B79ZN

اینروزها از زندگیم لذت می برم و حس و حال خیلی بهتری دارم .

صبح ها اول پیاده روی تو هوای خیلی سرد و بعدش می رسم به کتابخونه با اون گرمای مطبوع و فضای آروم و دلچسبش و خوشحال از اینکه ساعاتی کتاب می گیرم دستم و با خیال راحت مطالعه می کنم  بدون اینکه بلند شم به اجاق سر بزنم یا تلفن جواب بدم یا هزار و یک کار ریز و درشتی که یهو به سرم بزنه و کتابو زمین بذارم و برم پی اون کار یعنی اونجا که هستم میدونم که هستم فقط برای خوندن و این خودش خیلی عالی و راضی کننده است. 

سالهای قبل وقتی داشتم ادامه تحصیل می دادم اونوفتها هم از حضور در سر کلاس درس و اینکه می تونستم تو این سن و سال بازم یک بار دیگه تو فضای کلاس و مدرسه باشم و گچ و تخته سیاه لمس بکنم خیلی لذت می بردم و حس می کردم این بزرگترین لطف خدا بوده که من قدیما ترک تحصیل کردم که الان بتونم در این سن و سال این فضا رو مجدد برای خودم تکرارش بکنم واینهمه لذت ببرم از این تکرار ولی خب به هر حال سختی هایی هم داشت و باید درس هم جواب می دادم و نمره های خوب هم می آوردم و در بین اونهمه لذت همیشه یک استرس هم قاطیش بود .

یا مثلا حضور در کلاس های کامپیوتر هم خیلی لذت بخش بود ولی اونم به هر حال یادگیری بود و استرس هایی در کنار همه لذتش برام داشت . ولی رفتن به کتابخونه لذتش فرق می کنه . اینجا که میرم هیچ استرسی ندارم نه امتحانی نه سوال جوابی نه رفیقی نه آشنایی نه معذب بودنی خودم هستم و کتاب توی دستم و شخصیت های داستان و اصلا اونهمه دختر مدرسه را هم که تو کتابخونه دارن درس می خونن  نمی بینم و مثل همیشه چشم می بندم به اطراف و  فقط خودم هستم و کتابمو و خلوت خاص خودم.

خوشحالم که همیشه بلاخره یه راهی برای کمی تنوع بخشیدن به زندگیم پیدا می کنم و یه سطل رنگ بهتر برای پاشیدن به روزهایی که داشت زیادی سیاه سفید میشد.

 

فریده دونه : میگه "با یک لیوان چای هم میتوان مست شد! اگر اویی که باید باشد، باشد" راست گفته خداییش

K9DkQ