زندگی غریب
یه وقتهایی باید قایقی ساخت و دور شد از هرچه خاک که غریبی می کند با دلت
یه وقتهایی باید مرغ وحشی شدو بر خاست از هرچه بام که می آزارد دلت را
یه وقتهایی میشه حتی فقط کمی کنار کشید و دور ایستاد از هرچه که تو را از خودت دور می کند.
به هر حال باید یاد بگیری یه وقتهایی "باید رفت" همونقدر که یه وقتهایی "باید ماند"
اینروزها از زندگیم راضی تر هستم. دور ایستاده ام از فضاها و روابط مجازی که عین سیاهچالی همه اهل خانه و فامیل را در کامشان فرو می بلعند و وقتی کنار می ایستی تازه متوجه می شوی که همه جا چه خلوت شده و چه غریب و تنها مانده است "زندگی"
یادش بخیر روزهایی که همه جا پر بود از سبد سبد زندگی و ما چه بیرحمانه زندگی را عین پروانه ای زیبا خشک کردیم و قابش گرفتیم و آویختیم به گوشی هایمان.
افسوس.... افسوس
فریده دونه: کتاب "سال بلوا" را هم خواندم. کمی زیادی عاشقانه شده بود و عشق پرونده ای که برای من خیلی وقته بسته شده است.
فریده دونه: پاشم برم پیاده روی . برم کمی زندگی در آغوش بکشم.تا چشم بگردانی تابستان هم رفته است.
زندگانی سیبی است