یه روز خوب

یه وقتهایی که تصمیم می گیرم به چیزهای خوب فکر بکنم نوار مغزم رو می زنم عقب و بین خاطرات گذشته دنبال روزهای قشنگ می کردم که طعم شیرینشون رو دوباره زیر زبونم مزه مزه بکنم و بگذرم از هر چی فکر و خیال بد طعم و دوست نداشتنیست. معمولا اولین چیزی که اینجور مواقع به ذهنم می رسه عروسی دوستان همکلاسی ام ناهید و نادره است خصوصا عروسی نادره و اون شب قشنگ برفی.
حالا از این به بعد فکر کنم بخوام دنبال خاطرات خوش بگردم اولین چیز که می تونه به ذهنم برسه خاطره ی امروز خواهد بود یه روز عالی که ساعاتی با پوران و فریبا و فرزانه گذروندم. بعد سالها ما چهار تا دوباره دور هم جمع شدیم و ساعتی تو کافی شاپ و بعدش یه چرخ تو ائل گلی زدیم و کلی خوش گذشت بهمون.
چقدر خوبه که آدم بتونه دوستیها رو حفظ بکنه و بعد سالیان سال هنوز از بودن در کنار هم لذت ببره.
چقدر خوبه که فاصله ی زمان و مکان نتونه از عشقت به عزیزانت کم بکنه و تو همیشه از دور و نزدیک بتونی همچنان دوست داشته باشی همه ی اونهایی رو که واقعا دوستشون داری .
فریده دونه: فریبا و فرزانه و پوران بچه محل های قدیمی مون هستن . گفتم شاید یه وقت کنجکاو باشین![]()
فریده دونه: پست قبلی یه روز بد بود و این پست یه روز خوب و همین تعریف زندگیست.
زندگانی سیبی است