عکس و تصویر

هیچوقت داستانها و فیلم های تخیلی رو دوست نداشتم . هری پاتر یا ارباب حلقه ها یا هر فیلم و کتابی از این دست که سالهاست خیل عظیمی از مردم طرفدارش بوده اند برای من کوچکترین جذابیتی نداشت.

کلا آدمی تخیلی نیستم و نمی تونم ذهنم رو زیاد دور از واقعیت پرواز بدهم و این صد البته ضعف بسیار بزرگیست خصوصا برای کسی که  همیشه رویای نوشتن داشته است.

امروز به این موضوع فکر می کردم که شاید این برمیگرده به اینکه هرگز در کودکی کسی برام قصه نگفت و کسی یادم نداد که میشه سوای زندگی دور و بر یه زندگی بهتر و دوست داشتنی تر هم در ذهن و رویا پروراند. کسی برام قصه های تخیلی نخوند و نگفت که می تونم گاهی دل ببندم به فرشته ای که از راه خواهد رسید و منو زیر سایه ی بالهای سفیدش خواهد گرفت یا اینکه کسی یادم نداد که میشه با جثه ی کوچکی از پس غولهای بزرگ هم بر آمد . اینجور تخیل ها معمولا در سنین کم با قصه پردازیها در ذهن آدمی ریشه می دواند و دور و بر من هرچی که بود حقیقت محض بود و هیچ راه فراری نه در رویا و نه در واقعیت از اونچه که در اطرافم می گذشت نداشتم .

درسته که اولین کتابهایی هم که خودم خوندم کتابهای صمد بهرنگی بود ولی دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که بدونم منظور نویسنده از ماهی سیاه کوچولو و بقیه شخصیتها چیه خصوصا با تفسیر های قشنگ  پسرعمو کریم که یادم میداد چطور حتی قصه های تخیلی رو واقع بینانه بخونم.

به هر حال جوری بار اومدم که خودمم هرگز به پسرم قصه های تخیلی نگفتم. همیشه سعی کردم واقع بین بارش بیارم چون فکر می کردم زندگی خیلی جدی تر از اونی هست که بشه باهاش رویایی بود. ولی الان پشیمانم و احساس می کنم آدمها گاهی  خیلی نیاز دارند به رویاپردازی و چه بسا با خلق رویاهای بهتر واقعیت های بهتری هم رقم زده بشود.