دفتر زندگی من

زندگی = " خواندن" + " نوشتن"
حداقل برای من که عمری اینطور پیش رفت و چه خوب که اینطور پیش رفت
نه اینکه بگم عمری نشسته ام و کتاب خوانده ام و کتاب نوشته ام. نه.
من خود زندگی را با خواندن و نوشتنش زندگی کرده ام.
وقتی تو خونه مشغول کارهای روزمره بوده ام ، وقتی توی خیابون قدم می زده ام ، وقتی توی عروسی می رقصیده ام یا در مراسم تشیع جنازه اشک می ریخته ام، همه جا و در همه حال ذهنم درگیر خواندن و نوشتن بوده و هست.
انگار که یکی اون بالا توی سرم نشسته و اونچه را که از جلوی چشمانم می گذرد به کناری می زند و دفتر خودش را پهن می کند و آنچه را که خودش در آن لحظه از زندگی می بیند و می خواند می نویسد و این است که اغلب تمرکز کافی روی آنچه که از جلوی چشمانم می گذرد ندارم و اغلب متوجه نمی شوم کی چی پوشیده بود و خونه ی فلانی چه شکلی بود و چی داشت و چی نداشت و شایدم همین عدم تمرکز است که کمک کرده از حسد و طمع و حرص و خیلی عادات بد دیگه دور بمانم هرچند باعث شده به کم توجهی و افاده ای بودن هم متهم بشم. حتی کم حرفی ام قطعا به این مسئله مربوط است چون چطور می تونم زیاد حرف بزنم وقتی یکی اون بالا دارد مدام می نویسد؟؟؟
به هر حال نصیب و قسمت قشنگ من هم این شد که برایم مهم نباشد که کجای زندگی ایستاده ام و چی دارم و چی ندارم و کجا رو میخواهم بگیرم و مهم فقط و فقط دفتریست که توی سرم پهن باشد و قلمی که رویش بچرخد و زندگی را کمی عمیقتر برایم بخواند و بنویسد.
زندگانی سیبی است