی من دستاتو بردار
دستاتو بردار از گلوی من از گلوی من دستاتو بردار
دیشب بلاخره فیلم "رگ خواب" رو دیدم. قشنگ بود. همون حکایت قدیمی زنی که نیاز به حمایت مالی و عاطفی دارد و چقدر زود خر کیف می شود با چکه ای محبت و دو تا جمله ی قشنگ و چند تا حرکت رمانتیک و بعد بستن چشمها و رفتن به اوج و هرچی توهم اوج بیشتر و بالاتر سقوطش سهمگین تر. هرچی دل بستن به دروغهای شیرین بیشتر سیلی بیدار باش تلخ تر و گزنده تر.
به هر حال باید بفهمی به قول مینا هرجا که بری خودتو با خودت خواهی برد پس همون بهتر برای فرار از خودت و بدبختی هایت جایی نری و بمونی پیش خودت و یاد بگیری حودت حواست به خودت باشد. یاد بگیری خودت گاهی برای خودت اون صبحانه توی رختخواب رو درست بکنی یاد بگیری گاهی به خودت اطمینان بدهی که "مهم ترین چیز آرامش خودت هست" یاد بگیری به هر نحوی که شده "استقلال مالی" داشته باشی و خلاصه خیلی چیزها در مورد کمک به خودت یاد بگیری که مجبور نشی یه روز ساعت ده صبح احساس کنی "هیچ چاره ای جز عاشق شدن برایت نمانده". این عشق نیست نیاز هست و بدترین تعریف ممکن از عشق.




زندگانی سیبی است