سهم خودم

عکس و تصویر عجب روزگاریست.... هیچکس ب سکوت آدم نمی رسد.... همه منتظرند ب داد آدم برسند ...!

گاهی حس می کنم اینکه خودمو اینقدر قوی میدونم توهمی بیش نیست و فقط دارم با شعار دادن خودمو گول می زنم 

احساس می کنم هر سال که میگذره کمی بیشتر تحلیل میرم و درسته که هی شعار میدم که مشکلات از من  زنی قوی تر ساخته ولی آیا این حقیقته؟؟؟؟

اگه قوی تر شده ام چرا دیگه دل و دماغ خیلی چیزها رو ندارم؟؟؟  چرا دیگه برام مهم نیست که سبزه برای عید سبز نکردم و اصلا هم خیال ندارم امسال سفره ی هفت سین بچینم و چرا دیگه برام مهم نیست که لحظه ی تحویل سال خونه باید عین دسته گل باشه و به فکر میوه و شیرینی و آجیل هم نیستم. اصلا چه عیدی؟ چه کشکی؟ 

نمیدونم شایدم بر عکس این خودش نوعی قوی شدن هست که حساسیت هات کمتر بشه و بتونی از زندگی و وقتت اونطور که دوست داری لذت ببری و به دور از همه سنن و تلقینات و رسومات  در این دمدمای عید کتابت رو بگیری دستت و بری دراز بکشی گوشه ای و تو عالم خودت باشی دور از همه عالم و آدمیان و تعلقات الکیشون.

هرچی که هست راضیم از شرایط فعلی ام و همین برام کافیه . خوشحالم که حداقل حس می کنم اینجوری سهم خودمو تا حدودی از زندگیم صاحب میشم.

 

هنگ کرده ام

عکس و تصویر تو را وقتی تصور میڪنم هی شعر می آید زچشمانت غزلواره ز لبهای تو تڪ ...

ظاهرا پنجاه و دو سالگی اصلا بهم نساخته والا بوخداااا 

از وقتی رفتم تو پنجاه و دو سال همه چی تعطیل شده . نه پیاده روی رفته ام... نه کتاب خونده ام... نه درست و حسابی کار خونه انجام داده ام...

آیا همه اونهایی که میرن تو پنجاه و دو سال اینجوری میشن یا فقط من اینجوری شدم؟؟؟

از شوخی گذشته نمیدونم جریان چیه که اینطور هنگ کرده ام . شایدم روزهای آخر سال هست و منم همه جوره به خودم تعطیلی داده ام.

اصلا فدای سرم . چه بهتر . گاهی هم باید همه چی رو رها کنی و همینجور معلق بخوابی رو سطح زندگی و خودتو بسپاری به تیک تاک ساعت و طلوع و غروب خورشید و ورق خوردن تقویم و اومدن روزهای جدید و به امید خدا بهتر

 

عکس و تصویر

تولدم

عکس و تصویر ‍ دلم فقط یکم بیشتر تنگ میشود وقتی... آسمان را به زمین میدوزم برای دیدنت... ...

و من امروز پنجاه و یک سال تمام است که مهمون این چرخ گردون هستم

همیشه می گفتم منصفانه نیست که آدم فقط یکبار حق زندگی داشته باشد و فکر می کردم  خدا باید یه زندگی پاکنویس  برای این چرکنویس زندگی مون که بار اول اینطور گند می زنیم بهش در نظر می گرفت ولی خب حالا که فکرشو می کنم می بینم پنجاه و یک سال عمر زمان کمی نبود برای پاکنویس کردن اشتباهات و بهتر نوشتن.

 اینکه نتونی هر سال پاکنویسی برای سال قبل یا حتی هر روز پاک نویسی برای روز قبل داشته باشی تقصیر خدا نیست و بی شک  شاگرد بی استعدادی هستی که اگه صد بار هم  بهت  زندگی میداد همه اش خط خطی و کج و کوله طی میشد.

خدایا ممنونم برای اینهمه مدارا با این شاگرد بی استعدادت و اینکه اینهمه بهم فرصت جبران و بهتر نوشتن داده ای سعی می کنم بیشتر دقت بکنم و بهتر از پنجاه و یک سال گذشته باشم

 

فریده دونه: هیچی دیگه تولدم مبارک. دوستت دارم فریده و خودم تا آخر آخر باهاتم

فریده دونه: تولدم تو شناسنامه دوم فروردین چهل و پنج هست ولی تاریخ اصلی هفده اسفند چهل و چهار خلاصه یه وقت فکر نکنید حساب از دستم در رفته

صاف و صوف

عکس و تصویر سلام دوستای گلم شبتون بخیر ممنون از حضورتون ولایکهاتون ایشالله فردا محبتاتون رو جبران میکنم ...

 دم دمای عید رو خیلی دوست دارم درسته که بنا به شغلی که همسر جانمان دارند همیشه دم عیدی جیبمون خالی خالی میشه و اقساط عقب افتاده و هزار و یک فشار مالی پدرمو در میاره و مچاله ام می کنه ولی من با پر رویی و سماجت تمام قد راست می کنم و دست می کشم رو چروک های مچاله شده ام و همچین ژست صاف و صوف و آروم به خودم میگیرم و کیف خالی ام رو بر میدارم و میرم طرف بازار .

عشق می کنم از شلوغی بازار و مردمی که نهایت سعی شون رو  می کنند که مثل من ظاهری صاف و صوف به خودشون بگیرند و چروک ها و چین و شکن ها رو برای همین چند روز باقیمانده تا عید هم که شده اون پشت پشتها قایم بکنند و با ظاهری شادتر و آراسته تر به پیشواز سال جدید بروند باشد که شروع بهتر  نویدی باشد برای روزهای بهتر در سالی که می آید.

روزهای بهتر ما منتظریم زودتر بیاین

 

فریده دونه : یه ذره دلم گرفته بود نوشتم که بهتر بشم و بهتر شدم

خدا را چه دیدی

عکس و تصویر کسی به خوبیِ من مشقِ #عشق را ننوشت ببین به دیده‌ی انصاف...؛ آفـریـن دارم...! #حسین_دهلوی

دنیای اینروزهای من شده کتاب . کتاب می خوانم و کتاب صوتی گوش میدم و سعی می کنم با غرق شدن تو کتابها از خیلی چیزها فرار بکنم و اجازه بدهم اینروزها هم مثل همه روزهایی که گذشت بگذرند تا وقتی که  روزهایی دیگر بیایند و من شاید باز هم مجبور باشم برای عبور از آن روزها هم یا بهتر بگویم برای فرار از آن روزها هم متوصل به چیزها و کارهایی بشوم تا هرچه آرومتر بگذرم از کنار روزهایی که "زندگی ام" نامیدش .

خدا رو چه دیدی شاید هم آفتابی تابید و روشنی آمد و روزهای خوب از راه رسید و من دست از روی چشمها برداشتم و مسرور و مشعوف و خیره به زندگی باقیمانده نگریستم. چشم در چشم و رو در رو بی هیچ فراری و بی هیچ قایم شدنی و بی هیچ دست روی چشمها و گوشها گذاشتنی.

خدا را چه دیدی شاید زندگی آوازی شیرین در گوشم خواند و من مستانه برایش رقصیدم.

قطعا همینطور خواهد بود و قطعا زندگی شیرین تر خواهد شد حتی شیرین تر از همه روزهای شیرینی که به یاد دارم.

شاید آنروز به آرزوی خود هم رسیدم و قلم به دست گرفتم و من هم برای همه از خیلی چیزها نوشتم .

شاید روزی که از دنیا می روم این زن ساکت و کم حرف همیشگی خیلی حرفها جایی نوشته و بعد رفته باشد.

خدا را چه دیدی...