بهای مهر

عکس و تصویر قسمت هفتم #داستان_پستچی عاشق شدن، سخت است.عاشق ماندن، سخت تر.آدم شاید در یک لحظه عاشق ...

 

هی می نویسن: خودت را دوست بدار. به خودت اهمیت بده. کسی که خودش را دوست ندارد نمی تواند دیگری را دوست داشته باشد... 

خب اگه خودمو دوست داشتم بقیه رو چیکارشون میکردم؟ اونهمه تصمیمات غلط و دوست نداشتنی، رابطه های غلط و دوست نداشتنی، انتخابهای غلط و دوست نداشتنی و خیلی خیلی چیزهای دوست نداشتنی که همیشه تسلیمشون شدم که دل طرف مقابل رو نشکنم چون در مقابلم کسانی بودند که دوستم داشتند و به خاطر عشقی که به من داشتند تسلیم انتخاب و تصمیمشون می شدم فکر می کردم به هر حال باید بهای مهر و محبتشون رو پرداخت بکنم. چه حماقتی ...

یه روز گفتم مادرم هست بدم را که نمی خواهد و تسلیم شدم. یه روز گفتم عشقمه و دوستم داره پس هرچی اون بگه همونه. یه روز گفتم همسرم هست و شریک زندگیم به هر حال باید جوری باشه که اونم به عنوان مرد خونه احساس غرور و قدرت داشته باشه . یه روز گفتم پسرم هست و به هر حال عشق مادری یعنی همین که از خواست خودت بگذری و ... یه روز خواهرمه.... یه روز برادرمه... یه روز همسایه است ... و یه روز و یه روز و یه روز جمع شد و بلاخره شد پنجاه سال زندگی به سلیقه ی دیگران و منی که عمری همه رو دوست داشتم جز خودم.

پس چرا میگه کسی که خودش را دوست نداشته باشد نمی تواند دیگران را دوست داشته باشد؟ نمیدونم شاید اونها رو هم دوست نداشتم و فقط ادای دین می کردم. اگه اینطور باشه باید موجود وحشتناکی باشم که نه خودم را دوست داشتم نه دیگران را.

 

فریده دونه: قضیه زیاد جدی شد کمی تنفس 

فریده دونه: عاقا من هی میخوام شاد بنویسم هی ناشاد از آب در میاد دو تا جوک بگین بخندیم حداقل 

 

 

 عکس و تصویر زمانی می چرم این جا، زمانی می چرند از من گهی گرگم ، گهی میشم ...

بچه ها منم بازی

 عکس و تصویر https://t.me/faryadsyah (لینک کانال تلگرامم ) تو خوب مطلقی... من خوب ها را با تو مبسنجم...

از سال هشتاد و پنج وبلاگ نویسی می کنم و بعد چند جا نوشتن رسیده بودم به این خونه که قشنگ ترین و با صفا ترین خونه ی مجازی ام  بود . خونه ای که  یه زمانی برای خودش برو بیایی داشت با کلی دوستان با صفا  و یه فریده نویسنده ای  که اینقدر از بودن در اینجا شاد بود که خواسته نا خواسته این شادی به نوشته هاش منتقل میشد.

بعد یه روز یه طوری شد (بماند که چطوری شد) که مجبور شدم اینجا رو حذف بکنم و سه سال کلا از عالم وبلاگ نویسی دور بایستم و این دور ایستادن به قدری برام سخت بود که  برای وسوسه نشدن برای بازگشت در این مدت نه وبی خوندم و نه به دوستان سر زدم و به قول معروف رفتم که رفتم. 

یک سال قبل با تشویق های لیلا و باز سازی وبلاگم از طریق فایل پشتیبانی که موقع حذف از وبم گرفته بودم شروع کردم به نوشتن در خلوت با کامنت دونی بسته  و متوجه شدم در سالهایی که نبودم اتفاق تلخی اینجا افتاده و همه دوستان جز چند نفر یا وبلاگ هاشون رو حذف کرده اند یا دیگه نمی نویسند

حس کسی رو داشتم که بعد سالیان سال به وطن برگشته ولی با برهوتی روبرو شده . چی شده بود؟؟ کجا رفته بودند دوستان؟؟؟ انگار که تقریبا از سال نود و دو وبلاگ نویسی متوقف شده باشد 

 گاهی وبگردی می کردم و وبلاگ هایی پیدا می کردم که با هم در ارتباط بودند و می نوشتند و می خوانند و دور هم شاد بودند ولی من در این میان بدجور احساس غریبی می کردم انگار که همه همدیگه رو می شناختن و من این وسط غریب افتاده باشم و همین حس غربت منو به حفظ خلوتم بیشتر ترغیب می کرد.

 الان چند روزیه که خلوتم رو به هم زده و کامنت دونی رو باز کرده ام و خوشحالم که تو این مدت کم تونسته ام دوستان خوبی پیدا بکنم هرچی نباشه به قول دولت آبادی " آدم به عشق آدم زنده است". 

لطفا مواظبم باشین و تنهام نذارین تا دوباره بتونم راه بیفتم. یه جورایی میخوام بگم: بچه ها منم بازی

 

 KYnKJ

 

ناخدای عالم

6eBxF

مرضیه داره می خونه:

بر موج غم نشسته منم در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم...

 عاشق صدای مرضیه هستم و امشب هم با این ترانه و با صداش میرم به سالهای خیلی خیلی دور اونوقتها که دختری نوجوان بودم و با این ترانه کلی فاز غم می گرفتم و همصدا با مرضیه می خوندم :"تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم..."

اونوقتها کوچکترین غم و  شکست برام آخر دنیا بود و مهر غمی بر سرنوشت آدم . سالیان سال گذشت و در کنار همه شادیها و خوشیها، سختی ها و تلخی های خیلی  بیشتری پشت سر گذاشتم تا یاد گرفتم غمهای واقعی چه طعمی دارند و زورق های شکسته ی واقعی چه اضطرابی می تونه به دل آدم بندازه.

در تمام این سالها در کنار اوجها و پروازهای شادمانه ی گاه و بیگاه، بارها و بارها خم شدم ، به زانو در اومدم حتی گاهی افتادم ولی همیشه تونستم دوباره بلند شم و استوارتر از قبل بایستم. نه که همه اش هنر خودم باشد نه، یکی اون بالا بود که همیشه دستمو می گرفت و بلندم می کرد. یکی که گرمی دستش را همیشه روی شونه ام حس می کردم . یکی که ناخدای مقتدر همه زورق های شکسته ام بود. همونی که در هر مصیبت و سختی راضی بودم به رضایش و مطمئن بودم که روزنه های مهرش از پس همه شبهای سرد و تاریک خواهد تابید و صبحی دیگر خواهد دمید و فردا روز دیگری خواهد شد. 

 

فریده دونه: شنبه تموم شد و من بازم شعر شنبه ننوشتم . گویا فعلا با شعر قهرم ولی شما هفته ی خوبی داشته باشین

 

فریده دونه : صد بار اگر توبه شکستی باز آی

 

عکس و تصویر

سرعت زندگی

 عکس و تصویر قهوه می ریزم برایت؛ نیستی آن سوی میز/ هی شکر می ریزم و تلخ است ...

یه جایی خوندم نیمه ی خالی لیوان برای اینه که بتونی شکر قاطی اش بکنی یعنی همون کاری که من همیشه کرده ام و می کنم. پسرم همیشه میگه تو زیادی خوش بین هستی و حتی گاهی کلافه میشه از این که من همیشه شکر به دست حوالی گلایه هایش پرسه می زنم و نمیذارم از ناله های گاه به گاهش لذت لازم را ببرد.

کلا زندگی همیشه همینه جوانتر ها اغلب نا امید تر و خسته تر هستند چون فکر می کنن همین امروز و فرداست که وقتشون تموم بشه و به هیچیک از اون چیزهایی که از زندگی میخوان نرسند و همین عجله برای رسیدن ها خیلی وقتها انگیزه ی ادامه و حتی گاهی شروع را از اونها سلب می کنه . اونها سرعت زمان رو با تندی گامهایشان حساب می کنند.

 برعکس اونها میانسالها یا حتی سالمندان با نگاه کردن به پشت سر و حساب کتاب زمانی که طول کشید تا به اینجای خط برسند با انگیزه تر و امیدوار تر می شوند چون میدونند که عمر اونقدر ها هم با دور تند نمیگذره و سرعتش اونقدر هست که هنوز بشه  شانس رسیدن به خیلی چیزها را داشت هرچی نباشه اینها هم زمان باقی مونده رو با سرعت گامهای خودشون حساب می کنند.

 

 فریده دونه: البته همه اینهایی که این بالا نوشتم نظر شخصیه بنده است. همین.

فقط برا خودم : صد هزاران کیمیا حق آفرید      کیمیایی همچو صبر آدم ندید (صبور باش فریده خانم)

 

شکستها

عکس و تصویر

شکست اصلا چیز بدی نیست و حتی به نظرم می تونه خیلی هم ارزشمند باشه در صورتی که ما بتونیم این شکست را پذیرفته و با درسهایی که از شکست می گیریم به شکستمان بهای لازم را بدهیم و هرچه درسی که گرفته ایم بهتر و ارزشمند تر شکستمان نیز همانقدر پربار تر و با ارزشتر اینقدر که شاید لازم باشد گاهی شکستت را قاب طلا بگیری و بزنی جایی که مرکز دیدت باشد تا هرگز یادت نرود که شکستها اغلب چه پیامدهای شیرینی می توانند داشته باشند .

 

فریده دونه: به فکر افتاده بودم وبلاگم رو منتقل کنم به یک کانال تلگرامی ولی به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشه کانال رو بیارم تو وبلاگم یعنی هر کاری که میخواستم با کانال بکنم خب با وبلاگم بکنم مثلا صبح ها با ده تا پیام صبح بخیر شروع بکنم چطوره به نظرتون؟؟؟ اولین نفر لیلا لفت می دهد بگو بر شیطون لعنت

صفحات مجازی

DARYH

 از اونجایی که عشق کامپیوتر و فضاهای مجازی هستم گاهی هم شده که خواسته ام خودمو در فضاهای جدید هم محکی بزنم و ببینم اگه مثلا روزی بخوام یه پیج عمومی اینستا یا کانال تلگرام پر مخاطب داشته باشم چیکار باید بکنم و راه و روش جذب مخاطب چه جوریاست. والا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون برای جذب مخاطب اینستا هیچ مشکلی نداری یه صفحه باز می کنی دو تا مطلب میذاری و میری یه صفحه ای که مثلا ده هزار تا فالو داره و می شینی دونه دونه همه ادلیست های اونو فالو می زنی و مطمئن باش از هر هزار نفرش  حداقل سیصد نفرش دوستی ات رو قبول می کنند و  چند ساعت که وقت بذاری می تونی صدها حتی هزارها مخاطب در یک شب جذب بکنی (کاری که من یه شب محض آزمایش کردم) اسمش رو گذاشته ام مخاطب فله ای که هیچ غرور و لذتی نداره داشتنشون چون چشم بسته انتخابت کرده اند و میشه گفت خودت هم برای اونها حکم همون فالو فله ای رو داری که برای افزایش فالو قبولت کرده اند.

در کانال تلگرام جریان درست بر عکس هست صفحه رو که باز می کنی باید مطالب عالی و درخورد توجه اعضا داشته باشی که بتونی مخاطب بیشتر جذب بکنی تازه دو روز هم که تنبلی کردی و حرف حساب یا بهتر بگم حرف باب میلشون برای گفتن نداشتی حذفت می کنند تا تو باشی لیست کانال های کسی رو الکی اشغال نکنی (البته اینجاش دیگه تجربه شخصی نیست فعلا )و خلاصه اینجوری میشه که بنده نه می تونم صفحه عمومی اینستا داشته باشم نه کانال تلگرام .

پس یه چایی می ریزم برای خودم و میام بخش مدیریت بلاگفای خودمون رو باز میکنم و می چسبم به همین یک سبد زندگی خودم که خودم بنویسم و خودمم بخونم و حالشو ببرم

 

فریده دونه: ولی خداییش خیلی دوست داشتم یه کانال تلگرامی خوب داشتم اسمش هم میذاشتم یک سبد زندگی ولی فعلا که موفق نشده ام 

 

گذر

عکس و تصویر زمستان بود وُ... برف بود وُ... سرما بود... زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو... دلم ...

 

من اومدم. بگو خوش اومدی

یادش بخیر اونوقتها که وبلاگ نویسی مون شور و حالی داشت تا یکی دو روز نبودم و بعدش می اومدم با این جمله شروع می کردم و میدونستم که خیلی ها منتظر اومدنم بودند و مطمئن بودم که اومدنم خیلی ها رو خوشحال می کنه ولی خب الان دیگه وبلاگ نویسی اون شور و حال رو نداره و احساس می کنی اینجا کسی منتظرت نیست یا حداقل اینکه جز یکی دو نفر از دوستان قدیمی کسی منتظرت نیست ولی خب این باعث نمیشه که از خیر نوشتن بگذری و اینجا رو تعطیل بکنی چون هرچی نباشه اینجا  اول از همه برای دل خودت هست و حتی آخرین باز مانده وبلاگ نویسی هم که باشی بازم دوست داری که بمونی و بنویسی .

آدم یاد اون همسایه های قدیمی تو محله های قدیمی می افته که همه همسایه ها یکی یکی از اون محل میرن و تک و توک کسی از قدیمیها همچنان تو اون محله می مونه با حسرت همسابه های قدیمی و شور و حال قدیمی محله. دلش اغلب میگیره ولی از موندش هرگز پشیمون نمیشه.

چه میشه کرد زندگی یادمون داد همه جا محل گذر است و در کنار همه ی این نیز بگذرد هایی که به عهده ی خود زندگیست  از خیلی جاها و خیلی چیزها هم تو باید بگذری.

 

فریده دونه: علت تاخیر در پست گذاری قطعی خط تلفن و قطع ای دی اس ال و عادت نداشتن من به آپ کردن با گوشی . گفتم شاید کنجکاو باشین

 

فریده دونه: بسته بودن کامنت دونی یه حسنش اینه که همه اش فکر می کنی هنوز دوستانی داری که می خوننت و الکی خوش به حالت میشه و نمی ترسی که داری تو شهر ارواح می نویسی

 

عکس و تصویر جنسِ #دل تان از چیست ؟ که اصلا #تنگ نمی شود... #پوریانبیپور

سالگرد مامان

mE6SL

دیشب تا صبح خوابم نبرد همه اش خاطره ی شب ژانویه شانزده سال پیش جلوی چشمم بود. 

شانزده سال پیش شب ژانویه نه مامان تونست بخوابه نه من چون حالش خیلی بد بود. فردای اون شب نزدیک های ظهر سرش رو گذاشت روی سینه ام و تو آغوش خودم به خواب ابدی رفت.

سالهاست که جایش در خیلی از گوشه های زندگی خالی دیده میشه . مادرم  زندگی خیلی سختی گذرونده بود. هرچند همیشه خیلی قوی نشون میداد ولی میدونستم که دیگه خیلی خسته است خصوصا سالهای آخر زندگیش که بیماری برادر کوچیکم خیلی اذیتش می کرد و رسما اونو از پا در آورده بود هرچی نباشه هر زنی هر درد و مصیبتی رو تحمل می کنه ولی مصیبت فرزند که برسه مادر چهار ستون بدنش می لرزد و مادرم دیگه توان این مصیبت رو نداشت .

امروز رفتم دیدن خاله منصوره . خاله منصوره قشنگ ترین یادگاری مامانه برام

 

عکس و تصویر #طبیعت_زیبا ، #گل_زیبا ،

حالگیری

 jWLsz

درست وقتی که افتادی روی غلتک و حس می کنی حالا دیگه همه چی آرومه و می تونی مدتها روی همین غلتک پیش بری و تو وبلاگت هم می نویسی که اینروزها از زندگی لذت می بری  یهو  انگار که باد ناموافقی می وزد و جوری حالت را می گیرد که دلت میخواهد مشت بزنی تو دهن زندگی و بگی خیلی خب بابا نخواستیم بیا این لذت مال شما دو گرم ذلت بده ما بریم سق بزنیم

خلاصه گاهی یه جوری حالگیری میشه که یهو به خودت میای می بینی چند روزه نه پیاده روی میری نه کتابخونه نه وب می نویسی و عین مرغک پرشکسته کز گردی گوشه ای و هی کتاب " دکتر بکتاش " محمد افغان را می خوانی به این امید که به قشنگی " شوهر آهو خانم " این نویسنده باشد و کمی حالت را بهتر بکند ولی هیهات که کتاب هم خیلی افتضاح است و با دیالوگ های خیلی طولانی و قالب کردن ناشیانه خورده اطلاعات پزشکی حالت را خرابتر می کند و تو همچنان می خوانی چون خوش نداری کتابی را نصفه نیمه رها بکنی.

اما حقیتقش را بخواهید تصمیم دارم از این به بعد از هرکتابی خوشم نیومد همون اول رهایش بکنم و این عادت ناپسند ادامه دادنهای آزار دهنده را چه در کتاب چه در هر صحنه از زندگی کنار بگذارم و به خودم و وقتم و زندگی ام و اونچه که خواست واقعی ام است بهای بیشتری بدهم .

البته نمیشه گفت که در همه صحنه ها عملی است ولی سعی که میشه کرد. به هر حال  پنجاه سال به بالا ته دیگ زندگی حساب میشه و میخوام خودم سهم بیشتری داشته باشم افتااااد؟؟؟

 

فریده دونه: کامنت دونی پست قبلی اشتباهی باز مونده بودمرسی از کامنتهای دلگرم کننده  دوستان هرچند کامنتهای حالگیری هم در پی داشت  

 

عکس و تصویر صبح زیبایتان به خیر و خوشی، ،،،،دلتان شاد لبتان خندان، ،،

حال خوب

B79ZN

اینروزها از زندگیم لذت می برم و حس و حال خیلی بهتری دارم .

صبح ها اول پیاده روی تو هوای خیلی سرد و بعدش می رسم به کتابخونه با اون گرمای مطبوع و فضای آروم و دلچسبش و خوشحال از اینکه ساعاتی کتاب می گیرم دستم و با خیال راحت مطالعه می کنم  بدون اینکه بلند شم به اجاق سر بزنم یا تلفن جواب بدم یا هزار و یک کار ریز و درشتی که یهو به سرم بزنه و کتابو زمین بذارم و برم پی اون کار یعنی اونجا که هستم میدونم که هستم فقط برای خوندن و این خودش خیلی عالی و راضی کننده است. 

سالهای قبل وقتی داشتم ادامه تحصیل می دادم اونوفتها هم از حضور در سر کلاس درس و اینکه می تونستم تو این سن و سال بازم یک بار دیگه تو فضای کلاس و مدرسه باشم و گچ و تخته سیاه لمس بکنم خیلی لذت می بردم و حس می کردم این بزرگترین لطف خدا بوده که من قدیما ترک تحصیل کردم که الان بتونم در این سن و سال این فضا رو مجدد برای خودم تکرارش بکنم واینهمه لذت ببرم از این تکرار ولی خب به هر حال سختی هایی هم داشت و باید درس هم جواب می دادم و نمره های خوب هم می آوردم و در بین اونهمه لذت همیشه یک استرس هم قاطیش بود .

یا مثلا حضور در کلاس های کامپیوتر هم خیلی لذت بخش بود ولی اونم به هر حال یادگیری بود و استرس هایی در کنار همه لذتش برام داشت . ولی رفتن به کتابخونه لذتش فرق می کنه . اینجا که میرم هیچ استرسی ندارم نه امتحانی نه سوال جوابی نه رفیقی نه آشنایی نه معذب بودنی خودم هستم و کتاب توی دستم و شخصیت های داستان و اصلا اونهمه دختر مدرسه را هم که تو کتابخونه دارن درس می خونن  نمی بینم و مثل همیشه چشم می بندم به اطراف و  فقط خودم هستم و کتابمو و خلوت خاص خودم.

خوشحالم که همیشه بلاخره یه راهی برای کمی تنوع بخشیدن به زندگیم پیدا می کنم و یه سطل رنگ بهتر برای پاشیدن به روزهایی که داشت زیادی سیاه سفید میشد.

 

فریده دونه : میگه "با یک لیوان چای هم میتوان مست شد! اگر اویی که باید باشد، باشد" راست گفته خداییش

K9DkQ

نگاه

 DkLUw

"به یاد همه ی آنچه در این پنج روزه دیده ام می افتم ، احساس می کنم چه بسیار دیدنیها که از زیر نگاه من گریخته اند. در خود احساس نقص و کمبود هوش و حواس می کنم. دلم می خواست می توانستم تمامی زندگانی را با چشمهایم ببلعم و به راستی که نبلیعده ام. آنچه به صورت عصاره ای در خاطرم مانده اینا است. قاچاق. افیون. مسجد. سنی . شیعه. خشکی و آفتاب و شن" 

اینها جملات تقریبا پایانی کتاب "دیدار با بلوچ"  محمود دولت آبادی هست . به اینجای کتاب که می رسم با خودم میگم و من چی؟؟؟ اگه دولت آبادی از سفری پنج روزه یک کتاب هفتاد صفحه ای می آورد که گیرم عصاره اش هم به قول خودش  همین هشت کلمه باشد من چی؟؟؟ من از زندگی پنجاه ساله ی خود چه دیده ام و عصاره ی اونچه که دیده ام در چند کلمه و سطر خلاصه می شود؟؟؟

بعضی وقتها یا بهتر بگم همیشه منم در خودم احساس نقص و کمبود هوش و حواس از این لحاظ می کنم( که البته  آقای دولت آبادی شکسته نفسی فرموده اند) و حس می کنم هیچوقت نمی تونم به اطرافم دقیق بشوم و یه جورایی هیچوقت  از چشمهام اونطور که باید کار نمی کشم و این رو برای خودم نقص بزرگی میدونم. شاید علتش این باشه که بیشتر در خودم زندگی می کنم و چه در خونه و چه در بیرون یه جورایی همیشه در فضایی خارج از اونچه که مقابل چشمانم است سیر می کنم نمیشه گفت دقیقا کجا سیر می کنم شاید در گذشته شاید در آینده حتی شاید در رویا و خیال به  هر حال همیشه هرجایی می تونم باشم جز اونجایی که واقعا هستم و این نقص بزرگیست که دارم و نمیذاره اونطور که باید زندگی رو از زیر نظر بگذرونم شاید برای همین هم بود که وقتی اون چند صفحه داستان رو برای استاد نوشتم و فرستادم تاکید داشت که به جزئیات بیشتر بپردازم و غافل از اینکه من کلا هیچوقت بلد نبودم جزئیات رو دقت داشته باشم که حالا هم بتونم به قلم بکشم

خوش به حال امثال دولت آبادی با اون نگاه ریزبینانه شون که یکیشون هم همین خاله ی عزیز منه که دقیقا همچین نگاهی به زندگی داره و همیشه حسرت نگاهش رو داشته ام

 

فریده دونه: امشب یه شب برفیست و با این حساب صبح نمی تونم برم پیاده روی و کتابخونه چون می ترسم لیز بخورم و زمین گیر بشم

 

 wdTT5

عکس و تصویر .

کتابخونه

 RD5eC

امروز صبح کله ی سحر کلی در هوای سرد پیاده روی کردم و هی راه رفتم و هی یخ زدم و هی از خدا خواستم که منو هرگز در زمستان از دنیا نبرد چون اصلا خوش ندارم با خاطره ی تلخ و سرد زمستان از زندگی برم.

بعد از قرار مدارها با خدا  رفتم سر قراری که با شبنم داشتم و رفتیم کتابخانه مرکزی ثبت نام کردم و بعد کمی گشتن بین قفسه های کتاب و مست شدن از بوی خوش کاغذ کتابهایی گرفتم و از شبنم جدا شده رفتم نشستم سالن مطالعه و  کمی از کتاب گلدسته ها و سایه ها اثر دولت آبادی رو خوندم وکلی  لذت بردم از فضای آروم و ساکت کتابخونه . حیف که دیر وقت بود و  مجبور شدم بلند شم بیام خونه که به وظایف مادری و همسری هم رسیده باشم 

خیال دارم از شنبه اگه خدا بخواد وقت بیشتری برای موندن در کتابخونه بذارم 

 

فریده دونه: آلبر کامو میگه : "من از آنهايي كه در باور خود هميشه حق دارندبيزارم..."

 به من چه آلبر کامو میگه

 

فریده دونه: سعی کنید وقتی به کسی کمک می کنید اول مطمئن باشید که نیاز به کمک شما داره  به خاطر خودتون میگم که آخر سر مثل من ضایع نشین که من در این یه فقره خیلی ضایع شده ام کاسه ی داغتر از آش هم نشین که دیگه بدتر کافیه یا بازم نصیحتتون بکنم؟؟؟

 

 hbZ8H

دلخوشی های کوچک

j5Xds

"همه چی که پول نیست"

شعاری که خیلی ها میدن ولی به عمل که می رسه می بینی اتفاقا همه چیزشون بسته به همین پول بوده

پول خیلی ها رو می تونه خوشحال و خوشبخت بکنه مثلا اونهایی که معیار شادیشون خوب پوشیدن و خوب گشتن و خوب خوردن باشه ولی خب گاهی وقتها معیار شادی ات چیزهایی میشه که خریدنشون با پول امکان پذیر نیست اینجاست که خوشبختی میره جایی اون دور دورها می ایسته جایی که تو با لباس پرنسسی و سفر دور دنیا هم نتونی بهش برسی

 جالب اینکه گاهی این معیارهای شادی ات اینقدر کوچیک و اینقدر کوچیک هستند که با کمی توجه و گذشت از طرف اطرافیانت می تونه بر آورده بشه ولی افسوس که همین هم ازت دریغ میشه شاید برای همینه که میگن سعی کن شادی ات رو به دیگران وابسته نکنی ولی خب گاهی گره هایی با دیگران خورده ایم که وابسته نبودن شادی مون به اونها اجتناب ناپذیره

 

فریده: دلخوشی های کوچیک رو از اطرافیان دریغ نکنیم شاید همین دلخوشی های کوچیک معیار خوشبختی اونها باشه

 

pt81j

نقطه ی آرامش

عکس و تصویر * پاییز ... چمدانش را بسته در انتهای جاده ی آذر ، به انتظار نشسته ...

یلدای خونه ی ما ساعتی پیش تموم شده و همه رفتن خوابیدند و من موندم و کمی چرخیدن در وبم و خستگی در کردن در اینجا .

همیشه گفته ام که این وب نقطه ی آرامش منه و هیچوقت هم نفهمیدم چرا و چطور میشه که اینجا اینقدر احساس آرامش می کنم. بعضی وقتها متنی به ذهنم نمی رسه برای نوشتن بازم میام وبم رو باز می کنم و گاهی شده حتی ساعتها همینطور الکی در آرشیو گشته ام و با خوندن مطالب قدیمی تر کلی سرگرم شده و احساس آرامش کرده ام. یا اینکه بعد یه مهمونی شلوغ یا یه درگیری شدید ذهنی اومده ام اینجا و با کمی چرخیدن توی آرشیو یا حتی خیره شدن الکی به صفحه اول و این گلدونهای بالای وبلاگ آروم شده ام

شاید دلیلش این باشه که اینجا اغلب شاد نوشته ام یا حتی روزهایی که غمگین بوده ام سعی کرده ام با روحیه ای بالا بنویسم به هر حال هرچی که هست اینجا بهم انرژی و آرامش میده و لذت می برم از اینجا بودن .

در مورد کامنت دونی هم شاید بعدها تصمیم دیگه ای بگیرم ولی فعلا اینجوری راحت ترم و دوست ندارم در حال حاضر دست به این راحتی و آرامش بزنم

 

فریده دونه: لینکدونی ام موقع حذف نابود شده بود و آدرس دوستان رو ندارم گاهی یکیشون رو پیدا میکنم و با خوشحالی لینک می کنم که دیگه گمشون نکنم حیف که اغلب دیگه نمی نویسند و ظاهرا به قول دوستی نسل وبلاگ نویسها  رو به انقراض است. با امید به روزی که همه شون دوباره بنویسند

nCw2o