بارون تلخ

عکس و تصویر

بارون میباره و تو فنجانت را پر چایی می کنی و پشت پنجره با لذت تمام بارون رو به تماشا میشینی.  دلت میخواد حالا حالا ها این بارون همینطور بباره و تو همینطور کیف کنی از تماشایش

ساعاتی بعد اخبار سیل و مرگ است که رژه میره جلوی چشمهات و همه ی اون لذتی که از تماشای بارون برده بودی تبدیل به غم و اندوه و نگرانی میشه.

زندگی همیشه همینه هیچوقت نمی تونی دستش رو بخونی. گاهی از پشت قشنگ ترین قشنگی ها یهو بدبختی سرک می کشه و گاهی در اونج بدبختی یهو رنگین کمان امید و شادی ظاهر میشه و اینقدر زندگی همینطور بامبول های جور واجور برات در میاره که یاد میگیری یه جاهایی هرچی اون بگه همونه.

و باز از پس همه تلخ و شیرینها و نیک و بدها همین زندگیست که همچنان ادامه دارد

 

فریده دونه: "کافکا در کرانه" بد نبود البته چون کمی تخیل قاطی اش بود نمیشد گفت زیاد باب میلم بود . بعدش "ناطور دشت رو خوندم" که میشه گفت سرگرم کننده بود و بعدش " زهیر" که بهترین بود و خیلی حرفها برام داشت. سعی می کنم در پستی جداگانه جملاتی از این کتابها بذارم. 

پست زیر سنگی

6j8z_photo_2017-04-03_14-19-00.jpg

امروز یه روز خوب بود . از اون روزهایی که  بی هیچ هزینه و شق القمری فقط خوب شروع میشن و خوب تموم میشن.

چقدر دوست دارم با شروع بهار و خوب شدن هوا از این روزهای خوب و خوش واسه خودم زیاد داشته باشم.

روزهایی که مثل امروز  بتونم هم مهمونی و دور همی های ساده با عزیزانم داشته باشم و هم در کنارش پیاده روی و مطالعه 

آخ آخ  وبم یادم رفت صد البته دوست دارم اینجا هم بیشتر بنویسم که حال خوشم به این یه فقره هم خیلی بستگی داره   

هیچی دیگه اومدم فقط بگم حالم خوبه و حتی یه روز خوب می تونه حال منو اینهمه خوب بکنه و من قدر کوچکترین خوبیها و نعمتها رو میدونم و خدا را برای تک تک اتفاق های خوب زندگیم شاکرم.

 

 

فریده دونه: یادش بخیر قدیما به اینجور پستها می گفتم پست زیر سنگی یعنی وقتی بخوام پست جدید بذارم از زیر سنگ هم که شده یه چیزی پیدا می کنم می نویسم

 فریده دونه: دارم کتاب کافکا در کرانه رو می خونم .بذار تموم که شد میگم نظرم چیه

سال جدید

 

بلاخره چهارده فروردین هم اومد و خیالم از هرچی فکر و خیال بابت عید و  مسائل حاشیه ای اش بود راحت شد و حالا منم و سالی جدید و فصلی جدید و امید به خدا فریده ای بهتر با فکر و اندیشه و رفتاری بهتر

آیا واقعا به همین راحتیه؟ این که بتونم فریده ای بهتر خصوصا از نظر خودم باشم چون فریده ای که مقبول خودم نباشد مقبول عالم و آدم بودنش راضی ام نمی کند و متاسفانه چقدر سخته مقبول خود بودن چون عالم و آدم رو هم که با رنگ و لعاب و حرفهای قشنگ و هزار ترفند ریز و درشت بفریبی در مقابل خودت خلع سلاحی و بدتر از همه رودر رو و چشم در چشم با خودت.

و بدبختی بزرگ اینکه بهتر یا بدتر شدنت بی ارتباط با آدمهای دور و برت نیست و هر قدر هم که تلاش بکنی که تحت تاثیر محیط قرار نگیری و بشوی آنکه می خواهی بشوی یا به قول نیچه "بشوی آن که باید بشوی"  بازم به در بسته ی تامل اجتماعی میخوری و بر می گردی به آغوش  آدمها و مشکلاتی  که مدام چکش  به دست خواسته یا ناخواسته  آنقدر می کوبندت تا بلاخره بشوی آنکه نمیخواستی بشوی 

گاهی دلم  عصیانگری می خواهد و این چیزیست که همیشه از آن فراری بوده ام. شعار من در زندگی صلح بود و مهربانی و آرامش ولی احساس می کنم نامهربان شده ام و سنگدل. گاهی احساس می کنم تو قفسه ی سینه ام دیگه چیزی به اسم دل وجود نداره

اصلا بی خیال گلایه و شکایت در اولین پست سال جدید و آستینها بالا برای سالی بهتر و روزهایی بهتر

 

فریده دونه: سال نود و شش رو با کتاب "خاطرات یک دلقک" شروع کردم که بد نبود بعدش "کوری" رو خوندم که خوب بود و گیرا و بعدش "وقتی نیچه گریست" رو خوندم که شروع زیاد خوبی نداشت ولی بعد اینقدر مجذوبش شدم که پاراگراف ها و بعضی جملات رو بارها و بارها می خوندم .