از خدا سلامتی بخواهید

 عکس و تصویر آدمی زاد فقط با آب و نان و هوا نیست ! که زنده است ؛ ...

یه وقتهایی که دور هم جمع می شدیم و یه جورایی حرف به مادیات و آرزوهای آنچنانی می رسید داداش حسن به طور تو ذوق زنی می گفت: " از خدا سلامتی بخواهید " و ما همیشه با این حرفش می خندیدیم که آره دیگه وقتی دستمون به این آرزوها بند نیست "حداقل"همین آرزوی سلامتی روبچسبیم . حالا که مدتهاست کمی ناراحتی جسمی دارم به عمق این جمله پی برده ام و فهمیده ام که این"حداقل"آرزو نبوده و در واقع  بزرگترین و بهترین آرزوی ممکن همین بوده .

حالا از خونه که بیرون میرم دیگه نه اون شیرینی های مغازه های قنادی ها نه پیراشکی های دستفروش ها نه مغازه های شیک و پیک و هیچی و هیچی سر ذوق و هوسم نمیاره و دلم فقط و فقط یه حال خوب میخواد و بس.

دلم میخواد دوباره حالم اینقدر خوب باشه که هوس کنم از دستفروش ها پیراشکی پرچرب بخرم و گاز بزنم بی هیچی ترسی از ضرر و زیانش. 

دلم میخواد حالم اینقدر خوب باشه سوار اتوبوس بشم و سه ربع تمام تو اتوبوس طی کنم تا برسم به ائل گلی و کلی عکسهای پاییزی فقط واسه دل خودم بگیرم.

دلم خیلی چیزهای ساده و قشنگ میخواد که تنها هزینه اش همون سلامتی کلانی است که خدا عمری اینطور سخاوتنمدانه بهم بخشیده 

 

فریده دونه: دیگه اینقدر ها هم مریض نیستم ها بهونه ای بود برای پست نصف شبی که بعد مدتها هوس کردیم و کمی هم هوس لوس شدنمان گل کرده بود

 

فریده دونه: سهراب جان حرفت عین حقیقت بود "زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست"

ته مانده لیوان

عکس و تصویر

 

خیلی دوست دارم این دور همی های ساده و خودمونی رو . دور همی از اونهایی که سه چهار نفر بیشتر نباشی و همه آشناهایی دیرین با هزاران خاطره ی تلخ و شیرین مشترک .

تو این دور همی ها می فهمی که چقدر خوبه که اینهمه سال عمر کردی و به گذشته که نگاه می کنی هزار حرف و خاطره برای گفتن داری.

در واقع هرچی بیشتر عمر می کنی بیشتر و بیشتر می فهمی که زندگی چقدر حرف برای گفتن داشته و گاهی تو چه سر به هوا و بازیگوشانه از بغل اونهمه حرف و حدیث گذشتی بی هیچ مکث و لذت و تأملی .

حالا فهمیده ام زندگی لیوان آبی نبود که باید لاجرعه سر می کشیده ام. زندگی شراب نابی بوده که با همه تلخ و شیرین هایش باید قطره قطره مزه مزه اش می کرده ام و حیف که مثل همیشه گاهی خیلی زود دیر می شود ودر عین حال خوشبختانه من حواسم هست که مهم  نیمه که سهله حتی همون ته مانده ی لیوان است

باید بنویسم

 عکس و تصویر

خیلی وقته اینجا ننوشته ام و چه بد که ننوشته ام چون از نظر خودم بدترین کاری که می تونم در حق خودم بکنم کم نوشتن اینجاست چون اینجا تنها جاییست که می تونم بنویسم . 

اینروزها کتاب جن نامه از هوشنگ گلشیری رو می خونم که البته مدت زیادی هست که درگیرش هستم و گویا جن ها نمیذارن من این کتاب رو تموم بکنم ولی در کل از خوندنش لذت می برم و شایدم دوست ندارم که تمومش بکنم به هر حال کتابی که اینهمه سال طول کشیده نوشتنش باید برای خوندنش هم وقت منصفانه تری گذاشت.

جمله ای تو این کتاب خیلی مجذوبم می کنه اونم اینکه راوی هی تکرار می کنه "باید بنویسم. باید بنویسم که بماند" و  تکرار همین جمله ی زیباست که منو امروز کشوند پشت لپ تاپ تا یادم نرود که در کنار همه خواندن ها من هم گاهی باید بنویسم حتی اگه شده اینجا و برای دل خودم.  باید بنویسم که بماند شاید حتی روزی که من نمانده باشم.

به نظرم قشنگ ترین چیزی که از آدمها می تونه به جا بماند نوشته هاشون است چون نوشته ها از اعماق وجود آدمها حکایت می کنند و چی قشنگ تر از این که خودت رفته باشی ولی عمق وجودت هنوز اینجا باشد و با هر خوانش دوباره نبضش بزند و نفس به نفس خواننده  نفس بکشد. 

کاش می تونستم چیزهای بهتری بنویسم چیزهایی که ارزش همان نفس کشیدن های سالیان سال پس از من  را داشته باشند

 

فریده دونه: دو سه روز رفتم ارومیه. خوش گذشت کنار عزیزان و برای همین نوشتم که بماند

شونه هام

  عکس و تصویر

زن بودن به حد کافی کار سختی هست چه برسد بخواهی زنی قوی هم باشی و سخت تر از همه این که قوی نباشی و بخواهی نقش قوی بودن را بازی بکنی.

من هیچوقت زنی قوی نبوده ام ولی میشه گفت این نقش رو خیلی خوب بازی کرده ام.

خیلی سختم بود عبور به ظاهر راحت از سخت ترین روزهای زندگیم.

خیلی سختم بود ظاهری شاد و بی خیال داشتن با موجی از غم و اندوه در دل.

خیلی سختم بود نقش رضایتمندی در اوج نارضایی.

سختم بود. خیلی وقتها خیلی چیزها سختم بود ولی هرگز اعتراف نکردم حتی به صمیمی ترین دوست و همراه. حتی در خلوت خود و جلوی آینه .

ولی خب سخته عمری همه سختی ها رو تنهایی به دوش کشیدن. گاهی "شونه هام" خیلی درد می کنه. همین.

 

شهریور

عکس و تصویر

و شهریور اینجاست . شهریور و انگورهای رسیده .

شهریور و خاطرات عبور از تجدیدی های قرمز رنگ کارنامه

نمیدونم شاید حتی اون تجدیدی های قرمز هم جزئی از قشنگی های زندگی ام بوده اند قشنگی هایی که از اون نمای نزدیک قابل دیدن نبوده و باید اینهمه سال ازشون دور می شدم تا امروز با تکرار دورنمایشان در ذهنم اینطور خنده روی لبهام بشینه.

در واقع زندگی خیلی وقتها زیباست و این نزدیکی و حساسیت بیش از حد ماست که نمیذاره متوجه قشنگیهاش بشیم . برای همینه که خاطرات اغلب شیرین هستند و اینقدر حسرت گذشته ها را توی دلمان داریم. گذشته هایی که به وقتش به نزدیکی همین امروز بوده اند ولی ما نمی تونستیم قشنگیهاشون رو لمس بکنیم و امروز مجبوریم دست روی خاطرات دور بکشیم و لبخندی محو و حسرتبار روی لبها بنشانیم.

کاش میشد به امروز هم با نگاه فرداهای دور نگریست شاید اینجوری  لذت بیشتری از گذران عمر می بردیم

تاریخ دردناک

عکس و تصویر افتاده به حوض دلم آن ماهی عشقت فیروزه‌ایی و سرخ چه پیوند قشنگی

 

"خیال میکردیم داریم در زمان عبور میکنیم اما زیر چرخهای سیاهش له شدیم"

 

"سیاست موجسواری است، اما ادبیات یعنی غواصی"

 

"آخرش همه مان به خودمان بدهکار شدیم"

 

این جملات قشنگ رو  از کتاب "فریدون سه پسر داشت" برداشتم. کتابی که خیلی به آرومی خوندمش چون نیاز داشتم که بیشتر جاها برم سرچ کنم و کمی بیشتر در مورد وقایع بخونم. وقایعی که کم و بیش به یادشان می آورم و لازم بود بیشتر و بهتر به یادشان بیاورم. 

نمیدونم چه حکمتیست که هرچی کتاب تاریخی که بخونی فرقی نمی کند معاصر باشد یا قدیمی تر به هر حال به نظر می رسد که همه جای تاریخ کشور من درد می کند و حکایت ها ی تلخ همیشه بوده و هست و حتی خواهد بود و هرچی بیشتر بخونی بیشتر شک می کنی به اینکه کی و کجا جای درست ایستاده بوده ای یا نه؟ شک می کنی به راست و دروغهایی که دیده ای و شنیده ای و دلت میخواهد خودت را بکشی کنار که مبادا جایی بایستی که حقی ناحق  شود با دستهای بیخبر تو ولی همین کنار کشیدن هم کم گناهی نیست جایی که قاضی کلاه و وجدان خودت باشد.

متاسفم که فقط می تونم بگم کاش روز و روزگار بهتری از سر می گذراندیم.

کاش می توانستیم "روزگار بهتری بسازیم".

زندگی غریب

عکس و تصویر

یه وقتهایی باید قایقی ساخت و دور شد از هرچه خاک که غریبی می کند با دلت

یه وقتهایی باید مرغ وحشی شدو بر خاست از هرچه بام که می آزارد دلت را

یه وقتهایی میشه حتی فقط کمی کنار کشید و دور ایستاد از هرچه که تو را از خودت دور می کند.

به هر حال باید یاد بگیری یه وقتهایی "باید رفت" همونقدر که یه وقتهایی "باید ماند"

اینروزها از زندگیم راضی تر هستم. دور ایستاده ام از فضاها و روابط مجازی که عین سیاهچالی همه اهل خانه و فامیل را در کامشان فرو می بلعند و وقتی کنار می ایستی  تازه متوجه می شوی که همه جا چه خلوت شده و چه غریب و تنها مانده است "زندگی"

یادش بخیر روزهایی که همه جا پر بود از سبد سبد زندگی و ما چه بیرحمانه زندگی را عین پروانه ای زیبا خشک کردیم و قابش گرفتیم و آویختیم به گوشی هایمان. 

افسوس.... افسوس

 

فریده دونه: کتاب "سال بلوا" را هم خواندم. کمی زیادی عاشقانه شده بود و عشق پرونده ای که برای من خیلی وقته بسته شده است.

فریده دونه: پاشم برم پیاده روی . برم کمی زندگی در آغوش بکشم.تا چشم بگردانی تابستان هم رفته است.

دخترهای همسایه

 عکس و تصویر

دیروز فرزانه کارت عروسی دخترش رو آورد. گفت عروست رو هم بیار و پوران و فریبا رو هم دعوت کرده ام. 

یادش بخیر من و فریبا و پوران و فرزانه چهار دوست صمیمی تو کوچه قدیمی مون بودیم. چقدر خوش بودیم اونوقتها. اغلب جمع می شدیم خونه یکیمون و هی بگو بخند و حرفهایی که هرگز تموم نمیشد .

پوران کوچکترینمون بود و شیطون ترین. فرزانه کاری بود و فریبا خوشگل و من هم که دفتردار. یعنی هرچی نامه ی عاشقانه و کارهای اداری و تلفنی بود با من بود

اونوقتها که اینجوری نبود هرکی یه گوشی دستش باشه یه گوشی بود تو خونه که اگه بر حسب اتفاق شماره تلفن پسری گیرمون می اومد جمع میشدیم دور همون گوشی و شماره رو  می گرفتیم و چند تا فوت می کردیم و بعد با ترس و لرز قطع می کردیم و حالا نخند کی بخند. یکی هم نبود که بگه خب حالا که چی؟ و اینجوری میشد که همه پسرها رو فوت می برد و ما همچنان می نشستیم به انتظار شاهزاده با اسب سفیدش که هرگز نرسید که نرسید

حالا ما اون چهار دختر شاد دیروز داریم مادر شوهر و مادر زن میشیم بدون اینکه یادمون باشه کی از اون روزها گذشته ایم و به امروز نشسته ایم. 

سمفونی مردگان

 عکس و تصویر امروز بیشتر از دیروز دوستت دارم و فردا بیشتر از امروز و این ضعف من ...

آدمیزاد است دیگر یا بهتر بگویم فریده است دیگر یک وقتهایی الکی الکی با یکی لج می کند و ندیده و نشناخته از این آدم بدش می آید .

نمیدانم این عباس معروفی بیچاره چه هیزم تری به من فروخته بود که بدم می آمد ازش. خیلی عجیبه والا. یادم نمی آید قبلا اثری  ازش خوانده باشم و فقط میدانم که هرجا اسمش را می دیدم می گفتم اه ولش کن نوشته های این به درد نمیخوره. نمیدونم شایدم جایی زمانی نقدی چیزی ازش خونده ام که اینطور تاثیر بد در من گذاشته بوده. به هر حال بعد صدها بار که سمفونی مردگان را شروع کرده و در همون صفحه ی اول به بعد موکول کرده بودم تونستم اینبار صفحات را ورق بزنم و چند روزی محو زندگی با اورهان و آیدین و آیدا و... باشم.

نمی تونم بگم شاهکاری بود مثلا در حد کلیدر یا جای خالی سلوچ دولت آبادی ولی در نوع خودش عالی و خصوصا از نظر راوی گری خاص بود. یعنی حض  کردم وقتی راوی سورمه بود و فکر آیدین رو به قلم می کشید. یا اینکه تغییر ناگهانی راوی ها و اینکه همه اش باید حواست جمع باشد که بدونی الان کی پشت خطه و داره باهات حرف می زنه...

به هر حال این اثر یه جورایی نشونم می داد که میشه با قلم نویسندگی هم مثل قلم نقاشی بسیار خلاق تر بود و تابلوهای خاص و زیبا و متفاوتی آفرید. سمفونی مردگان بیشتر از هر چیزی برایم یک اثر متفاوت از نظر نگارش بود و لذت بردم از وقتی که برایش گذاشتم 

فریده دونه: بخشهایی از کتاب در ادامه مطلب

فریده : فعلا میخوام چند اثر دیگه از این نویسنده بخونم شاید بیشتر آشتی کردم باهاش

what is modern painting 22 نقاشی مدرن چیست؟

ادامه نوشته

خاک

 

قبلا هم نوشته بودم که سالها قبل وقتی روزی بر حسب اتفاق متوجه توده ای در نقطه ای از بدنم شدم برای دقایقی مرگ را جلوی چشمم دیدم. در اون لحظه ی معلق بین مرگ و زندگی وقتی برای لحظه ای احساس کردم که دارم از زندگی جدا می شوم تنها چیزی که دلتنگش شدم "خاک" بود. 

این همیشه برام معماست که چرا در اون لحظه دلتنگ خاک شدم .  چرا نگران دلتنگی برای خانواده ام، بچه ام، خانه ام، هیچی و هیچی در اون لحظه نشدم و دل کندن از هیچ چیز برام در اون لحظه سخت نیومد جز جدا شدن از خاک که لحظه ای منو غرق غم و دلتنگی کرد. 

شاید در اون لحظه خدا برای لحظه ای چشم بصیرتم را باز کرد که بتونم حقیقت زندگی رو بفهمم. اینکه موقع پر کشیدن از این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم جز مشتی خاک. همون خاک آغشته به ذرات وجودم که  تا ابدیت  همراه باد و خاک در این کره ی خاکی خواهد چرخید و در واقع من و همه زندگیم چیزی نیستیم جز همین مشتی خاک سرگردان که به جای خواهد ماند.

 

فریده دونه: امروز از اینستا رفتم. کلا از اولش هم با گروه خونم سازگار نبود که نبود.

 فریده دونه: دل کندن از هر فضایی راحته جز دل کندن از " یک سبد زندگی" .