کتابخونه

امروز صبح کله ی سحر کلی در هوای سرد پیاده روی کردم و هی راه رفتم و هی یخ زدم و هی از خدا خواستم که منو هرگز در زمستان از دنیا نبرد چون اصلا خوش ندارم با خاطره ی تلخ و سرد زمستان از زندگی برم.
بعد از قرار مدارها با خدا رفتم سر قراری که با شبنم داشتم و رفتیم کتابخانه مرکزی ثبت نام کردم و بعد کمی گشتن بین قفسه های کتاب و مست شدن از بوی خوش کاغذ کتابهایی گرفتم و از شبنم جدا شده رفتم نشستم سالن مطالعه و کمی از کتاب گلدسته ها و سایه ها اثر دولت آبادی رو خوندم وکلی لذت بردم از فضای آروم و ساکت کتابخونه . حیف که دیر وقت بود و مجبور شدم بلند شم بیام خونه که به وظایف مادری و همسری هم رسیده باشم 
خیال دارم از شنبه اگه خدا بخواد وقت بیشتری برای موندن در کتابخونه بذارم 
فریده دونه: آلبر کامو میگه : "من از آنهايي كه در باور خود هميشه حق دارندبيزارم..."
به من چه آلبر کامو میگه
فریده دونه: سعی کنید وقتی به کسی کمک می کنید اول مطمئن باشید که نیاز به کمک شما داره به خاطر خودتون میگم که آخر سر مثل من ضایع نشین که من در این یه فقره خیلی ضایع شده ام کاسه ی داغتر از آش هم نشین که دیگه بدتر کافیه یا بازم نصیحتتون بکنم؟؟؟

زندگانی سیبی است