روز بد

امروز روز بدی داشتم. نمیدونم چرا روحا خیلی ضعیف بودم و هی الکی گریه ام می گرفت. اصلا هم سر در نمی آوردم چرا؟
آدمیزاده دیگه یه وقتهایی هم گریه اش میگیره شاید برای همه روزهای تلخی که حتی سالیان سال پیش از سرش گذشته و فرصت نکرده اونموقع براشون گریه بکنه یا شاید به خودش اجازه ی گریه نداده و بلاخره یه روزی مثل امروز اون بغض فروخورده اینجوری از اون ته تهای وجود می پره بالا و یقه ی آدمو میگیره.
در هر صورت روز بدی بود و منو تا حدودی می ترسوند. ترس از اینکه نکنه واقعا ضعیف شده باشم؟ هنوز خیلی زوده برای احساس ضعف کردن. هنوز خیلی راه در پیش دارم و میدونم که حالا حالا ها باید قوی باشم.
برم بخوابم. فردا روز دیگریست با حال و هوایی دیگر.
خدا را چه دیدی شاید اصلا هزار قاصدک خوش خبر الان منتظر فردا نشسته اند برای پرواز به سوی من. اصلا هایده هم هرچی گفته سال سال هزار سال همینه حال و احوال الکی گفته و ما همون فردا روز دیگریست را بیشتر قبول داریم![]()
خیلی وقتها که تو زندگی به مشکلی بزرگ خورده ام آرزو کرده ام کاش بیدار بشم و ببینم همه ی اینها خواب بوده. فکر کنم همه به نوعی این احساس و آرزوی مشابه رو داشته اند.
فریده دونه: من خوابم میاد میرم بخوابم فریده دونه رو خودتون یه کاریش بکنید![]()
![]()
زندگانی سیبی است