دخترهای همسایه
دیروز فرزانه کارت عروسی دخترش رو آورد. گفت عروست رو هم بیار و پوران و فریبا رو هم دعوت کرده ام.
یادش بخیر من و فریبا و پوران و فرزانه چهار دوست صمیمی تو کوچه قدیمی مون بودیم. چقدر خوش بودیم اونوقتها. اغلب جمع می شدیم خونه یکیمون و هی بگو بخند و حرفهایی که هرگز تموم نمیشد .
پوران کوچکترینمون بود و شیطون ترین. فرزانه کاری بود و فریبا خوشگل و من هم که دفتردار. یعنی هرچی نامه ی عاشقانه و کارهای اداری و تلفنی بود با من بود
اونوقتها که اینجوری نبود هرکی یه گوشی دستش باشه یه گوشی بود تو خونه که اگه بر حسب اتفاق شماره تلفن پسری گیرمون می اومد جمع میشدیم دور همون گوشی و شماره رو می گرفتیم و چند تا فوت می کردیم و بعد با ترس و لرز قطع می کردیم و حالا نخند کی بخند. یکی هم نبود که بگه خب حالا که چی؟ و اینجوری میشد که همه پسرها رو فوت می برد و ما همچنان می نشستیم به انتظار شاهزاده با اسب سفیدش که هرگز نرسید که نرسید
حالا ما اون چهار دختر شاد دیروز داریم مادر شوهر و مادر زن میشیم بدون اینکه یادمون باشه کی از اون روزها گذشته ایم و به امروز نشسته ایم.






زندگانی سیبی است