از خدا سلامتی بخواهید

یه وقتهایی که دور هم جمع می شدیم و یه جورایی حرف به مادیات و آرزوهای آنچنانی می رسید داداش حسن به طور تو ذوق زنی می گفت: " از خدا سلامتی بخواهید " و ما همیشه با این حرفش می خندیدیم که آره دیگه وقتی دستمون به این آرزوها بند نیست "حداقل"همین آرزوی سلامتی روبچسبیم . حالا که مدتهاست کمی ناراحتی جسمی دارم به عمق این جمله پی برده ام و فهمیده ام که این"حداقل"آرزو نبوده و در واقع بزرگترین و بهترین آرزوی ممکن همین بوده .
حالا از خونه که بیرون میرم دیگه نه اون شیرینی های مغازه های قنادی ها نه پیراشکی های دستفروش ها نه مغازه های شیک و پیک و هیچی و هیچی سر ذوق و هوسم نمیاره و دلم فقط و فقط یه حال خوب میخواد و بس.
دلم میخواد دوباره حالم اینقدر خوب باشه که هوس کنم از دستفروش ها پیراشکی پرچرب بخرم و گاز بزنم بی هیچی ترسی از ضرر و زیانش.
دلم میخواد حالم اینقدر خوب باشه سوار اتوبوس بشم و سه ربع تمام تو اتوبوس طی کنم تا برسم به ائل گلی و کلی عکسهای پاییزی فقط واسه دل خودم بگیرم.
دلم خیلی چیزهای ساده و قشنگ میخواد که تنها هزینه اش همون سلامتی کلانی است که خدا عمری اینطور سخاوتنمدانه بهم بخشیده
فریده دونه: دیگه اینقدر ها هم مریض نیستم ها بهونه ای بود برای پست نصف شبی که بعد مدتها هوس کردیم و کمی هم هوس لوس شدنمان گل کرده بود
فریده دونه: سهراب جان حرفت عین حقیقت بود "زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست"
زندگانی سیبی است