عکس و تصویر ما ساکنانِ روابطِ بی نامیم دستمان در دوستت دارم گفتن باز ترسمان از دست و ...

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، بیکدیگر

آن بام‌های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

آن روزها رفتند

آن روزهائی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید

چشمم به روی هر چه میلغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل‌های تاریکی فرو میرفت

 

امشب جایی بخشی از این شعر رو خوندم و یهو دلم پر کشید برای خوندن دوباره ی کاملش. 

بعضی از اشعار فروغ رو خیلی دوست دارم که اینم یکی از اونهاست. قبلا هم نوشته ام که اولین بار دوستم مهناز کتاب "تولدی دیگر" فروغ رو تو کلاس بهم هدیه داد و من همونجا کل کتاب رو خوندم و دلم میخواست دستهای مهناز رو غرق بوسه بکنم برای هدیه به این قشنگی و شاید اون کتاب رو صدها و صدها بار خوندم . اونوقتها که مثل الان نبود کلی درگیر فضاهای مجازی و سرگرمی های الکی بشی . یه زندگی بود و کلی سکون و آرامش و  تمام اوقات فراغت منو کتاب ها پر می کردند و وقتی هم کتابی جدید نبود کتابهای شعر که هی تکرار در تکرار می خوندم. یادمه حافظ رو اینقدر خونده بودم که دیگه کم کم کل کتاب داشت حفظم میشد. یادش بخیر چقدر ذوق زده شده بودم وقتی داداشم رضا دیوان شمس و مثنوی های مولوی رو بهم هدیه داد. بسکه طفلک دیده بود هی تا شعری از مولانا تلویزیون پخش می کنه من زود کاغذ خودکار می برم و تند تند می نویسم که داشته باشمشون.

 ولی خب همه اونروزها رفتند. حالا شاید یه شعر از حافظ رو نتونم از حفظ بگم.

همه ی آنروزهای ساکت و آروم و پر بار رفتند و اون دختر آروم و رمانتیک و شعر دوست رو هم با خودشون بردند.

 

 

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی‌برگشت.

و دختری که گونه‌هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست