بارون تلخ

بارون میباره و تو فنجانت را پر چایی می کنی و پشت پنجره با لذت تمام بارون رو به تماشا میشینی. دلت میخواد حالا حالا ها این بارون همینطور بباره و تو همینطور کیف کنی از تماشایش
ساعاتی بعد اخبار سیل و مرگ است که رژه میره جلوی چشمهات و همه ی اون لذتی که از تماشای بارون برده بودی تبدیل به غم و اندوه و نگرانی میشه.
زندگی همیشه همینه هیچوقت نمی تونی دستش رو بخونی. گاهی از پشت قشنگ ترین قشنگی ها یهو بدبختی سرک می کشه و گاهی در اونج بدبختی یهو رنگین کمان امید و شادی ظاهر میشه و اینقدر زندگی همینطور بامبول های جور واجور برات در میاره که یاد میگیری یه جاهایی هرچی اون بگه همونه.
و باز از پس همه تلخ و شیرینها و نیک و بدها همین زندگیست که همچنان ادامه دارد
فریده دونه: "کافکا در کرانه" بد نبود البته چون کمی تخیل قاطی اش بود نمیشد گفت زیاد باب میلم بود . بعدش "ناطور دشت رو خوندم" که میشه گفت سرگرم کننده بود و بعدش " زهیر" که بهترین بود و خیلی حرفها برام داشت. سعی می کنم در پستی جداگانه جملاتی از این کتابها بذارم.



زندگانی سیبی است