طاقچه ی عادت
به گمانم
رازِ زندگى را كشف كرده ام ؛
همین دور و بر بپلكید تا به آن عادت كنید ..
{ چارلز شولیز }
چه غم انگیز و نا امید کننده و بدبختی اینکه خیلی هم نزدیک به واقعیت و حتی خود واقعیت.
و تو سهراب عزیز چه خوش باورانه گفتی "زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود" ولی رفت بد جوری هم رفت
باید سعی کنم بیشتر زندگی بکنم . وقتی میگم زندگی یعنی زندگی نه پلکیدن و عادت کردن. حتی نه زندگی جسمی که دیگه اونقدرها مهم نیست زندگی روحی و فکری چون ذهن هم به اندازه ی جسم حتی بیشتر دچار عادت می شود و هی فکر و خیال های تکراری و تکراری . باید سعی کنم یادش بدهم اونم از چهار چوب عادت در بیاد و به جای اینهمه پلکیدن سعی کند پروازی داشته باشد .
باید کمی رنگ قاطی فکرم بکنم. رنگهای تازه. رنگهای بهتر و غیر تکرای . باید دورش بکنم از این طاقچه ی عادت

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 15:45 توسط فریده
زندگانی سیبی است