همیشه گفته ام که چقدر ایمان دارم به مهربونی دستهای خدا و اینکه همیشه گرمی دستهاش رو چطور در تلخ ترین و دشوارترین لحظات روی شونه ام حس کرده ام و با تکیه به همین گرمی بوده که تونسته ام از روزهای سرد بسیاری عبور کرده و امروز  زنی اینقدر قوی و با ایمان باشم. درسته بهش ایمان دارم ولی گاهی که ناخواسته دل نگران آینده میشم به ایمان راسخم شک می کنم و با خودم میگم مگه نه اینکه تا امروز اینقدر مهربون بوده باهات پس چه ترسی از آینده داری چرا نمی تونی اونطور که باید بهش توکل کنی ؟؟؟ خدا یا منو ببخش که تو اینهمه مهربون و قدرتمند پشتم می ایستی و من همون زن ترسوی همیشگی هستم.

برای ازدواج پسرم اصلا در شرایط مساعد مالی نبودیم به طوری که حتی قدرت خرید یک حلقه انگشتر رو هم براش نداشتیم و خودمم که حتی یه گرم طلا نداشتم که بتونم بفروشم و برای پسرم خرید بکنم برای همین اصلا تو خیالم نمی گنجید که حداقل تا هفت هشت سال دیگه بتونم پسرم رو سر وسامان بدم ولی یه روز خدا دستمو گرفت و به زور و کشون کشون منو برد پای تلفن و با خانواده دختره صحبت کردم و گفتم میخوام بیام در مورد این بچه ها صحبت بکنیم . اینا رو گفتم ولی تو دل خودم آشوب بود که خدایا خودت منو سرافکنده نکن  و خدا همون معجزه گر همیشگی زندگیم کارها رو چنان قشنگ پیش برد و معجزه وار چنان تو دست و بالم پول قرار داد که تونستم به شکلی آبرومند پسرم رو داماد بکنم یعنی واقعا تونستم یک بار دیگه خدا رو با چهره ی کاملش و گرمی شیرین دستهاش تو زندگیم شاهد باشم.

خدایا چقدر خوبه که تو رو دارم تو رو داشتن همه نداشته ها رو کمرنگ و حتی محو می کنه. 

فریده دونه: چقدر تنبل شده ام برای نوشتن ای خدای معجزه گر کمک کنه دوباره بتونم هر روز بنویسم 

فریده دونه: دریا دریا حرف تو دلم هست واقعا کاش بتونم بنویسم هرچند حرفهام زیاد نوشتنی و گفتنی نیست ولی نوشتن همیشه بهترین آرامبخشم بوده