به یقین

امروز یکی دو ساعت تو خونه تنها بودم. مدتیه دیگه نمی تونم خلوت خاص خودم رو تو خونه داشته باشم. همسر که بیکار هست و اکثرا تو خونه و ...
به روزهایی فکر می کنم که اکثرا تو خونه تنها بودم و اغلب یا با کتاب سرگرم بودم یا توی نت. گاهی می رفتم پیاده روی های طولانی و هر از گاهی یه بستنی یا آبمیوه خودمو مهمون می کردم بی هیچ دلهره ای از ضرر و زیانش
غروبها همسر با دست نسبتا پر می اومد خونه و درسته که همیشه کارش جوری بود که فقط خرج خورد و خوراکمون در می اومد ولی خب همینش هم جای شکر داشته
اینروزها بیکاری همسر و بیماری پر هزینه ی خودم و هزار مشکل ریز و درشت دیگه حسابی آرامشم رو به هم زده و بین اینهمه تنش و نگرانی و درماندگی گاهی با به خاطر آوردن روزهای گذشته با خودم فکر می کنم ما گاهی چقدر غافلیم از نعمتهایی که در اختیارمون هست و چه زیبا بوده اند اون روزهای ساده و سرشار از سلامتی
گاهی لازمه مشتت رو باز بکنی و ببینی چی تو مشتت داری قدر همونها رو بیشتر بدونی.
نا امید نیستم . یه حس خوبی بهم میگه این نیز بگذرد. روزهای خوب و سرشار از شادی و سلامتی در راهند. هرچند دور. هرچند دیر. ولی به یقین.
زندگانی سیبی است