شهریور

و شهریور اینجاست . شهریور و انگورهای رسیده .
شهریور و خاطرات عبور از تجدیدی های قرمز رنگ کارنامه
نمیدونم شاید حتی اون تجدیدی های قرمز هم جزئی از قشنگی های زندگی ام بوده اند قشنگی هایی که از اون نمای نزدیک قابل دیدن نبوده و باید اینهمه سال ازشون دور می شدم تا امروز با تکرار دورنمایشان در ذهنم اینطور خنده روی لبهام بشینه.
در واقع زندگی خیلی وقتها زیباست و این نزدیکی و حساسیت بیش از حد ماست که نمیذاره متوجه قشنگیهاش بشیم . برای همینه که خاطرات اغلب شیرین هستند و اینقدر حسرت گذشته ها را توی دلمان داریم. گذشته هایی که به وقتش به نزدیکی همین امروز بوده اند ولی ما نمی تونستیم قشنگیهاشون رو لمس بکنیم و امروز مجبوریم دست روی خاطرات دور بکشیم و لبخندی محو و حسرتبار روی لبها بنشانیم.
کاش میشد به امروز هم با نگاه فرداهای دور نگریست شاید اینجوری لذت بیشتری از گذران عمر می بردیم
زندگانی سیبی است