دخترهای همسایه

 عکس و تصویر

دیروز فرزانه کارت عروسی دخترش رو آورد. گفت عروست رو هم بیار و پوران و فریبا رو هم دعوت کرده ام. 

یادش بخیر من و فریبا و پوران و فرزانه چهار دوست صمیمی تو کوچه قدیمی مون بودیم. چقدر خوش بودیم اونوقتها. اغلب جمع می شدیم خونه یکیمون و هی بگو بخند و حرفهایی که هرگز تموم نمیشد .

پوران کوچکترینمون بود و شیطون ترین. فرزانه کاری بود و فریبا خوشگل و من هم که دفتردار. یعنی هرچی نامه ی عاشقانه و کارهای اداری و تلفنی بود با من بود

اونوقتها که اینجوری نبود هرکی یه گوشی دستش باشه یه گوشی بود تو خونه که اگه بر حسب اتفاق شماره تلفن پسری گیرمون می اومد جمع میشدیم دور همون گوشی و شماره رو  می گرفتیم و چند تا فوت می کردیم و بعد با ترس و لرز قطع می کردیم و حالا نخند کی بخند. یکی هم نبود که بگه خب حالا که چی؟ و اینجوری میشد که همه پسرها رو فوت می برد و ما همچنان می نشستیم به انتظار شاهزاده با اسب سفیدش که هرگز نرسید که نرسید

حالا ما اون چهار دختر شاد دیروز داریم مادر شوهر و مادر زن میشیم بدون اینکه یادمون باشه کی از اون روزها گذشته ایم و به امروز نشسته ایم. 

سمفونی مردگان

 عکس و تصویر امروز بیشتر از دیروز دوستت دارم و فردا بیشتر از امروز و این ضعف من ...

آدمیزاد است دیگر یا بهتر بگویم فریده است دیگر یک وقتهایی الکی الکی با یکی لج می کند و ندیده و نشناخته از این آدم بدش می آید .

نمیدانم این عباس معروفی بیچاره چه هیزم تری به من فروخته بود که بدم می آمد ازش. خیلی عجیبه والا. یادم نمی آید قبلا اثری  ازش خوانده باشم و فقط میدانم که هرجا اسمش را می دیدم می گفتم اه ولش کن نوشته های این به درد نمیخوره. نمیدونم شایدم جایی زمانی نقدی چیزی ازش خونده ام که اینطور تاثیر بد در من گذاشته بوده. به هر حال بعد صدها بار که سمفونی مردگان را شروع کرده و در همون صفحه ی اول به بعد موکول کرده بودم تونستم اینبار صفحات را ورق بزنم و چند روزی محو زندگی با اورهان و آیدین و آیدا و... باشم.

نمی تونم بگم شاهکاری بود مثلا در حد کلیدر یا جای خالی سلوچ دولت آبادی ولی در نوع خودش عالی و خصوصا از نظر راوی گری خاص بود. یعنی حض  کردم وقتی راوی سورمه بود و فکر آیدین رو به قلم می کشید. یا اینکه تغییر ناگهانی راوی ها و اینکه همه اش باید حواست جمع باشد که بدونی الان کی پشت خطه و داره باهات حرف می زنه...

به هر حال این اثر یه جورایی نشونم می داد که میشه با قلم نویسندگی هم مثل قلم نقاشی بسیار خلاق تر بود و تابلوهای خاص و زیبا و متفاوتی آفرید. سمفونی مردگان بیشتر از هر چیزی برایم یک اثر متفاوت از نظر نگارش بود و لذت بردم از وقتی که برایش گذاشتم 

فریده دونه: بخشهایی از کتاب در ادامه مطلب

فریده : فعلا میخوام چند اثر دیگه از این نویسنده بخونم شاید بیشتر آشتی کردم باهاش

what is modern painting 22 نقاشی مدرن چیست؟

ادامه نوشته

خاک

 

قبلا هم نوشته بودم که سالها قبل وقتی روزی بر حسب اتفاق متوجه توده ای در نقطه ای از بدنم شدم برای دقایقی مرگ را جلوی چشمم دیدم. در اون لحظه ی معلق بین مرگ و زندگی وقتی برای لحظه ای احساس کردم که دارم از زندگی جدا می شوم تنها چیزی که دلتنگش شدم "خاک" بود. 

این همیشه برام معماست که چرا در اون لحظه دلتنگ خاک شدم .  چرا نگران دلتنگی برای خانواده ام، بچه ام، خانه ام، هیچی و هیچی در اون لحظه نشدم و دل کندن از هیچ چیز برام در اون لحظه سخت نیومد جز جدا شدن از خاک که لحظه ای منو غرق غم و دلتنگی کرد. 

شاید در اون لحظه خدا برای لحظه ای چشم بصیرتم را باز کرد که بتونم حقیقت زندگی رو بفهمم. اینکه موقع پر کشیدن از این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم جز مشتی خاک. همون خاک آغشته به ذرات وجودم که  تا ابدیت  همراه باد و خاک در این کره ی خاکی خواهد چرخید و در واقع من و همه زندگیم چیزی نیستیم جز همین مشتی خاک سرگردان که به جای خواهد ماند.

 

فریده دونه: امروز از اینستا رفتم. کلا از اولش هم با گروه خونم سازگار نبود که نبود.

 فریده دونه: دل کندن از هر فضایی راحته جز دل کندن از " یک سبد زندگی" . 

مرگ

عکس و تصویر کمی از #گل های پیراهنت برایم بگو ... برای من

 

پدرم که از دنیا رفت ضربه روحی شدیدی خوردم چنان شدید که بعد از بیست و هفت سال هنوز که هنوزه نتونسته ام با رفتنش کنار بیام. شاید دلیلش این بود که اولین باری بود که عزیزی رو از دست می دادم و هنوز با این پاراگراف از داستان زندگی زیاد آشنا نبودم.
بعدها مامان رفت و بعد ابی و بعد عمو و عمه و دایی و دختر عمو و دختر دایی و پسر عمو و حسین و بابک و ... اینقدر رفتند و رفتند که من یاد گرفتم زندگی سفری بیش نیست. سفری که قرار هم نیست همه همسفرها تا آخر همراهی مون بکنند .

حالا رسیده ام به درجه ای از صبر و واقع بینی که می تونم در مراسم ختم عزیزانم بشینم و آروم و متین با مهمونها سلام و خداحافظی بکنم مثل همه اونها یی که زمانی این برخورد به ظاهر خونسردانه شان برام خیلی سوال بود.سوالی که جوابش رو زندگی به قساوت تمام یادم داد.

در عوض حالا  زنی قوی هستم آشتی با مرگ و زندگی. حالا در عین اینکه می تونم به مرگی که هر آن می تونه به سراغم بیاد لبخند بزنم و با آغوش باز پذیرایش باشم زندگی رو هم با همون آغوش باز در بر کشیده ام و دوستش دارم.

پس یادتون باشه من اگه همین امروز از دنیا رفتم بدونید که هیچ نگرانی پشت سرم نداشته ام و شکر خدا خیالم از بابت  عزیزانم راحت است و  در آرامش کامل و به شادی رفته ام که البته امیدوارم به این آرامش و شادی صدو بیست سال دیگه برسم و فعلا از شادی های زندگی مستفیض بشم 

 

فریده دونه: عمرا شما می تونستید آخر این پست رو با این فاز جمع بندی بکنید. هنر نزد فریده است و بس

 فریده دونه: از من به شما اینگونه خطاب است    آخر هر گریه خنده ثواب است