قرعه

عکس و تصویر

بلاخره سرطان مدولاری تیروئید در پاتولوژی تایید شد و خیالم حداقل راحت شد که دردم چیه . فکر کنم اولین مریضی باشم که وقتی دکتر بهم این خبر رو داد بهش گفتم خوشحالم آقای دکتر. همین که دردم مشخص شد خوشحالم می کنه.
به هر حال عمر دست خداست و این اتفاقی هست که برای هرکسی می تونه بیفته و اینبار قرعه روی اسم من بوده . خدا رو شکر که من زنی قوی هستم و انشاالله به لطف و کمک خدا از پسش برخواهم اومد و این بهار که بیاید به زندگی سلامی مجدد سرشار از شادی و سلامتی خواهم داد.

فعلا آزمایشات و کارهای لازم رو انجام میدیم که بعدش برم برای عمل

 

فریده دونه: آقا همچنان زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست. یعنی عمرا از رو برم

فریده دونه: میخوام موقع رفتن به اتاق عمل یه عکس بگیرم استوری بذارم و بنویسم آبمیوه نمیخوام فقط گوشی بیارین والا مگه سرماخورده ام آبمیوه بیارین

غلتک

عکس و تصویر اگـر کسـی را میشناسـید که به شما

بوسه بخیه است

خنده بخیه است

فراموشی بخیه است
مهربانی بخیه است
آدم‌ بی‌بخیه متلاشی میشود
آدم؛ زخم است....

"چارلز بوکفسکی"

 

یه وقتهایی زندگی روی غلتک هست و یه وقتهایی نیست. یه وقتهایی هم هست که کلا غلتک روی زندگیست. 

همسرم بعد از بیست و شش سال زندگی مشترک برای اولین بار بیکار و خونه نشین شده. دلم آشوبه.

نگران جواب پاتولوژی هستم که آیا نیاز به عمل خواهم داشت؟ به شیمی درمانی چطور و....

دوست ندارم هیچوقت اینجا تو سبد قشنگم انرژی منفی بدهم ولی حس می کنم همه اون گره هایی که الان روی تیروئیدم هست مال همه رنج ها و گره های کور نگفته ی زندگیمه. آدم زخم است  فرو می ریزد.  متلاشی می شود. گاهی هواری باید زد.

 

فریده دونه: دلم گرفته. همین. بخوابم حتما بهتر میشم. من زنی قوی بوده و هستم و خدایی هم دارم که قطعا همین کافیست.

ملخک

عکس و تصویر

آخرین روزی که رفتم عیادت بابک گفتم چطوری بازم که انگار قاطی کردی؟ اولش خندید و با خنده گفت: شاعر میگه یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر به دامم نشستی ملخک... و چشمهاش پر اشک شد. 

حالا منم یه بار گفتن ممکنه سرطان سینه باشه و ما جستی زدیم سالها گذشت گفتن سرطان روده و بازم  جستی زدیم حالا اینبار سوزن دکترها روی گردن و تیروئیدم گیر کرده و بازم نمونه فرستادیم پاتولوژی خدا بخواد میخوام اینبار هم جستی بزنم و ایشالا وارد مرحله جدید و قشنگتری از زندگی بشم. چون هر جست زدن خودش یه شروع جدید برای زندگیست و همه ی شروع ها رو باید شاد و پر انرژی آغازید. خلاصه اینکه فعلا ترجیح میدم به جای پایان به شروع بهتر فکر بکنم و مطمئن هستم که همون خواهد شد که دلم میخواد و اگر هم نشد بازم مهم نیست حتما خواست خدا بوده و خواست خدا هم به اندازه خواست خودم برام قشنگ و قابل قبوله. مهم اینه که همیشه از زندگی راضی بودم و عاشق زندگی . مهم اینه که آدم تا آخرین نفس بگه عاشق زندگی هستم و من همیشه و همیشه عاشق زندگی بوده و هستم

 

فریده دونه: این یک ماه گذشته خیلی درد کشیدم ولی مهم نیست وقتی میگه زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست یعنی همین دیگه

آذر ماه

عکس و تصویر دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ ِ قشنگ از کف ...

 

آذر ماه از اون ماه هایی هست که خیلی دوستش دارم. اول اینکه ماه پاییزی هست و همین که اسم پاییز روی ماهی باشد خودش تومنی ده ریال سوده.  بعدش یلدا رو داره که یلدا بهترین شب سال هست برای من چون شب تولد باباست به همراه کلی خاطره ی شاد و شیرین به یاد ماندنی و دیگه اینکه ماه تولد پسرم هست و ماه مادر شدن من که همین خودش هم از بزرگترین حسن های این ماهه. تازه کجاشو دیدین حالا علاوه بر اینهمه حسن حسنه که برای آذر ماه نوشتم امسال همزمان با تولد پسرم عقد کنون غزاله هم هست که قراره یه شب به یاد ماندنی بشه برامون. همون غزال کوچولوی ما که شبها که میخواست بره بخوابه به جای شب بخیر می گفت بب بدر و من چقدر دلم ضعف می رفت برای شیرین زبونی هاش

راستی تولد شبنم هم آذر ماه هست و خلاصه که عاشقتیم آذر ماه عزیزم حیف که مثل تیر ماه هزینه ات همیشه خیلی بالاست و پدرم در میاد تا بیای رد بشی

 

فریده دونه: دو سه روز با خواهر جان رفتم ارومیه. خوب بود حداقل بین اینهمه فشار روحی و جسمی و اقتصادی یه آب و هوایی عوض کردم و یه مختصر انرژی گرفتم. کاش میشد برم آنتالیا

فریده دونه: عطار میگه: «نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی.» هم مذهبیم عطار عزیز

زندگی شیرین می شود

 Ø¹Ú©Ø³ و تصویر پاییز باشد♥ کسی نباشد* †

 

بعضی شبها که اینجوری بیخوابی می زنه به سرم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که بلند شم اینجا چیزی بنویسم چون مطمئن هستم هیچی مثل این کار حالمو خوب نمی کنه ولی خب اول باید بدونم از چی می خوام بنویسم و از اونجایی که خیلی وقته چیزی نمی نویسم دریا دریا حرف تو دلم هست که نمیدونم از کجا شروع بکنم و از چی بنویسم که خود سانسوری توش نباشه و اینجوری میشه که  اینقدر تو ذهنم می چرخم بین اینهمه حرف و حدیث تلنبار شده و اینقدر سبک سنگین می کنم که یه وقت می بینم اصلا نفهمیده ام کی خوابم برده و صبحی نو و روزی از نو. 

یادش بخیر روزهایی که پست روزانه می ذاشتم. چقدر حرف بی سانسور داشتم. اصلا اونروزها انگار همه محرم اسرار بودند. اونروزها لبریز بودم از انرژی و شور و نشاط درسته که یه عالمه مشکلات و غم و غصه هم داشتم ولی خیلی خوب بلد بودم یه سطل رنگ افکار شاد بردارم و بپاشم رو سر و کول زندگیم . اونروزها بلد بودم چشمهارو بشورم، بلد بودم جور دیگه ببینم.

چرا الان نمی تونم؟ خسته ام آیا؟ خسته از درد و بیماری؟ خسته از انرژی تحلیل رفته در جسمم. میگن عقل سالم در تن سالمه به نظر من کلا روح سالم هم تو تن سالمه. زندگی سالم هم تو جسم سالمه. اصلا سلامتی یعنی حرف و آخر. بحث هم نباشه که حوصله اش رو ندارم نصف شبی

 

فربده دونه: خدا رو شکر انگار حداقل تونستم پستم رو با لبخند تموم کنم و حالا یه عکس شاد هم براش میذارم و همین یه نمه شادی می تونه حالمو کلی خوب بکنه  به به شکلک قلب هم گذاشتیم و دیگه همه چی تموم . همگی برید کنار زندگی شیرین می شود

 

فریده دونه : اینقدر نمی نویسم املامم ضعیف شده باورتون میشه محرم اسرار رو محرم اصرار نوشته بودم؟ خوبه قبل اینکه ارسال بکنم متوجه شدم. بین خودمون بمونه

تنهایی

 

هر کسی به اندازه ضربه هایی که خورده

،تنهایی اش را محکم تر بغل کرده...

 

"آلبر کامو"

 

دست به تنهایی آدمها نزنید. 

فعلا فقط همین.

 

بروم تا ته باغ

 <# REAL_FILENAME #>

فقط خدا میدونه این دو تا عکس چقدر حال منو خوب می کنه. 

دلم یک تابستان داغ می خواهد و یک باغ پر میوه . مثل همون باغ مرحوم آقای پاشایی که اون قدیما داشتند.

چقدر حالم خوب میشد تو اون باغ و اون اتاقک طبقه بالا با اون پنجره ی رو به باغ. کاش میشد یکبار دیگه برگشت به اون سالها. یادش بخیر یکبار با بچه ها مسابقه دو گذاشتیم تو باغ و من با چه سرعتی پرواز می کردم اصلا دلم نمیخواست اونروز بازنده باشم و نشدم. بعدها پنج تا از اون بچه ها تو تصادف اتومبیلی کشته شدند و بقیه هم دیگه تو ایران نیستند. 

نمیدونم چه جوریه آدم تا میخواد یاد یه خاطره ی خوش رو تو ذهنش زنده کنه زود یه غمی از گوشه کنار سرک می کشه. انگار که تو همه پس کوچه های خیال ما در کنار همه خاطره های شادی که با سماجت سعی در زنده نگهداشتنشون داریم  بعدها تیک خاطره ای سیاه رنگ  صرفا جهت ضد حال زدن به خاطره ی  خوش ما زده شده است.

کلا به قول نیچه تو کتاب درمان شوپنهاور "ما در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم  چون روزهای کودکی روزهای بی خیالی بودن روزهای عاری از دلواپسی روزهایی که هنوز ؛آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند" 

به هر حال هرچی که بوده گذشته چه تلخ و چه شیرین مهم اون چیزیست که من امروز دلم میخواهد و من دلم یک تابستان داغ و باغی پر از میوه میخواهد. دلم درختهای پر از زرد آلو میخواهد که آفتاب گونه های زردآلو ها را گل انداخته باشد و من با دامنی چین دار رها و سبکبال بروم تا ته باغ.

 

"در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند"

 Ø¹Ú©Ø³ و تصویر #خوراکی #میوه‌ها ،

آتش بس

عکس و تصویر بهار با اُردیبِهشتش به نیمه رسید ، اما هنوز آن رویِ بهشتی اش را نشانمانِ ...

اینروزها بیشتر میرم پارک و دل میدم به هوای قشنگ بهاری . گفته بودم که حالم خوب باشه با بهار رقصها خواهم داشت. البته بعدا جمله ام رو برای خودم تصحیح کردم و گفتم با بهار خواهم رقصید و همین رقص با بهار نسخه ی حال خوبم خواهد شد و همینطور هم شده. 

نمیدونید چه لذتی داره وقتی گوشی قدیمی زغالی رو می اندازی ته کیفت و میری تو پارک و چشم میدوزی به گلها و دل میدی به آسمون و دار ودرخت و فقط تماشا می کنی و تماشا . برات مهم نیست که کی الان پیامی داده یا نداده؟ گروه چه خبر؟ اینستا چه خبر؟ آی دلار گرون شد ... آی ترامپ چی گفت... آی اینطور پیش بره اینطور بدبخت خواهیم شد.... اونطور پیش بره اونطور بدبخت خواهیم شد .... بسه... بخدا که گاهی واقعا باید آتش بس بدیم به خودمون و کمی دور از اینهمه آتش بایستیم. گاهی باید پرچمی سفیدی به اهتزاز در آورد و به دل و روح آرامشی داد. گاهی باید کنار کشید و کمی زندگی کرد. 

من میخوام زندگی کنم . همین. من میخوام از بین اینهمه رگبار مصیبت و بدبختی بلند شده چرخی بزنم و پایی بکوبم و آواز زندگی زیباست همیشگی ام رو سر بدهم . هیشکی و هیچی نمی تونه این آواز رو از من بگیره 

 

 

مثلث دوست داشتنی

امروز از اون روزهای خوب بود. داداش حسن از ارومیه و خواهر جان و خاله منصوره نهار اینجا بودند.

بودن کنار این مثلث دوست داشتنی همیشه قشنگه. خصوصا خاله منصوره که بدون اون زندگی بخش اعظمی از لطفش رو برای من از دست می داد. کلا خاله منصوره یعنی صفا. یعنی لطف. یعنی خنده. یعنی شاد بودن کنارش . خیلی خوشحالم از داشتنش و  از خدا برایش طول عمر میخوام.

به هر حال امروز خوش گذشت و دوست دارم همه روزهای خوش زندگیم  اینجا ثبت بشه که هم بعدها یادم بمونه که من روزهای خوش زیادی داشته ام و هم اینکه شکر گذار تک تک روزهای خوش باشم

خدایا شکرت برای همه روزهای خوش و همه عزیزان خوبی که کنارم قرار دادی که بتونم با خیل عظیمی از آدمهای خوب در سفر زندگیم همراه باشم. ممنون بابت همه شون

الفرااار

 Ø¹Ú©Ø³ و تصویر

دیدین گفتم گم شده بودم. الان پیدا شدم و بعد مدتها پست روزانه میذارم. خدا رو چه دیدی شاید حالمان خوب شد مثل قدیما روزانه نویسی کردیم

دیروز کلا اینستاگرامم خراب شد و خلاص شدم از دستش. هرچی اسمم رو وارد می کنم میگه همچین کسی تو اینستا نیست. هی میگم بابا چشمهاتو درست باز کن من اونها اونجا نشسته ام صفحه ام موجوده ولی بازم میگه نیستی که نیستی. آخرش گفتم جهنم . چه بهتر . از اونم خلاص میشیم. والا بخدا خسته شدیم بسکه کباب خوری  پیتزا خوری های مردم رو لایکیدیم هرچند بودند دوستانی مثل لیلا یا صفخات کتابی  که میخواستم همیشه بخونمشون ولی فعلا بیخیال بذار یه مدت از اونجا هم خلاص باشیم بعد سر فرصت اگه روحیه اش بود میریم همه رو یکجا می خونیم. خلاصه خواستم در جریان باشید که اگه پیتزایی کبابی خوردید و لایک نکردیم بخدا دسترسی به اینستا نداشته ایم وگرنه یه لایک که قابل شما رو نداره کشتین ما رو هی بشین املت بخور کباب لایک کن. الفرااااار

فریده دونه: امیدوارم بعضی دوستان به دل نگیرن فقط یه شوخی بود هرچند دروغ چرا تا قبر آآآآ حرف دل هم

 

فریده دونه: حالم اینروزها خیلی بهتره اینطور پیش بره با طبیعت و بهار رقصها خواهم داشت