یادش بخیر

خاله منصوره که قبلا هم  اینجا در موردش نوشته بودم اینروزها کمی کسالت داره وگاهی میرم پیشش که تنها نباشه . چه حالی میده صبح تا عصر کنارش بودن و باهاش از زمین و آسمون گفتن. کلا بعید میدونم پیش کسی جز خاله من اینقدر احساس آرامش و لذت بکنم خصوصا که همیشه از قدیما میگه و منم که عشق نوستالژی

امروز از همسایه های قدیمی گفتیم. از بقالی ها و مغازه دارهای قدیمی محله مون ( هم محل بودیم با خاله) و اینکه چطور با اونهمه همسایه و اصناف و کسبه اونقدر صمیمی و خودمونی بودیم در صورتی که امروز همسایه طبقه بالا یا پایینی رو نمی شناسیم چه برسه به همسایه های توی کوچه خیابون. قدیمها حتی همسایه های کوچه روبرویی یا همسایه های خونه ی  دایی و عمو و عمه و ... رو هم  می شناختیم و با هم همونقدر صمیمی بودیم. واقعا چی شد که اینطور شد. ما صمیمیت رو کجای زندگی جا گذاشتیم. حالا همسایه ی بغلی رو بی خیال میشیم و در دنیای مجازی از اونسر کشور و دنیا دنبال دوست و مونس می گردیم. امروز حتی همخونه رو بیخیال میشیم که به همدم های مجازی مون برسیم.

 افسوس... کاش میشد گوشی ها رو کناری گذاشت و دوباره در خونه ها رو زد. از اون در زدنهایی که یکی  از اون سر حیاط داد بزنه کیه؟؟؟ و تو با صدای بلند بگی منم . یادش بخیر واقعا...

صفا

عکس و تصویر ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت یا ناقصل الڪمالیم یا ڪامل القصوریم ...

گاهی فکر می کنم من از اون دست آدمها هستم که دو دستی گذشته رو می چسبند و اصلا خیال بروز شدن ندارند که اگه اینطور نبود منم تونسته بودم مثل بقیه با اینستا هماهنگ بشم و مثل خیلیا حس و حال وبلاگم رو منتقل بکنم اونجا و قطعا اگه اونجا می تونستم ارتباط لازم رو برقرار بکنم به دلیل کثرت مخاطب ها تشویق به فعالیت بیشتر و بهتر هم میشدم و یک سبد زندگی ام همون یک سبد قدیمی میشد و دوباره شور و دوباره نشاط و دوباره زندگی در سبدم جریان داشت.

ولی متاسفانه نمی تونم و از اونجایی که خلوت بلاگفا هم دلم رو تنگ می کنه ترجیح میدم تو خلوت خودم بنویسم و وقتی تو خلوت می نویسی هیچ عجله ای هم برای بروز شدن نداری چون کسی رو پشت در منتظر پست جدید نمیدونی و همین انگیزه ات رو کمتر می کند.

کلا نمیدونم جریان چیه که همه چی گذشته اش با صفا تر و قشنگ تره چه زندگی واقعی مون که گذشته اش با صفا تر و صمیمی تر بود و چه دنیای مجازی که از نظر من صفای یاهو مسنجرها یا وبلاگ ها و ایمیل ها چیزی سوای دنیای  تلگرام ها و اینستاها و .... بود.

ظاهرا چرخ پیشرفت روی نابودی صفا استوار است.

خودمو خودم

 عکس و تصویر میدانم...! یک روز برایت یک کتاب خواهم نوشت... جایی میان کلماتم ، خواهی فهمید که ...

بعد مدتهای مدید یه موسیقی ملایم باز می کنم (موسیقی خیلی وقته که از زندگیم رخت بر بسته) و میام می شینم اینجا و اول چرخی تو وبم می زنم و از پستهای قدیمی به یاد روزهایی که گذرونده ام می خونم و بعدش هوس می کنم بنویسم.

یادش بخیر روزهایی که با چه شور و شوقی آهنگ های قدیمی و قشنگ پیدا می کردم و همراه پست جدید میداشتم روی وبم و حتی کد و لینک دانلودش رو تهیه می کردم و میذاشتم که خواننده هام استفاده بکنند. چقدر خوش بودم اونروزها و چقدر این وب مایه ی شادی ام بود و من چه راحت اجازه دادم دلخوشی ام رو ازم بگیرند.

بگذریم...

 

اغلب پیاده روی که میرم هرجا نیمکتی می بینم یا یه جای با صفایی گاهی دلم میخواد بگیرم کمی بشینم و از طبیعت لذت ببرم ولی بعدش به خودم میگم نه حیفه بهتره وقتم رو تلف نکنم و پیاده روی بکنم که شاید خدا خواست و دو سه گرم چربی هم سوزوندیم و بعدش هم که باید زود برگردم خونه که مثلا کتابم رو بخونم یا به شام و نهار برسم و...

چند روز پیش دم غروب از جایی بر می گشتم و خواستم سوار تاکسی بشم  ولی از اونجایی که نم نم بارون می بارید و هوا عالی بود تصمیم گرفتم پیاده بیام و مسیرم رو انداختم از تو پارک و چند قدم نرفته بودم که دیدم ای بابا هوا اینقدر خوب و بوی بارون و بوی سبزه و بوی خاک... بلاخره خودم رو راضی کردم که نه پیاده روی و نه خونه و نه کتاب و نه هیشکی و نه هیچی فقط و فقط خودمو بارون و پارک.

خلاصه کشیدم کنار و نشستم روی یه نیمکتی که درختهای بالایش چتری بود برای بارون و یک ساعتی همونجا از  بوی بارون و از تماشای زمین و آسمون لذت بردم و ههمه اش تو این فکر بودم که واقعا گاهی چقدر الکی واسه خودم سخت میگیرم. 

گاهی واقعا چقدر نیاز دارم به اینکه که فقط بزنم کنار و آروم بشینم و آروم بگیرم.

گاهی چقدر نیاز دارم به اینکه تنهام بذارن و خودم باشم و خودمو و خودمو و خودم

بارون تلخ

عکس و تصویر

بارون میباره و تو فنجانت را پر چایی می کنی و پشت پنجره با لذت تمام بارون رو به تماشا میشینی.  دلت میخواد حالا حالا ها این بارون همینطور بباره و تو همینطور کیف کنی از تماشایش

ساعاتی بعد اخبار سیل و مرگ است که رژه میره جلوی چشمهات و همه ی اون لذتی که از تماشای بارون برده بودی تبدیل به غم و اندوه و نگرانی میشه.

زندگی همیشه همینه هیچوقت نمی تونی دستش رو بخونی. گاهی از پشت قشنگ ترین قشنگی ها یهو بدبختی سرک می کشه و گاهی در اونج بدبختی یهو رنگین کمان امید و شادی ظاهر میشه و اینقدر زندگی همینطور بامبول های جور واجور برات در میاره که یاد میگیری یه جاهایی هرچی اون بگه همونه.

و باز از پس همه تلخ و شیرینها و نیک و بدها همین زندگیست که همچنان ادامه دارد

 

فریده دونه: "کافکا در کرانه" بد نبود البته چون کمی تخیل قاطی اش بود نمیشد گفت زیاد باب میلم بود . بعدش "ناطور دشت رو خوندم" که میشه گفت سرگرم کننده بود و بعدش " زهیر" که بهترین بود و خیلی حرفها برام داشت. سعی می کنم در پستی جداگانه جملاتی از این کتابها بذارم. 

پست زیر سنگی

6j8z_photo_2017-04-03_14-19-00.jpg

امروز یه روز خوب بود . از اون روزهایی که  بی هیچ هزینه و شق القمری فقط خوب شروع میشن و خوب تموم میشن.

چقدر دوست دارم با شروع بهار و خوب شدن هوا از این روزهای خوب و خوش واسه خودم زیاد داشته باشم.

روزهایی که مثل امروز  بتونم هم مهمونی و دور همی های ساده با عزیزانم داشته باشم و هم در کنارش پیاده روی و مطالعه 

آخ آخ  وبم یادم رفت صد البته دوست دارم اینجا هم بیشتر بنویسم که حال خوشم به این یه فقره هم خیلی بستگی داره   

هیچی دیگه اومدم فقط بگم حالم خوبه و حتی یه روز خوب می تونه حال منو اینهمه خوب بکنه و من قدر کوچکترین خوبیها و نعمتها رو میدونم و خدا را برای تک تک اتفاق های خوب زندگیم شاکرم.

 

 

فریده دونه: یادش بخیر قدیما به اینجور پستها می گفتم پست زیر سنگی یعنی وقتی بخوام پست جدید بذارم از زیر سنگ هم که شده یه چیزی پیدا می کنم می نویسم

 فریده دونه: دارم کتاب کافکا در کرانه رو می خونم .بذار تموم که شد میگم نظرم چیه

سال جدید

 

بلاخره چهارده فروردین هم اومد و خیالم از هرچی فکر و خیال بابت عید و  مسائل حاشیه ای اش بود راحت شد و حالا منم و سالی جدید و فصلی جدید و امید به خدا فریده ای بهتر با فکر و اندیشه و رفتاری بهتر

آیا واقعا به همین راحتیه؟ این که بتونم فریده ای بهتر خصوصا از نظر خودم باشم چون فریده ای که مقبول خودم نباشد مقبول عالم و آدم بودنش راضی ام نمی کند و متاسفانه چقدر سخته مقبول خود بودن چون عالم و آدم رو هم که با رنگ و لعاب و حرفهای قشنگ و هزار ترفند ریز و درشت بفریبی در مقابل خودت خلع سلاحی و بدتر از همه رودر رو و چشم در چشم با خودت.

و بدبختی بزرگ اینکه بهتر یا بدتر شدنت بی ارتباط با آدمهای دور و برت نیست و هر قدر هم که تلاش بکنی که تحت تاثیر محیط قرار نگیری و بشوی آنکه می خواهی بشوی یا به قول نیچه "بشوی آن که باید بشوی"  بازم به در بسته ی تامل اجتماعی میخوری و بر می گردی به آغوش  آدمها و مشکلاتی  که مدام چکش  به دست خواسته یا ناخواسته  آنقدر می کوبندت تا بلاخره بشوی آنکه نمیخواستی بشوی 

گاهی دلم  عصیانگری می خواهد و این چیزیست که همیشه از آن فراری بوده ام. شعار من در زندگی صلح بود و مهربانی و آرامش ولی احساس می کنم نامهربان شده ام و سنگدل. گاهی احساس می کنم تو قفسه ی سینه ام دیگه چیزی به اسم دل وجود نداره

اصلا بی خیال گلایه و شکایت در اولین پست سال جدید و آستینها بالا برای سالی بهتر و روزهایی بهتر

 

فریده دونه: سال نود و شش رو با کتاب "خاطرات یک دلقک" شروع کردم که بد نبود بعدش "کوری" رو خوندم که خوب بود و گیرا و بعدش "وقتی نیچه گریست" رو خوندم که شروع زیاد خوبی نداشت ولی بعد اینقدر مجذوبش شدم که پاراگراف ها و بعضی جملات رو بارها و بارها می خوندم .

  

سهم خودم

عکس و تصویر عجب روزگاریست.... هیچکس ب سکوت آدم نمی رسد.... همه منتظرند ب داد آدم برسند ...!

گاهی حس می کنم اینکه خودمو اینقدر قوی میدونم توهمی بیش نیست و فقط دارم با شعار دادن خودمو گول می زنم 

احساس می کنم هر سال که میگذره کمی بیشتر تحلیل میرم و درسته که هی شعار میدم که مشکلات از من  زنی قوی تر ساخته ولی آیا این حقیقته؟؟؟؟

اگه قوی تر شده ام چرا دیگه دل و دماغ خیلی چیزها رو ندارم؟؟؟  چرا دیگه برام مهم نیست که سبزه برای عید سبز نکردم و اصلا هم خیال ندارم امسال سفره ی هفت سین بچینم و چرا دیگه برام مهم نیست که لحظه ی تحویل سال خونه باید عین دسته گل باشه و به فکر میوه و شیرینی و آجیل هم نیستم. اصلا چه عیدی؟ چه کشکی؟ 

نمیدونم شایدم بر عکس این خودش نوعی قوی شدن هست که حساسیت هات کمتر بشه و بتونی از زندگی و وقتت اونطور که دوست داری لذت ببری و به دور از همه سنن و تلقینات و رسومات  در این دمدمای عید کتابت رو بگیری دستت و بری دراز بکشی گوشه ای و تو عالم خودت باشی دور از همه عالم و آدمیان و تعلقات الکیشون.

هرچی که هست راضیم از شرایط فعلی ام و همین برام کافیه . خوشحالم که حداقل حس می کنم اینجوری سهم خودمو تا حدودی از زندگیم صاحب میشم.

 

هنگ کرده ام

عکس و تصویر تو را وقتی تصور میڪنم هی شعر می آید زچشمانت غزلواره ز لبهای تو تڪ ...

ظاهرا پنجاه و دو سالگی اصلا بهم نساخته والا بوخداااا 

از وقتی رفتم تو پنجاه و دو سال همه چی تعطیل شده . نه پیاده روی رفته ام... نه کتاب خونده ام... نه درست و حسابی کار خونه انجام داده ام...

آیا همه اونهایی که میرن تو پنجاه و دو سال اینجوری میشن یا فقط من اینجوری شدم؟؟؟

از شوخی گذشته نمیدونم جریان چیه که اینطور هنگ کرده ام . شایدم روزهای آخر سال هست و منم همه جوره به خودم تعطیلی داده ام.

اصلا فدای سرم . چه بهتر . گاهی هم باید همه چی رو رها کنی و همینجور معلق بخوابی رو سطح زندگی و خودتو بسپاری به تیک تاک ساعت و طلوع و غروب خورشید و ورق خوردن تقویم و اومدن روزهای جدید و به امید خدا بهتر

 

عکس و تصویر

تولدم

عکس و تصویر ‍ دلم فقط یکم بیشتر تنگ میشود وقتی... آسمان را به زمین میدوزم برای دیدنت... ...

و من امروز پنجاه و یک سال تمام است که مهمون این چرخ گردون هستم

همیشه می گفتم منصفانه نیست که آدم فقط یکبار حق زندگی داشته باشد و فکر می کردم  خدا باید یه زندگی پاکنویس  برای این چرکنویس زندگی مون که بار اول اینطور گند می زنیم بهش در نظر می گرفت ولی خب حالا که فکرشو می کنم می بینم پنجاه و یک سال عمر زمان کمی نبود برای پاکنویس کردن اشتباهات و بهتر نوشتن.

 اینکه نتونی هر سال پاکنویسی برای سال قبل یا حتی هر روز پاک نویسی برای روز قبل داشته باشی تقصیر خدا نیست و بی شک  شاگرد بی استعدادی هستی که اگه صد بار هم  بهت  زندگی میداد همه اش خط خطی و کج و کوله طی میشد.

خدایا ممنونم برای اینهمه مدارا با این شاگرد بی استعدادت و اینکه اینهمه بهم فرصت جبران و بهتر نوشتن داده ای سعی می کنم بیشتر دقت بکنم و بهتر از پنجاه و یک سال گذشته باشم

 

فریده دونه: هیچی دیگه تولدم مبارک. دوستت دارم فریده و خودم تا آخر آخر باهاتم

فریده دونه: تولدم تو شناسنامه دوم فروردین چهل و پنج هست ولی تاریخ اصلی هفده اسفند چهل و چهار خلاصه یه وقت فکر نکنید حساب از دستم در رفته

صاف و صوف

عکس و تصویر سلام دوستای گلم شبتون بخیر ممنون از حضورتون ولایکهاتون ایشالله فردا محبتاتون رو جبران میکنم ...

 دم دمای عید رو خیلی دوست دارم درسته که بنا به شغلی که همسر جانمان دارند همیشه دم عیدی جیبمون خالی خالی میشه و اقساط عقب افتاده و هزار و یک فشار مالی پدرمو در میاره و مچاله ام می کنه ولی من با پر رویی و سماجت تمام قد راست می کنم و دست می کشم رو چروک های مچاله شده ام و همچین ژست صاف و صوف و آروم به خودم میگیرم و کیف خالی ام رو بر میدارم و میرم طرف بازار .

عشق می کنم از شلوغی بازار و مردمی که نهایت سعی شون رو  می کنند که مثل من ظاهری صاف و صوف به خودشون بگیرند و چروک ها و چین و شکن ها رو برای همین چند روز باقیمانده تا عید هم که شده اون پشت پشتها قایم بکنند و با ظاهری شادتر و آراسته تر به پیشواز سال جدید بروند باشد که شروع بهتر  نویدی باشد برای روزهای بهتر در سالی که می آید.

روزهای بهتر ما منتظریم زودتر بیاین

 

فریده دونه : یه ذره دلم گرفته بود نوشتم که بهتر بشم و بهتر شدم