بلاخره چهارده فروردین هم اومد و خیالم از هرچی فکر و خیال بابت عید و  مسائل حاشیه ای اش بود راحت شد و حالا منم و سالی جدید و فصلی جدید و امید به خدا فریده ای بهتر با فکر و اندیشه و رفتاری بهتر

آیا واقعا به همین راحتیه؟ این که بتونم فریده ای بهتر خصوصا از نظر خودم باشم چون فریده ای که مقبول خودم نباشد مقبول عالم و آدم بودنش راضی ام نمی کند و متاسفانه چقدر سخته مقبول خود بودن چون عالم و آدم رو هم که با رنگ و لعاب و حرفهای قشنگ و هزار ترفند ریز و درشت بفریبی در مقابل خودت خلع سلاحی و بدتر از همه رودر رو و چشم در چشم با خودت.

و بدبختی بزرگ اینکه بهتر یا بدتر شدنت بی ارتباط با آدمهای دور و برت نیست و هر قدر هم که تلاش بکنی که تحت تاثیر محیط قرار نگیری و بشوی آنکه می خواهی بشوی یا به قول نیچه "بشوی آن که باید بشوی"  بازم به در بسته ی تامل اجتماعی میخوری و بر می گردی به آغوش  آدمها و مشکلاتی  که مدام چکش  به دست خواسته یا ناخواسته  آنقدر می کوبندت تا بلاخره بشوی آنکه نمیخواستی بشوی 

گاهی دلم  عصیانگری می خواهد و این چیزیست که همیشه از آن فراری بوده ام. شعار من در زندگی صلح بود و مهربانی و آرامش ولی احساس می کنم نامهربان شده ام و سنگدل. گاهی احساس می کنم تو قفسه ی سینه ام دیگه چیزی به اسم دل وجود نداره

اصلا بی خیال گلایه و شکایت در اولین پست سال جدید و آستینها بالا برای سالی بهتر و روزهایی بهتر

 

فریده دونه: سال نود و شش رو با کتاب "خاطرات یک دلقک" شروع کردم که بد نبود بعدش "کوری" رو خوندم که خوب بود و گیرا و بعدش "وقتی نیچه گریست" رو خوندم که شروع زیاد خوبی نداشت ولی بعد اینقدر مجذوبش شدم که پاراگراف ها و بعضی جملات رو بارها و بارها می خوندم .