زنی که رفته است
بعضی وقتها شعار سر میدم که اگه الان دکتر به من بگه چند هفته یا چند ماه دیگه از زندگیت باقی مونده غصه ی هیچی رو ندارم چون برای رفتن از این دنیا تنها نگرانی ام قبلا بابت پسرم بود که اونم شکر خدا سر و سامان دادم و میدونم که من برم تنها نیست و آقای همسر هم که شکر خدا واسه خودش کدبانویی هست و بدون منم می تونه گلیم خودش و خونه زندگی رو از آب بیرون بکشد. پس همه چی حله و می تونم با خیال راحت چمدان رو بردارم و راه بیفتم.
تو عالم خیال چمدان رو بر میدارم و راه می افتم.
دوست دارم مثل هر مسافری در آخرین لحظه برگردم و یه نگاهی به پشت سر و اونچه که جا میذارم بندازم. نمیدونم چرا اینجای قصه و قضیه که می رسم حس می کنم دلم گریه میخواد. نباید بخواد ولی خب میخواد.
شاید علتش این باشه که اونچه که به اسم زندگی پشت سر گذاشتم کمی برام سخت بود و زندگی خیلی وقتها باهام قلدری کرده بود هرچند که منم در ظاهر هرگز کم نیاورده بوده ام ولی خب دروغ چرا تا قبر آآآآ.....
شایدم دلیلش این باشه که هیچ چیز افتخار آمیزی از خودم به جا نمیذارم و خیلی خیلی شاهکار که کرده باشم خاطرات خوش بودنهایم است که بر دل عزیزانم می تونم بجا بذارم و گرنه اگه برم فقط زنی هستم که رفته است و بس.
درسته که دلم میخواد بتونم وقتی میرم فقط زنی نباشم که رفته است . دلم میخواد علاوه بر رد پای قشنگ تری که در این دنیا می ذارم بتونم ره توشه ی پربارتری هم توی چمدانم داشته باشم.
دلم خیلی چیزها میخواد ولی گدایی عمر بیشتر هرگز. نباید وقتی میرم دلم گریه بخواد این یعنی گدایی عمر بیشتر. باید مغرور و سر بلند رفت . دلم میخواد وقتی میرم لبخند به لب برم حتی اگه فقط زنی باشم که رفته است.

). البته خب گاهی به نقص ها و ناهماهنگی ها و ایرادات نوشته ام پی می برم ولی دیگه نمی تونم مثل حبیب آقا قلمو رو بردارم و برم کمی رنگ و قلمو اینور و اونور بکنم و هی قشنگ و قشنگ ترش بکنم . در عوض تنها کاری که می کنم اینه که سعی کنم پست بعدی رو شاید بتونم بهتر بنویسم







زندگانی سیبی است