هوامو داشته باش

از دکترم می پرسم حالا اگه ما نتونیم این داروی هفتاد میلیونی رو از خارج بیاریم هیچ کار دیگه ای نمیشه برای من انجام داد؟ خودش رو جمع و جور می کنه و کاملا درکش می کنم که تحت چه فشاریست. از طرفی نمیخواد بهم دروغ بگه چون میدونه دوس ندارم دروغ بشنوم از طرفی دیگه گفتن حقیقت براش سخته.
کمی تو صندلی اش جا بجا میشه و میگه در حال حاضر نمیشه کاری کرد و من چند جا نامه نوشته ام که این دارو باید تو لیست داروهای کشور قرار بگیره و پیگیر هستم و اظهار ناراحتی می کنه از اینکه نمیشه کاری کرد. با خنده بهش میگم خودتون رو ناراحت نکنین قسمت این بوده و این حرف رو از صمیم قلبم میگم. ولی دکتر به حرفم معتقد نیست و میگه در مورد شما نظام پزشکی کوتاهی کرده و با عدم تشخیص به موقع شما رو تحت چنین شرایطی قرار داده.
به هر حال من خودم به این قضیه اینطور نگاه می کنم که قسمت و سرنوشت من جز این نبوده و شاید خدا خواسته قصه ی منم اینطور تموم بشه. فقط ای کاش بهم بگن دقیقا چقدر فرصت دارم که شاید خدا خواست استفاده بهینه از زمان باقیمانده کردم. هرچند بعید می دونم چون کسی که قراره استفاده بهینه از زندگیش بکنه کلا همیشه تو زندگیش اینطور عمل می کنه و کسی هم که چنین توانایی و جسارتی نداره حتی برای ده دقیقه ی آخر عمرش هم نمی تونه تصمیم بهتری بگیره و می شینه و منتظر می مونه که زمان بگذره و دفتر زندگیش بسته بشه.
در هر صورت از یک چیز صد در صد مطمئن هستم که هیچ ترسی از مرگ ندارم و کاملا آماده ی رفتن هستم تنها ترسی که دارم از ادامه ی پیشرفت سرطان و درد آور بودن مراحل آخرش هست و اینکه موجب آزار خانواده ام بشم. از خدا میخوام اگه رفتنی هستم تا وقتی سر حالم دفترم رو ببنده که با خاطره ی خوش از زندگی و عزیزانم جدا بشم و خاطره و رد پای تلخی از خودم تو زندگی به جا ندارم.
خدا جون با تو هستم. شنیدی که؟ خدا جون تو هم وبلاگ منو می خونی مگه نه؟ میدونم که می خونی. پس هوامو داشته باش. ![]()
فریده دونه: اینا رو ول کن الان دلم کیک شکلاتی میخواد فعلا. چیکار کنم این وقت شب![]()
فریده دونه: وای که چقدر خوشحالم زمستون تموم شده و هوا داره بهتر میشه![]()


زندگانی سیبی است