سمفونی مردگان
پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد تنهاست نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد.
دو سال بعد در لحظه آخری که رو به قبله تربت به حلقش می ریختند به بچه هاش گفت : نگذارید حقتان را بخورند. می فهمید؟ این تنها وصیت من به شماست
.
رفته رفته از برادرها جدا افتاد و خوی غریبانه ای پیدا کرد که در هیچیک از افراد خانواده دیده نمی شد. حسرت می خورد به چرخی که در شبانه روز حتما می گشت و او در هیچ کجای آن جا نداشت. به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. بعدها دختری خود خور، صبور، در هم شکسته و غمگین از خانه پدر یکراست به خانه شوهر رفت که نامش آیدا بود
خدا میان گندم خط گذاشته . حساب هرکس سوا اما چسبیده به هم.
روز همان روز است ولی روزگار یک روزگار دیگر است.
روزگار تلخ به تندی گذشت و یکباره چهارده سال از عمر بر باد رفت بی بر و بی استفاده انگار که عمر را حرام کرده باشی
و دیگر خرابی از حد گذشته باید بار و بنه را بست و رفت
زندگانی سیبی است