GnsAm

زمستون رو اصلا دوست ندارم دلم میخواد هرچه زودتر این یکی دوماه هم بگذره و دوباره پنجره ها رو باز کنیم و صبح ها با صدای آواز پرنده ها بیدار بشیم و صدای بچه ها از حیاط مدرسه سر کوچه به گوش برسه و دوباره پارک و دوباره بستنی و دوباره شور و دوباره زندگی ...

چیه آخه این زمستون با اون بچه مدرسه های بسته بندی شده توی شال کلاه و کاپشن های بزرگتر از خودشون و بزرگتر ها با بخارهای دهان و قدمهای تند و تند و دستفروش ها با دستهای یخزده و مغازه دارها همه کز کرده گوشه مغازه هاشون

حتما که زمستون رو قشنگ تر هم میشه دید ولی خب من دوستش ندارم مگه زوره؟؟؟

چند سال پیش سوار تاکسی بودم راننده تاکسی هی غر می زد از برف و بارونی که چند روز بود از کار و کاسبی انداخته بودش و یه آقایی که جلو نشسته بود دعواش کرد که آقا چرا ناشکری میکنی نعمت خداست نباره  خشکسالی میشه . راننده گفت خب من که نمیگم نباره من میگم  خداست دیگه خودش بهتر میدونه این برف و بارون کجا لازمه ببره سر زمین کشاورزی بباره من اینجا تو شهر میخوام چیکار آخه از کار و کاسبی می افتم . آقای مسافر عصبی تر شد که داری کفر میگی اما من یاد شعر موسی و شبان افتادم و گفتم خودش میدونه این بنده اش چشه و چی میگه حتما هوای کار و کاسبی اش را خواهد داشت

 

 فریده دونه: در کوران زمستان دریافتم که در من، تابستانی شکست ناپذیر وجود دارد (آلبر کامو)

 

IxIiJ