یه روز خوب

عکس و تصویر یه روز خوب با رفقام #بندر#سیراف

یه وقتهایی که تصمیم می گیرم به چیزهای خوب فکر بکنم نوار مغزم رو می زنم عقب و بین خاطرات گذشته دنبال روزهای قشنگ می کردم که طعم شیرینشون رو دوباره زیر زبونم مزه مزه بکنم و بگذرم از هر چی فکر و خیال بد طعم و دوست نداشتنیست. معمولا اولین چیزی که اینجور مواقع به ذهنم می رسه عروسی دوستان همکلاسی ام ناهید و نادره است خصوصا عروسی نادره و اون شب قشنگ برفی. 

حالا از این به بعد فکر کنم بخوام دنبال خاطرات خوش بگردم اولین چیز که می تونه به ذهنم برسه خاطره ی امروز خواهد بود  یه روز عالی که ساعاتی با پوران و فریبا و فرزانه گذروندم. بعد سالها ما چهار تا دوباره دور هم جمع شدیم و ساعتی تو کافی شاپ و بعدش یه چرخ تو ائل گلی زدیم و کلی خوش گذشت بهمون. 

چقدر خوبه که آدم بتونه دوستیها رو حفظ بکنه و بعد سالیان سال هنوز از بودن در کنار هم لذت ببره. 

چقدر خوبه که فاصله ی زمان و مکان نتونه از عشقت به عزیزانت کم بکنه و تو همیشه از دور و نزدیک بتونی همچنان دوست داشته باشی همه ی اونهایی رو که واقعا دوستشون داری .

 

فریده دونه: فریبا و فرزانه و پوران بچه محل های قدیمی مون هستن . گفتم شاید یه وقت کنجکاو باشین

 

فریده دونه: پست قبلی یه روز بد بود و این پست یه روز خوب و همین تعریف زندگیست.

روز بد

عکس و تصویر مادرم! تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است چگونه عکس ...

 

امروز روز بدی داشتم. نمیدونم چرا روحا خیلی ضعیف بودم و هی الکی گریه ام می گرفت. اصلا هم سر در نمی آوردم چرا؟ 

آدمیزاده دیگه یه وقتهایی هم گریه اش میگیره شاید برای همه روزهای تلخی که حتی سالیان سال پیش از سرش گذشته و فرصت نکرده اونموقع براشون گریه بکنه یا شاید به خودش اجازه ی گریه نداده و بلاخره یه روزی مثل امروز اون بغض فروخورده اینجوری از اون ته تهای وجود می پره بالا و یقه ی آدمو میگیره.

در هر صورت روز بدی بود و منو تا حدودی می ترسوند. ترس از اینکه نکنه واقعا ضعیف شده باشم؟ هنوز خیلی زوده برای احساس ضعف کردن. هنوز خیلی راه در پیش دارم و میدونم که حالا حالا ها باید قوی باشم.

برم بخوابم. فردا روز دیگریست با حال و هوایی دیگر.

 خدا را چه دیدی شاید اصلا هزار قاصدک خوش خبر الان منتظر فردا نشسته اند برای پرواز به سوی من. اصلا هایده هم هرچی گفته سال سال هزار سال همینه حال و احوال الکی گفته و ما همون فردا روز دیگریست را بیشتر قبول داریم

خیلی وقتها که تو زندگی به مشکلی بزرگ خورده ام  آرزو کرده ام کاش بیدار بشم و ببینم همه ی اینها خواب بوده. فکر کنم همه به نوعی این احساس و آرزوی مشابه رو داشته اند.

فریده دونه: من خوابم میاد میرم بخوابم فریده دونه رو خودتون یه کاریش بکنید

 

اسفند ماه

عکس و تصویر راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی... 👈 سینا&یولیا گیان👉

سالهاست نهایت حس دوگانگی رو در اسفند ماه دارم. از طرفی میخوام شاد باشم از اینکه اولا زمستون داره تموم میشه و بهاران خجسته باد داره از راه می رسه و بهار که بیاد هزار شکوفه ی امید همیشه در دلم زنده میشه و حس می کنم میشه به زندگی سلامی دوباره داد و منتظر روزهای گرم و زیبا بود. 

 

دیگه اینکه اسفند ماه تولدم هست و خب میلادی چنین خجسته که خودش کلی مایه ی شور و شعف می تونه باشه و هزاران بذر شادی تو دلم پاشیده بشه

ولی خب چشتون روز بد نبینه در کنار این خحسته بازی ها از وقتی ازدواج کرده ام همسرم همیشه زمستون ها فصل بیکاری اش بوده و اسفند هم دیگه کفگیر به ته دیگ میخورده و امسال هم که دیگه بیکاری کلی همسر جان و هزینه های بیماری خودم و نور علی نور شدن اوضاع اقتصادی که می تونه مشتی باشه بر دهن هرچی خجسته بازیست

کارهای عید و خونه تکونی هم هی میخواد زهر مار قاطی اسفند بکنه ولی در حد و اندازه اش نیست و ما همیشه سعی می کنیم به جان بخریم این زحمت بشور و بساب را باشد که رستگار شویم.

به هر حال اینجوری میشه که فریده بانو هی میخواد یه اسفند خوش از گلوی خود پایین بدهد ولی مشکل بلع پیدا می کند و کلا فکر کنم این سرطان تیروئید هم منشا اصلی اش همین اسفند ماه های عمرم باشند

بگذریم انشاالله که امسال خیر است و نقطه ی پایانی خواهد بود بر هر چه اسفند جفتک انداز و اسفند های بعدی همه پر از شور و برکت و قشنگی و شادی خواهد بود. من مثل همیشه دلم روشن است 

 

فریده دونه: اینروزها دلم فقط مهمونی و عروسی و کنسرت و مسافرت و کلا خوشبحالی میخواد. خب دلم میخواد میگین چیکار کنم؟؟؟؟

صرفا جهت پریدن...

عکس و تصویر .دنیای دختر ها رنگارنگ و بامزه است... پر از لاک های رنگی و گل سر ...

 

اینکه نتونستم با اینستا کنار بیام و وبلاگم رو به اینستا منتقل بکنم نمیدونم شاید دلیلش حضور همه فامیل و دوست و آشناهایی بودند که اونجا حضور داشتن و یه جورایی شاید خجالت می کشیدم از اینکه یپش اونهمه نگاه آشنا بالای منبر بروم.

 درسته که آدرس وبلاگم رو ضمیمه اینستا کردم که هرکی دوست داشت بیاد بخونه ولی نمیدونم چرا همه اش فکر می کنم عمرا کسی تو اینستا حواسش باشه که فریده اون بالا آدرسی گذاشته و میشه از اون آدرس نوشته ها و درد دلهای فریده رو خوند به هر حال تا امروز که کسی صداشو در نیاورده که می خونه و من با خیال راحت حفظ منبر کرده ام و هر چه میخواهد دل تنگم می نویسم حالا میخواین بخونین یا نخونین

البته دروغ چرا تا قبر آآآآ (حالا هم که دیگه واقعا آآآآ) آدم گاهی کنجکاو میشه که آیا واقعا کسی اصلا این وبلاگ رو میخونه یا نه ؟ باید یه روز کامنت دونی رو باز بذارم  ببینم اصلا کسی حواسش به این وبلاگ نازنین من هست یا نه. میدونم که گاهی عهد و شبنم و یه خواننده همیشگی می خونن ولی جز این سه نفر دیگه کی؟؟؟ آقا سه نفر یک.... سه نفر دو.... سه نفر سه..... نبود دیگه کسی؟؟؟ فروخته شد به سه نفر

فریده دونه: این پست هیچ ارزش و اعتباری ندارد و صرفا جهت پریدن از حال خراب امروز و وقت کشی و خوب کردن حال خودمان می باشد. 

فریده دونه: هیچ بعید نیست امروز یه پست دیگه هم بنویسم. اصلا تا سه نشه که بازی نشه به قول آرزو حالم خرابه امروز

نگران

عکس و تصویر چقـدر جایِ تــو اینجـا کنــارِ من ، تــویِ نگـاهِ من ‏خالیــست... احمد_شاملو

همه ازم میخوان قوی باشم و با روحیه ی بالایی در مقابل بیماری ام بایستم. خودمم دوست دارم قوی باشم و مدام پیش خودم تکرار می کنم من از پسش بر خواهم اومد. من به زندگی سلامی دوباره خواهم داد. من باعبور از این بیماری تولدی دوباره خواهم داشت. بعد میرم تو نت می گردم و به جمله ی بیمار سرطان مدولاری تیروئید به ندرت زنده می ماند بر می خورم و یهو انگار که از اون بالا بالا ها زیر پایم خالی میشه و خودم رو پهن زمین می بینم. نه اینکه از مرگ بترسم و یا غصه ی زود رفتنم را بخورم نه . حقیقتش تنها نگرانی ام بحران اقتصادی هست که برای خانواده ممکنه به بار بیارم و آخرش هم هیچی به هیچی. 

از خدا میخوام فقط خانواده ام رو زیاد با مشکل مادی مواجه نکنه که بعد من سالها چوب بیماری منو نخورند و اگه قرار بر رفتن هست که بی هیچ هزینه و مشکلی برای عزیزانم منو ببرد و اگه بنا به ماندن است همه مادیات فدای سر خودم و خانواده ام کمک بکنه زنده بمونم و کنارشون باشم که بتونیم با هم همه ضرر ها رو جبران بکنیم اگر هم نکردیم حداقل همدیگه رو داشته باشیم فعلا.

فریده دونه: ظاهرا امروز روحیه ام خرابه باید سعی کنم یه جوری سوختگیری بکنم

فریده دونه: قرار بود فقط در جستجوی شادی ها باشم  ولی خب سبد زندگی همیشه در هم عرضه میشه

در جستجوی شادی

عکس و تصویر یه نفر هست ؛ ❤ که باید باشه تا باشم ، باید قلبش بزنه تا ...

یکی از بزرگترین دلخوشی های من وبلاگ نویسی و خصوصا همین وبلاگم هست. البته  اولین وبلاگم رو هم خیلی دوست داشتم و به عنوان اولین تجربه ی وبلاگ نویسی خیلی خاطره های بامره ازش دارم ولی اینجا رو بیشتر بخاطر روزهای شادی که اینجا داشته ام و سالهای بیشتری هم اینجا ماندگار شدم  دوست دارم و به قول معروف اینجا برام یه چیز دیگه است. 

گاهی وقتها که دلم گرفته و حوصله ام سر رفته میام اینجا و تو آرشیو می گردم و از پستهای قدیمی شانسی چندتایی رو انتخاب می کنم و می خونم و خوشحالم که اکثرا با خوندنشون خنده روی لبهام میشینه و حال بدم رو خوب می کنه. چقدر خوب بود که من اونقدر شاد می نوشته ام که اینروزها بتونم با خوندنشون سرحال بیام. 

اونروزها حال و روز زندگیم به شادی نوشته هام نبود ولی اینکه سبک نوشته ام خود به خود حالت شاد و نسبتا طنز به خودش گرفته بود منو وادار می کرد بیشتر دنبال یه سوژه شاد برای نوشتن باشم و همین در جستجوی مطلب شاد بودن خودش حال دلم رو خوب می کرد خصوصا که روزانه می نوشتم و هر روز در جستجوی شادی بودن خودش کم سعادتی نیست. 

باید سعی کنم بازم بیشتر در جستجوی شادی باشم. زندگی راه خودش را خواهد رفت منم باید سعی کنم راه خودم رو داشته باشم. راه من راهیست که همیشه به زیبایی ختم میشه. من باید با شادی ها و زیبایی ها همراه باشم که بتونم همچنان بگم: " زندگی زیباست"

 

فریده دونه: یعنی من عمرا تو زندگی از رو برم. کلا این زندگی چموش گاوچرونی مثل من می خواست 

 

سرطان

عکس و تصویر دلم کمی کودکی میخواهد... از همان روز هایی که زندگی رنگ و بوی دیگری داشت، ...

همه  اطرافیانم از اسم سرطان می ترسند و اصلا دوست ندارن من در مورد بیماری ام این اسم رو به زبون بیارم انگار که می ترسند با حقیقت روبرو بشوند. درست بر عکس خودم که خیلی راحت می تونم باهاش کنار بیام و فعلا روحیه ام خیلی عالیست. اینقدر عالی که حس می کنم می تونم خیلی دوستانه با این مهمان ناخوانده بدنم طرح دوستی بریزم و خیلی دوستانه ازش بخوام بقچه اش رو باز بکنه و هرچی تو تن و بدنم به جا گذاشته جمع کنه بریزه تو بقچه اش و از هرجایی که اومده برگرده بره همونجا و مطمئن هستم که به این درخواست دوستانه من جواب رد نخواهد داد و منو با سلامتی مجددم تنها خواهد گذاشت. 

احساس می کنم هرچی جبهه بگیرم و سرسختی به خرج بدهم طرف مقابل هم همونقدر مقاومت خواهد کرد و ترجیح میدم از راه دوستی و با خونسردی کامل باهاش روبرو بشم. ضربه هایی که تا امروز بهم زده رو بپذیرم و سعی کنم یه جوری ازش بخوام که بیشتر از این ضربه نزنه و دوستانه عقب نشینی بکنه.

آقا کلا من زن صلح و آرامش و دوستی هستم و سرطان مرطان هم سرم نمیشه جنگ بی جنگ. زنده باد صلح و عشق و مهر و دوستی حتی با شما سرطان جان

 

فریده دونه: اینروزها اغلب یاد رژین می افتم. آدمی همینطوره همیشه فکر می کنه هر اتفاقی ممکنه برای بقیه بیفته و همیشه خودش رو خارج از گود می بینه غافل از اینکه هر آن ممکنه با سر بره وسط گود.

رنگ زندگی

عکس و تصویر آنکه بر لوح دلم نقش ابد بست تویی...

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

میگن خدا هرکی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر اذیت می کنه و یا به قول معروف بیشتر به امتحان می کشه. نمیدونم من به هیچ امتحان و اذیتی اعتقاد ندارم و هر سختی و رنجی رو بخشی از زندگی میدونم . معتقدم تابلوی زندگی نمی تونست فقط با رنگ سفید جون بگیره و برای جانبخشی به زندگی سفید و سیاه و تیره و روشن و کدر و شفاف همه باید دست به دست هم می دادند تا بشه اسم زندگی رویش گذاشت.

اگه رنج می کشیم مورد آزار و نبعیض قرار نگرفته ایم و فقط داریم این بخش از زندگی رو می گذرونیم و این تقدیر ما بود که در این روزهای بخصوص در این قسمت از تابلو با چنین رنگی ایفای نقش بکنیم و قطعا در روزهایی دیگر نقشهایی شادتر و بهتر هم ایفا کرده یا خواهیم کرد با این تفاوت که رنگهای تیره و روزهای سخت همیشه بیشتر به چشم می آیند در صورتی که از کنار رنگهای ملایم و روزهای آروم به همون ملایمت و آرامی عبور می کنیم اغلب بی هیچ توجهی.

 

فریده دونه: چقدر خوبه آدم اینقدر با زندگی آشتی باشه. دوستت دارم زندگی چموش من حالا تو هی جفتک بنداز 

 

کتاب زندگی

 

 Ø¹Ú©Ø³ و تصویر 👇 👇 👇 گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که ...

 

بزرگترین موهبت زندگی من دوستی با کتاب بوده. بعضی وقتها فکر می کنم اگه کتاب  تو زندگیم نقشی نداشت زندگی برام چه شکلی بود؟ یه چیزی رو مطمئن هستم اونم اینکه زندگی بدون کتاب حداقل برای من هیچ حرفی برای گفتن  نداشت.

زندگی بدون کتاب چیزی نبود جز یه زندگی ساکت و منی که همه حرفها مال من بود. درست بر عکس حالا که عمریه من ساکت هستم و همه حرفها رو زندگی می زنه. تو هر شادی و مصیبتی، تو هر فراز و نشیبی، تو  هر ساعت و دقیقه، تو لحظه لحظه ی عمری که می گذرد زندگی باهام حرف می زند و انگار که  کتابیست پر هیجان و پر احساس که با تموم شدن عمرم این کتاب رو هم تموم خواهم کرد.

خوشحالم که من و کتاب زندگیم اینقدر آشتی هستیم با هم و  صفحه صفحه اش رو با لذت تمام می خونم. حتی مواقعی که تلخ ترین و مصیبت بار ترین صفحاتش رو ورق می زنم میدونم که حرف مصیبت و بدبختی نیست و پشت این کلمات مصیبت بار معنای بهتر و قشنگتری نهفته که من باید سواد خوندن و  درکش رو داشته باشم و سعی می کنم با درک بالاتری از این صفحات بگذرم. نباید گول تصویرش رو بخورم یه وقتهایی مثل بعضی پستهای من تصویرش هیچ ربطی به متنش نداره

حرف آخر اینکه زندگی لحظه لحظه اش نعمت است به شرطی که تو با دستهای مهربون خدا و کلام و قلم زندگی آشنا باشی.

خدایا متشکرم برای نعمت زندگی پر بار و لبریز از معنایی که به من عطا کردی و نذاشتی زندگی برام فقط عبور لحظه ها باشد. 

 

فریده دونه: ظاهرا همه نگران حالم هستند ولی خودم اصلا نگران نیستم. میدونم که به لطف خدا همه چی به خوبی و خوشی تموم خواهد شد و مثل همیشه این نیز بگذرد

شعر شنبه

عکس و تصویر خدایا میشه بنگری؟؟ + بفرما نه!میشه دلبرانه بنگری؟

از پس این روزهای تلخ روزی هست
روزی که نمی‌دانی چگونه فرا می‌رسد 
از کجا می‌آید
چگونه تو را می‌یابد
در ظلماتی چنین بی‌روزن
که نامت حتی
وانهاده تو را 
رفته‌است‌‌

" شمس لنگرودی"

 

فریده دونه: یادش بخیر زمانی اینجا شعرهای شنبه داشتیم