سهم خودم

گاهی حس می کنم اینکه خودمو اینقدر قوی میدونم توهمی بیش نیست و فقط دارم با شعار دادن خودمو گول می زنم
احساس می کنم هر سال که میگذره کمی بیشتر تحلیل میرم و درسته که هی شعار میدم که مشکلات از من زنی قوی تر ساخته ولی آیا این حقیقته؟؟؟؟
اگه قوی تر شده ام چرا دیگه دل و دماغ خیلی چیزها رو ندارم؟؟؟ چرا دیگه برام مهم نیست که سبزه برای عید سبز نکردم و اصلا هم خیال ندارم امسال سفره ی هفت سین بچینم و چرا دیگه برام مهم نیست که لحظه ی تحویل سال خونه باید عین دسته گل باشه و به فکر میوه و شیرینی و آجیل هم نیستم. اصلا چه عیدی؟ چه کشکی؟
نمیدونم شایدم بر عکس این خودش نوعی قوی شدن هست که حساسیت هات کمتر بشه و بتونی از زندگی و وقتت اونطور که دوست داری لذت ببری و به دور از همه سنن و تلقینات و رسومات در این دمدمای عید کتابت رو بگیری دستت و بری دراز بکشی گوشه ای و تو عالم خودت باشی دور از همه عالم و آدمیان و تعلقات الکیشون.
هرچی که هست راضیم از شرایط فعلی ام و همین برام کافیه . خوشحالم که حداقل حس می کنم اینجوری سهم خودمو تا حدودی از زندگیم صاحب میشم.









زندگانی سیبی است