یادش بخیر

خاله منصوره که قبلا هم اینجا در موردش نوشته بودم اینروزها کمی کسالت داره وگاهی میرم پیشش که تنها نباشه . چه حالی میده صبح تا عصر کنارش بودن و باهاش از زمین و آسمون گفتن. کلا بعید میدونم پیش کسی جز خاله من اینقدر احساس آرامش و لذت بکنم خصوصا که همیشه از قدیما میگه و منم که عشق نوستالژی
امروز از همسایه های قدیمی گفتیم. از بقالی ها و مغازه دارهای قدیمی محله مون ( هم محل بودیم با خاله) و اینکه چطور با اونهمه همسایه و اصناف و کسبه اونقدر صمیمی و خودمونی بودیم در صورتی که امروز همسایه طبقه بالا یا پایینی رو نمی شناسیم چه برسه به همسایه های توی کوچه خیابون. قدیمها حتی همسایه های کوچه روبرویی یا همسایه های خونه ی دایی و عمو و عمه و ... رو هم می شناختیم و با هم همونقدر صمیمی بودیم. واقعا چی شد که اینطور شد. ما صمیمیت رو کجای زندگی جا گذاشتیم. حالا همسایه ی بغلی رو بی خیال میشیم و در دنیای مجازی از اونسر کشور و دنیا دنبال دوست و مونس می گردیم. امروز حتی همخونه رو بیخیال میشیم که به همدم های مجازی مون برسیم.
افسوس... کاش میشد گوشی ها رو کناری گذاشت و دوباره در خونه ها رو زد. از اون در زدنهایی که یکی از اون سر حیاط داد بزنه کیه؟؟؟ و تو با صدای بلند بگی منم . یادش بخیر واقعا...
زندگانی سیبی است