9i90_294324_140379342728387_136233293142992_143830_218234583_n.jpg

راه می افتم که برم پیاده روی. میگه چتر هم بردار داره بارون میاد میگم نمیخوام و به اصرار چتر رو تو دستم میذاره و راه می افتم. داره نم نم بارون میاد و هوای بهاری عااالی حیف نیست تو این هوا چتر بردارم؟ نم نم بارون روی صورتم می زنه و مست میشم از این احساس قشنگ. سعی می کنم آدمها و خیابون رو نبینم و بیشتر روی درختها و آسمون و طبیعت تمرکز داشته باشم بارون رفته رفته شدید تر میشه ولی بازم چتر باز نمی کنم و حتی عینک رو از روی چشمم بر نمیدارم خوشم میاد از پشت شیشه ی بارون زده ی عینکم زندگی رو تماشا کنم رسیدم طرفای خطیب و از جلوی غذا خوری سامان که رد میشم بوی آبگوشت حالمو بد می کنه حیف نیست سر صبحی این هوای بارونی بهاری و بوی آبگوشت؟؟؟ یاد سالهای گذشته می افتم که تقریبا هر پنجشنبه برای شام می اومدیم این غذا خوری و همسر جان همیشه آبگوشت سفارش میداد. من آبگوشت دوست ندارم خودش هم میدونه دوست ندارم ولی می گفت اگه تو غذای دیگه بخوری آبگوشت به من نمی چسبه و آبگوشت لطقش به اینه که جمع خورده بشه منم اعتراضی نمی کردم و می خوردم فقط برای اینکه اون از آبگوشتش لذت ببره.

از جلوی غذا خوری دور شده ام دیگه بوی آبگوشت نمیاد حالم بهتر میشه و بارون شدید تر شده  مردمی که از جلوم رد میشن با تعجب نگاهم می کنند که چتر توی دستمه و بازش نمی کنم حتما تو دلشون میگن یا عاشقه یا دیونه و من تو دلم جوابشون رو میدم که جفتش یه معنی میده .

پرنده ای روی شاخه ی درخت تو اون شر شر بارون خیس آب شده و داره می خونه تو دلم خنده ام میگیره بهش میگم پرنده جون عاشقی یا دیونه؟؟؟ نمیدونم حتما پرنده تو دلش میگه : جفتش یه معنی میده.

از رو میرم و چتر رو باز می کنم میگیرم روی سرم

گل وحشی کنار پیاده رو با سمجاجت تمام زیر شلاق بارون قد راست می کنه و اجازه نمیده بارون به خاکش بماله. یاد صبح هایی می افتم که صبح زود می رفتم پیاده روی و اومدنی نون تازه می خریدم و هرجا هم از این گلهای خوشگل خودرو می دیدم می چیدم با خودم می آوردم خونه که برای همسر جان یک صبحانه رمانتیک با گلهای وحشی توی سفره بچینم ولی وقتی می رسیدم خونه می گفت الان اشتها ندارم نون رو بذار می برم مغازه با دوستهام می خورم . بعد موقع رفتن به من سفارش می کرد تو هم حتما صبحانه بخوری ها می گفتم باشه ظهر که می اومد نون دست نخورده بود . 

- صبحانه نخوردی؟ 

- نه

- چرا

- کلا دوست ندارم صبحانه 

- دیونه ای صبحانه رو حتما باید بخوری

- باشه

و حالا که فکرشو می کنم همه ی اون پنجشنبه هایی که اون به اصرار خواسته اش رو بیان کرد تونست از آبگوشتش لذت ببره و منی که هیچوقت نتونستم بگم تنهایی صبحانه نمی چسبه هرگز نتونستم از صبحانه لذت ببرم و این شد که اون همچنان عاشق آبگوشت هست و من برای همیشه دلسرد از صبحانه خوردن.

آدمهای تودار زندگی رو برای خودشون خیلی سخت میگیرن و فقط خودشون رو اذیت می کنند خوش به حال اونهایی که از دلشون تا زبونشون راهی نیست بر عکس منی که دلم تا زبونم همیشه به بن بست میخوره.

 رسیدم نزدیکای خونه  چتر رو گرفته ام روی سرم ولی انگار بارون خیلی وقته قطع شده و بازم مردم نگاهم میکنند. چتر رو با کمی خجالت می بندم و خوشم میاد که این مردم در همه حال فقط نگاه می کنند کلا عادت کرده اند در مقابل هر پدیده ای فقط نگاه کنند و بگذرند؟؟؟