مرگ

پدرم که از دنیا رفت ضربه روحی شدیدی خوردم چنان شدید که بعد از بیست و هفت سال هنوز که هنوزه نتونسته ام با رفتنش کنار بیام. شاید دلیلش این بود که اولین باری بود که عزیزی رو از دست می دادم و هنوز با این پاراگراف از داستان زندگی زیاد آشنا نبودم.
بعدها مامان رفت و بعد ابی و بعد عمو و عمه و دایی و دختر عمو و دختر دایی و پسر عمو و حسین و بابک و ... اینقدر رفتند و رفتند که من یاد گرفتم زندگی سفری بیش نیست. سفری که قرار هم نیست همه همسفرها تا آخر همراهی مون بکنند .
حالا رسیده ام به درجه ای از صبر و واقع بینی که می تونم در مراسم ختم عزیزانم بشینم و آروم و متین با مهمونها سلام و خداحافظی بکنم مثل همه اونها یی که زمانی این برخورد به ظاهر خونسردانه شان برام خیلی سوال بود.سوالی که جوابش رو زندگی به قساوت تمام یادم داد.
در عوض حالا زنی قوی هستم آشتی با مرگ و زندگی. حالا در عین اینکه می تونم به مرگی که هر آن می تونه به سراغم بیاد لبخند بزنم و با آغوش باز پذیرایش باشم زندگی رو هم با همون آغوش باز در بر کشیده ام و دوستش دارم.
پس یادتون باشه من اگه همین امروز از دنیا رفتم بدونید که هیچ نگرانی پشت سرم نداشته ام و شکر خدا خیالم از بابت عزیزانم راحت است و در آرامش کامل و به شادی رفته ام که البته امیدوارم به این آرامش و شادی صدو بیست سال دیگه برسم و فعلا از شادی های زندگی مستفیض بشم
فریده دونه: عمرا شما می تونستید آخر این پست رو با این فاز جمع بندی بکنید. هنر نزد فریده است و بس
فریده دونه: از من به شما اینگونه خطاب است آخر هر گریه خنده ثواب است







زندگانی سیبی است