من گم شده ام عاااایاااا؟؟؟

 

 عکس و تصویر آدم چقدر خالی ست از خودش وقتی پر است از یادِ کسی...

آقا یکی بیاد این سکوت منو بشکنه

آخه چقدر سکوت؟ تولدم شد هیچی ننوشتم . عید اومد هیچی ننوشتم . سیزده بدر اومد هیچی ننوشتم. من گم شده ام عاااا یاااا؟؟؟  یکی بیاد منو پیدا کنه خب 

کی فکرشو میکرد یه روز بیاد فریده اینهمه مدت سکوت بکنه و پست نذاره؟؟؟ یادتونه یه وقتی هر روز اون پستهای بلند بالا رو می نوشتم؟؟؟ هی گفتم غر نزنید با جون و دل بخونیدم... هی گفتم قدرمو بدونید... ندونستید اینها حالا اینطور لالمونی می گیرم . یادش بخیر واقعا اونروزهای پر شور وبلاگ نویسی. یادش بخیر اون کامنت دونی شلوغ و قشنگ من . اون بگو بخندها و شوخی ها تو کامنت ها. چقدر با صفا بودیم همه مون. دلم برای اونروزها خیلی تنگ میشه ولی میدونم که دیگه هرگز اونروزها برنخواهد گشت. مثل خیلی از چیزهای قشنگی که اگه برن دیگه بر نمی گردند.

خوشحالم که دو سه تا از دوستان رو در اینستا گاهی می بینیم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که تو اینستا هم دقیقا همونجور می نویسند که تو وبلاگشون بودند. این نشون میده ما تو وبلاگهامون چقدر صادقانه می نوشته ایم ولی خب چه کنم که من هرکار می کنم نمی تونم مثل اونها اینجا رو با اینستا عوض بکنم نمیدونم شایدم چون احساس می کنم اونجا باید خیلی خلاصه نویسی کرد و اینم که امری خارج از توان من  اصلا مگه میشه؟؟؟ مگه داریم؟؟؟ 

من همیشه یک وبلاگ نویس و یه بلاگفایی خواهم ماند.  "کونزم " دیگه 

فریده دونه: صرفا جهت رفع کنجکاوی "کونز" یعنی لجباز

فریده: به امیلی عزیز قول داده بودم سعی کنم بازم مثل قدیما شاد بنویسم. سعی خودمو کردم بازم سعی خواهم کرد .

رگ خواب

عکس و تصویر #خاطرات

 

آهای خبردار ، مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار خوابی یا بیدار

تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و از راست از دور و نزدیک

یه نفر داره جار میزنه جار آهای غمی که مثل یه بختک

رو سینه ی من شده ای آوار از گلوی من دستاتو بردار

دستاتو بردار از گلوی من از گلوی من دستاتو بردار

 

دیشب بلاخره فیلم "رگ خواب" رو دیدم. قشنگ بود. همون حکایت قدیمی زنی که نیاز به حمایت مالی و عاطفی دارد و چقدر زود خر کیف می شود با چکه ای محبت و دو تا جمله ی قشنگ و چند تا حرکت رمانتیک و بعد بستن چشمها و رفتن به اوج و هرچی توهم اوج بیشتر و بالاتر سقوطش سهمگین تر. هرچی دل بستن به دروغهای شیرین بیشتر  سیلی بیدار باش تلخ تر و گزنده تر.

به هر حال باید بفهمی به قول مینا هرجا که بری خودتو با خودت خواهی برد پس همون بهتر برای فرار از خودت و بدبختی هایت جایی نری و بمونی پیش خودت و یاد بگیری حودت حواست به خودت باشد. یاد بگیری خودت گاهی برای خودت اون صبحانه توی رختخواب رو درست بکنی یاد بگیری گاهی به خودت اطمینان بدهی که "مهم ترین چیز آرامش خودت هست" یاد بگیری به هر نحوی که شده "استقلال مالی" داشته باشی و خلاصه خیلی چیزها در مورد کمک به خودت یاد بگیری که مجبور نشی یه روز ساعت ده صبح  احساس کنی "هیچ چاره ای جز عاشق شدن برایت نمانده". این عشق نیست نیاز هست و بدترین تعریف ممکن از عشق.

می پرد خیال

عکس و تصویر باز دریای دلم طوفانی است آسمان کسلم بارانی است باغم ار زیر و زبر شد ...

به صد رسیده بودی

چشم بسته...

گرچه قرار ما یک بازی ساده بود

نیامدی بگردی!

 و شاید از هزار هم گذشته بودی...

من پشت درختها زرد می شدم

و دیگر خیال پیدا شدن

از سرم پرید

 

این شعر رو دوست دارم. اسم شاعرش رو نمیدونم میگن مال محمدرضا عبدالملکیان است ولی مطمئن نیستم. به هر حال شعر قشنگیه. کلا شعر های ساده و لطیف رو خیلی دوست دارم هرچند دوست فرهیخته ای دارم که میگه اینا اشعار "هلو راحت بیا برو تو گلو" هست و شعر باید مثل شعر مولانا کلی فلسفه و بحث و تفکر تویش باشد ولی خب من فعلا روحیه ام با این اشعار بیشتر سازگار است و مهم اینه که خودم از چی لذت می برم نه اینکه عالم و آدم چی رو بهتر میدونه . اصلا دل فریده هرچی بگه همونه . تمام. بحث هم نباشه

بگذریم...

 خداییش خیلی قشنگ میگه : 

من پشت درختها زرد می شدم

و دیگر خیال پیدا شدن

از سرم پرید

 

یه وقتهایی کلا خیال خیلی چیزها از سر آدم می پره. نه که احساس شکست بکنی یا افسوس. نه. واقعا خیالش از سرت می پرد. جوری که حس می کنی باید راهت را کج کنی و بیخیال همه اونچه که پشت سر میذاری راهت را بکشی و بروی. و تو می روی و می پرد خیال همه اون آمال و آرزوها. 

 

فریده دونه: امروز رفتم دیدن زن عمو. چقدر من دوست دارم این فرشته ی زمینی رو

فریده دونه: دوست دارم برم موهامو کوتاه کنم. رنگش رو تغییر بدهم . دلم میخواد پوست بندازم همراه بهار

فریده دونه: امروز حالم خوب بود و فریده دونه ی چند تایی یعنی فریده حالش خوبه و من  همیشه قدر حتی یک روز حال خوب رو دونسته ام. خدایا شکر

جوانه خواهم زد

عکس و تصویر #خاطرات

میدونم که حالم بلاخره خوب خواهد شد و زندگیم دوباره به روال عادی بر خواهد گشت. هیچ چیز تو زندگی بی حکمت نیست و قطعا این بیماری هم حکمتش همین بوده که من در باز گشت از بیماری دید بهتری به زندگیم و همه نعمت هایی که تا قبل از بیماری برایم بسیار کمرنگ بودند داشته باشم. قطعا وقتی حالم خوب بشه و بتونم دوباره با خیال راحت از خونه بزنم بیرون و ساعتها پیاده روی بکنم قدر تک تک قدمهایی که به سلامت بردارم را  خواهم دانست.

 برام خنده داره وقتی یکی از بوتاکس یا هر جراحی یا اقدام زیبایی دیگه ای حرف می زنه. ما بهای زیادی برای بوجود اومدن هریک از چروک ها پرداخته ایم حداقل اینکه من بهای زیادی برایشان پرداخته ام. صورت داغون امروزم بهایش عمر و جوانی ام بود که به پایش گذاشتم. نمی صرفه برام که هزینه ی مجددی بکنم که بخوام الکی نشون بدهم که همه ی اونچه که در این سالها از سرم گذشته دروغ بوده و من همینجور لای پنبه از دیروز به امروز لغزیده ام . نه. صورتم باید صادقانه از روزگاری که پشت سر گذاشته ام حکایت بکند.

حالا برام اونچه که مهمه فقط سلامتیست و بس و خدا خودش میدونه که چطور منو از اینروزها عبور بدهد و دوباره مشتی سلامتی به دامنم بریزد برای عمر باقیمانده. نمیخوام وقتی میرم آدم مریضی باشم که از رفتنم خوشحال باشم . میخوام موقع رفتن لبریز باشم از سلامت و عشق به زندگی.

خدایا کمکم کن. میخوام همه این برگهای زرد رو از دامن بریزم و همراه بهاری که در پیش است دوباره جوانه بزنم.

 

 

زندگی همچنان زیباست

 عکس و تصویر #تنهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری !

وقتی میگم عاشق زندگی هستم یعنی واقعا عاشقش هستم. خوشم میاد از همین روحیه ی ریلکسی که دارد و اینکه کلا جنگ باشد یا صلح، سیل بیاید یا نم نم باران، طوفان بشود یا نسیم سحرگاهی،نکبت و فلاکت ببارد یا نعمت الهی زندگی بی ثانیه ای کم و کسر در گذرانش همچنان می گذرد و می گذرد تا هر گذری امیدی باشد بر دل یکی مثل من که بتونم تو هر بن بستی به خودم نوید "این نیز بگذرد" بدهم.

به هر حال زندگی هرچی که بود و هرطور که از سرم گذشت من هرگز سرزنشش نکرده و نمی کنم و همه فصلها و اتفاقات زندگیم رو به عنوان جزئی از زندگیم پذیرفته ام. درسته که یه وقتهایی شکست خورده ی میدان بوده ام و هر ترفندی که بستم و هر تلاشی که کردم نتونستم بعضی چیزها رو تغییر بدهم ولی همین شکست ها رو نیز بخشی از زندگیم دونستم و مهم مقاومتی بوده که تا امروز کرده ام و همین که امروز اینجا نشسته ام با روحیه ای نسبتا قوی و دارم از عشق به زندگی می نویسم خودش نشانگر این است که من در همون شکستها هم به نوعی پیروز میدان بوده ام و هیچی نتونسته شوق به زندگی رو تو دل من خاموش بکند و همین که هنوز می تونم از صمیم قلب زندگی رو دوست داشته باشم منو راضی می کنه و از خدا میخوام فقط کمکم بکنه تا آخرین لحظه ی زندگی ام بتونم بگم " زندگی زیباست"

 فریده دونه: نمیدونم چرا همیشه فکر می کنم اگه صادق هدایت زنده بود و منو می شناخت قطعا دلش میخواست منو خفه ام بکنه. به من چههههه خب

آن روزها

عکس و تصویر ما ساکنانِ روابطِ بی نامیم دستمان در دوستت دارم گفتن باز ترسمان از دست و ...

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، بیکدیگر

آن بام‌های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

آن روزها رفتند

آن روزهائی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید

چشمم به روی هر چه میلغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل‌های تاریکی فرو میرفت

 

امشب جایی بخشی از این شعر رو خوندم و یهو دلم پر کشید برای خوندن دوباره ی کاملش. 

بعضی از اشعار فروغ رو خیلی دوست دارم که اینم یکی از اونهاست. قبلا هم نوشته ام که اولین بار دوستم مهناز کتاب "تولدی دیگر" فروغ رو تو کلاس بهم هدیه داد و من همونجا کل کتاب رو خوندم و دلم میخواست دستهای مهناز رو غرق بوسه بکنم برای هدیه به این قشنگی و شاید اون کتاب رو صدها و صدها بار خوندم . اونوقتها که مثل الان نبود کلی درگیر فضاهای مجازی و سرگرمی های الکی بشی . یه زندگی بود و کلی سکون و آرامش و  تمام اوقات فراغت منو کتاب ها پر می کردند و وقتی هم کتابی جدید نبود کتابهای شعر که هی تکرار در تکرار می خوندم. یادمه حافظ رو اینقدر خونده بودم که دیگه کم کم کل کتاب داشت حفظم میشد. یادش بخیر چقدر ذوق زده شده بودم وقتی داداشم رضا دیوان شمس و مثنوی های مولوی رو بهم هدیه داد. بسکه طفلک دیده بود هی تا شعری از مولانا تلویزیون پخش می کنه من زود کاغذ خودکار می برم و تند تند می نویسم که داشته باشمشون.

 ولی خب همه اونروزها رفتند. حالا شاید یه شعر از حافظ رو نتونم از حفظ بگم.

همه ی آنروزهای ساکت و آروم و پر بار رفتند و اون دختر آروم و رمانتیک و شعر دوست رو هم با خودشون بردند.

 

 

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی‌برگشت.

و دختری که گونه‌هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

در انتظار بهار

عکس و تصویر

ای بگم خدا چیکارت نکنه رباب که از وقتی اومدی رفتی و من به اسمت یه پست گذاشتم صفحه ام طلسم شد و دیگه دست و دلم به نوشتن نیومد که نیومد  

از شوخی گذشته خب خیلی دلیلها می تونه دست به دست هم بده که من اینطور از اینجا غافل بشم. اول از همه خوش نبودن حال خودم است که کلا دوست ندارم وقتی حالم خوش نیست اینجا زیاد بنویسم و سبد خوشگل زندگیم رو رنگ نازیبا بزنم. اینجا سبد زندگی منه و دوست دارم همیشه با طراوت و خوش آب و رنگ باشه. اصلا چه معنی داره فریده حالش خوش نباشه . والااااا

به هر حال همه حال های ناخوش رو جارو کردم کناری و فرستادم زیر فرش و اومدم اینجا یه چرخی بزنم و یه انرژی اساسی بگیرم و برم به جنگ جانانه با ناخوشی ها.

فقط خدا کنه این زمستون زود تموم بشه و بهار بیاد و دوباره شور و دوباره زندگی سرک بکشه تو دلم که داره کم کم یخ می زنه بخدا البته شما نگران نباشید خودم مراقب اوضاع هستم و تا رسیدن بهار خودم یه جوری یخ ها رو آب می کنم

آخییییش چقدر انرژی گرفتم. قربون سبد زندگیم برم که همیشه نوشتن اینجا اینطور حال منو خوب می کنه. 

 

رباب

عکس و تصویر

پاییز باشد و تنها باشی و دلت گرفته باشد و مانده باشی که چه کنی با این حجم دلتنگی و تنهایی که ناگهان در خانه را بزنند و باز کنی و رباب را جلوی رویت ببینی.

رباب دوست چهل ساله ات. همان یار دبستانی و همان یار همیشگی. همانی که پیش هیچکس به اندازه ی او احساس سبکبالی نمی کنی. همانی که فقط پیش اوست که هیچ قفلی روی لبهایت نمی نشیند و می گویی هر آنچه که دل تنگت می خواهد.

چقدر خوبه داشتن بعضی ها تو زندگی. رباب از اون دوستان و نعمتهایی است که همیشه ی خدا شاکرم از داشتنش و امروز چقدر با هم گفتیم و خندیدیم و گاهی هم چشمی تر کردیم. هرچی نباشه هم زخمهای همو خوب می شناسیم هم دلخوشی های همو. چقدر خوبه که یکی باشه اینقدر تو رو بفهمه و اینقدر روحت در کنارش احساس شادی و آرامش داشته باشد.

 کاش می تونستیم کاری برای زخمهای هم بکنیم ولی ...

تنها کاری که می تونیم برای هم بکنیم همین فهمیدن همدیگه است که حداقل برای من یک دنیا می ارزد و می دونم که برای رباب هم همین کافیست.

سلامی دوباره خواهم داد

 عکس و تصویر گاهی دوست داری غافلگیر شوی مثلا بفهمی یک نفر آن دور دورها آن جایی که ...

به آفتاب و ماه و باد و باران سلامی دوباره خواهم داد

دوباره سیب خواهم بویید 

دوباره دوست خواهم داشت

دوباره اشک خواهم ریخت 

دوباره خواهم افتاد 

دوباره بر خواهم خواست

دوباره زندگی خواهم کرد

امروز جواب پاتولوژی رو گرفتم و شکر خدا مشکلی نبود و این دومین باریست که خدا با کشیدن یهویی زندگی از دستانم تلنگری بهم می زند برای درک بهتر اونچه که به عنوان زندگی در مشتم گذاشته است و وا داشتنم به دقت در دلبستگی ها و خواسته هایم از زندگی .

خدا همیشه بهترین مربیست اگه ما شاگرد حواس جمع کلاسش باشیم . 

خدایا ممنون برای این آزمون مجدد و کمک به محک زدن خودم در قبال زندگی.

امید که لایق هدیه ی قشنگ زندگی که هر روز و هر لحظه ارزانی ام میداری باشم.

خدایا شکرت

عکس و تصویر دوست بدارید و بگذارید دوست داشته ‌شوید آدم بدونِ این بساط ها زندگی از گلویَش ...

 

متنهای تلگرامی رو می خونم. همه از شادیهای کوچک و خوشبختی های ساده و دم دست می نویسند و اینکه خوشبختی رو باید در همین چیزهای جزئی زندگی جستجو کرد. بعد هم هی کپی پست و فوروارد و هی انتشار ...

هر بار که به این متنها بر می خورم با خودم میگم آیا اونی که اینو نوشته یا فوروارد کرده خودش چقدر به این مسئله واقف بوده و باورش داشته. آیا شعار گونه نوشته که چیزی نوشته باشد برای کانال و گروهش یا واقعا چیزی رو نوشته که لمسش کرده.

به هر حال نویسنده با هر حس و نیتی که نوشته باشه من با تمام وجود لمسش می کنم. 

لمس می کنم اینو که خوشبختی هرگز جایی دور نبوده و این ما بودیم که به جای لمس خوشبختی هایی که تو مشتمون بوده دستمون رو دراز کرده بودیم برای گرفتن خوشبختی از دور دستها. 

بخدا که خوشبختی همون سپری کردن روزها در سلامت و در کنار عزیزان و همون خوردن و خوابیدن های ساده و صمیمی در کنار هم بود و بس. خوشبختی همون منتظر اومدن بچه ها از مدرسه و گم شدن در ازدحام اتوبوس و خرید از دست فروش های دم عید بود و بس. خوشبختی ورق زدن کتابی و گم شد در فضای داستانش در بعد از ظهر کشدار تابستانی بود و بس.

خوشبختی همینجا بود و همینجا است درست توی مشتمون . لمسش کنیم . احساسش کنیم قبل از اینکه مشتمون  توان نگهداشتنش رو از دست بدهد.

 

فریده دونه: زمانی شاید روزانه ده بیست ساعت می نشستم اینجا پشت کامپیوتر بدون ذره ای احساس خستگی ولی الان برای نشستن دقایقی اینجا روی صندلی و نوشتن پستی جدید باید هی امروز و فردا بکنم و منتظر حالی مساعد باشم. خوشبختی اصلا جای دوری نبود و قطعا هنوز هم جای دوری نیست.

خدایا شکرت