چایی
گاهی وبگردی می کنم. میرم وبلاگهای بروز شده رو می بینم یا از لینکدونی بعضی وبها میرم وبهای قدیمی رو چک می کنم و چقدر غم انگیز که وقتی می بینی شاید از هر صد تا وبلاگ قدیمی که هر روز می نوشتن یکیش کم و بیش و گاهگاهی می نویسه و بقیه همه تقریبا از سال نود و دو به اینطرف به صورت کاملا یا نیمه تعطیل در اومده اند. یادش بخیر روزهایی که وبم رو حذف کرده بودم چقدر دلتنگ وبلاگ نویسی میشدم و حسرت می بردم به همه اونهایی که می تونن هنوز وبشون رو داشته باشند و من نمی تونم و چه حماقت پایان ناپذیری بود اون ننوشتن ها و دور ماندن ها، حماقتی نابخشودنی از طرف خودم .
در هر صورت اونچه که مسلم هست وبلاگ نویسی با اون شیوه و عنوانی که ما می شناختیم به حالتی نیمه تعطیل و فراموش شده در اومده و همه اونهایی هم که در حال حاضر فعال هستند یا جنبه آموزشی و تبلیغاتی دارند یا مثل من کاملا شخصی و فقط واسه دل خودشون. شاید همینه که منم اینقدر شخصی می نویسم و یه جورایی نوشته هام حول و حوش حلاجی روح و رفتار و شخصیت خودم می چرخد جوری که گویا وبم رو آینه کرده ام گرفته ام جلوی زندگیم و میخوام ببینم چه غلطی دارم می کنم و چه بلایی سر خودم آورده ام و دارم میارم 
به هر حال هرچی که هست بهتر از ننوشتن هست. شکر خدا کامنت دونی ندارم و کسی رو تو رودربایستی خوندن قرار نداده ام و مزاحم وقت کسی هم نیستم و خودمم و خودم .
پس راحت باش فریده جون و هر چه میخواهد دل تنگت بگو میدونم که اینجا دنج ترین جاییست که بهت آرامش میده سعی کن هر روز برای صرف یه چایی هم که شده اینجا باشی


زندگانی سیبی است