کتابخونه

کتابخونه رو خیلی دوست دارم یعنی می تونم ساعتهای مدید اونجا بشینم و از سکوتش لذت ببرم بدون کوچکترین خستگی. سالنی پر از دختر بچه ی مدرسه ای و پر از سکوت و سکوت و سکوت. هرکسی پشت نیمکت خودش و سرش تو کار خودش . گاهی یکیشون آروم بلند میشه و میره از یکی دیگه سوالی به آرومی می پرسه جوری که برای هیشکی مزاحمتی ایجاد نشه و دوباره بر می گرده آروم میشینه سر جایش.
چقدر خوب بود همه جای زندگی به این شکل اداره میشد. همونقدر آرامبخش و همونقدر هرکی سرش تو کار و زندگی خودش و همونقدر مقید به رعایت حال جمع . درسته که اونجا هم سکوتش ظاهریست و خدا میدونه تو دل هر کدوم از اون بچه ها چه غوغایست و پشت اون سکوت چقدر حرف و حدیث و نگرانی نهفته است ولی خب مهم اینه که هرکسی مشکل و نگرانی های خودش را دارد و حداقل به سر بغل دستی اش آوار نمی کند. هرکسی به هر صندلی در هرکجای سالن که گیرش بیاید قانع است و چشمش به صندلی دیگری در جای بهتری نیست. مهم ترین چیز برای همه استفاده ی بهینه از وقت و یادگیری بیشتر است.
حالا واقعا کتابخونه اینقدر محسنات داره یا به چشم من اینطور اومده؟؟؟
فریده دونه: مسلم است که در سکوت و در اندیشه ها و احساسات خموش آدمیان، چیزهای بسیاری وجود دارد که حتی شاعران نابغه هم از عهده ی بیانش بر نمی آیند. "مکبث. شکسپیر. "
زندگانی سیبی است