عکس و تصویر تهران سفید از برف پاییزی وقتی که از تنهایی لبریزی لعنت به هرچی عشق و ...

دوست دارم بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه یعنی میشه گفت نیاز دارم که بنویسم ولی حرفی برای گفتن ندارم نه که حرفی نداشته باشم حرفهام از جنس حرفهای گفتنی نیست پس بازم همه رو خالی می کنم تو دلم و انگشتهام رو اینطور الکی روی کیبورد می چرخونم و با همین چند کلام خودم رو آروم می کنم و یه مهر می زنم روی قفسه سینه و میرم صفحه بعد زندگی.

امشب از گروه تلگرامی هم خارج شدم از فردا خودم هستم  و خودم امشب کمی از کتاب عقیل خوندم قلم دولت آبادی رو خیلی دوست دارم فقط ایرادش اینه که بدبختی از در و دیوار نوشته هاش میباره و وقتی نوشته هاشو می خونی با اون قلم شیوا و گیرا انگار که همه اون بدبختی ها سر خودت آوار شده و یه حس بدبختی خاصی بهت میده ولی خب عوضش بعدش که یادت می افته همه اینا مال تو کتاب هست و تو خارج از دایره اینهمه بدبختی نشسته ای کلی به حال و روز خودت شکر می کنی.

خدایا شکرت...

 

فردا باید روز خاصی باشه روزی بدون گروه تلگرام و دور از دوستان بامرام . باید سعی کنم شیرجه برم تو کتابها