بهای مهر

هی می نویسن: خودت را دوست بدار. به خودت اهمیت بده. کسی که خودش را دوست ندارد نمی تواند دیگری را دوست داشته باشد...
خب اگه خودمو دوست داشتم بقیه رو چیکارشون میکردم؟ اونهمه تصمیمات غلط و دوست نداشتنی، رابطه های غلط و دوست نداشتنی، انتخابهای غلط و دوست نداشتنی و خیلی خیلی چیزهای دوست نداشتنی که همیشه تسلیمشون شدم که دل طرف مقابل رو نشکنم چون در مقابلم کسانی بودند که دوستم داشتند و به خاطر عشقی که به من داشتند تسلیم انتخاب و تصمیمشون می شدم فکر می کردم به هر حال باید بهای مهر و محبتشون رو پرداخت بکنم. چه حماقتی ...
یه روز گفتم مادرم هست بدم را که نمی خواهد و تسلیم شدم. یه روز گفتم عشقمه و دوستم داره پس هرچی اون بگه همونه. یه روز گفتم همسرم هست و شریک زندگیم به هر حال باید جوری باشه که اونم به عنوان مرد خونه احساس غرور و قدرت داشته باشه . یه روز گفتم پسرم هست و به هر حال عشق مادری یعنی همین که از خواست خودت بگذری و ... یه روز خواهرمه.... یه روز برادرمه... یه روز همسایه است ... و یه روز و یه روز و یه روز جمع شد و بلاخره شد پنجاه سال زندگی به سلیقه ی دیگران و منی که عمری همه رو دوست داشتم جز خودم.
پس چرا میگه کسی که خودش را دوست نداشته باشد نمی تواند دیگران را دوست داشته باشد؟ نمیدونم شاید اونها رو هم دوست نداشتم و فقط ادای دین می کردم. اگه اینطور باشه باید موجود وحشتناکی باشم که نه خودم را دوست داشتم نه دیگران را.
فریده دونه: قضیه زیاد جدی شد کمی تنفس 
فریده دونه: عاقا من هی میخوام شاد بنویسم هی ناشاد از آب در میاد دو تا جوک بگین بخندیم حداقل 









بگو بر شیطون لعنت
























زندگانی سیبی است