تیر ماه 95

عجب تیر ماهی شد امسال همه اش به هیجان و بدو بدو گذشت فکرش رو بکن یهویی و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی امید رو دوماد کردیم بعد دخترخاله رو یهویی شوهر دادیم و فرزین (برادرزاده ام)که پنج سال بود نامزد بود بلاخره عروسی گرفت و پریشب فرستادیمشون سر خونه زندگیشون از طرفی دختر خاله چون شوهر کرد مجبور شد از همسایگی من اسباب کشی کنه و بره کرج چون شوهرش کرج زندگی می کنه از اونطرف چون خاله بعد رفتن دختر خاله نمی تونست تو اون خونه قدیمی بمونه برای خاله هم یه خونه رهن کردیم که فعلا بره بشینه اونجا تا برای خونه قدیمی نقشه ای کشیده بشه. خلاصه همه و همه ی این اتفاقات بزرگ در همین تیر ماه و یهویی اتفاق افتاد و همه اش دویدیم و دویدم تا بلاخره سر کوهی رسیدیم و الان بالای کوه دراز به دراز افتاده ایم و خستگی در می کنیم و خوشحال و دل آسوده از اینکه دیگه نگرانی چندانی از طرف سر و سامان گرفتن پسر جان و دختر خاله ( که از ازدواج اولش شکست خورده بود) نداریم و نگران شرایط سخت خاله تو اون خونه قدیمی هم نیستیم و یعنی میشه گفت منو اینهمه خوشبختی محاله ... محاله
فریده دونه: مرداد عزیز لطفا شما هم از تیر یاد بگیر و سعی کن ماه خوبی برامون باشی ماهی پر تلاش با نتایجی زیبا
فریده دونه: دلم برای دختر خاله تنگ میشه تو این دوسال که در همسایگی من زندگی می کرد حسابی به حضورش عادت کرده بودم
زندگانی سیبی است