ویتامین من

دیروز اینجا جلوی کامپیوتر نشسته ام و دارم اون پست آفتاب پاییزی رو می نویسم . پسرم رو مبل نشسته و با گوشی مشغوله بر می گردم طرفش و می پرسم:
امید تو آدرس وبلاگ منو میدونی؟؟؟
- نه
-خب شاید من امروز افتادم مردم
- خب؟
- یعنی چی خب تو اونوقت دلت نمیخواد بدونی روزهایی که مامان می نشست پشت کامپیوتر چی می نوشت و اصلا کنجکاو نمیشی نوشته های منو بخونی
- نه
- ولی پسرم بهتره این آدرس رو بدونی میدونم که وقتی نباشم دلت برام تنگ میشه اونوقت می تونی مدتها با خوندن اینجا سرگرم بشی تا کم کم یادت برم . ببین اگه حفظ کردن آدرس سختت هست فقط روی گوگل سرچ کن یک سبد زندگی اونوقت مستقیم می رسی به وبلاگ من باشه؟؟؟ یادت نره ها
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می اندازه و سرش رو تکون میده و دوباره سرش رو می کنه تو گوشی
یعنی جیگرم حال میاد از اینهمه غلیان احساسات در وجودش بچه اینقدر بی احساس؟؟؟ کلا به باباش رفته ذره ای احساسات رمانتیک تو نهادش نیست که نیست بمیری فریده با این بچه بزرگ کردنت 
اصلا تو نخون هیچ کس دیگه هم نخونه مهم اینه که من همیشه با نوشتن اینجا حالم خیلی خوب میشه و تک تک پستهای این وبلاگ و سطر سطر این وبلاگ همیشه کمکی بوده برای بهتر شدن حالم.
اینجا ویتامین منه
زندگانی سیبی است